یک داستان در یک نگاه، برای امروز کافیه
لیلا همیشه سبد دستی برمیداشت، نه چرخ خرید. چرخها صدا داشتند؛ روی سرامیکهای براق فروشگاه، با هر متر حرکت، انگار خبر میدادند صاحبشان هنوز خیال پُر کردنشان را دارد. اما سبد، سبک بود. اگر چیزی را برمیگرداند، کسی متوجه نمیشد.
امیر، پسر…