ما سهشنبهها بعد از تمام شدن ساعت کار میآمدیم این کافه؛ نه بهخاطر قهوهاش، نه بهخاطر تخفیف آخر شب، نه حتی برای دیدن همدیگر. سهشنبهها بهانه بود؛ مثل میخی که اگر نباشد، دیوار فرو نمیریزد، اما قاب دیگر صاف نمیایستد.کافه بین انقلاب و وصال بود، کمی عقبتر از خیابان، جایی که صدای شهر واردش میشد اما تصمیم نمیگرفت بماند. شیشهها همیشه کمی کدر بودند، انگار عمداً نمیخواستند بیرون را واضح نشان بدهند. میزهای چوبی لق، صندلیهایی که وقتی کسی جابهجا میشد، صدایشان از بعضی حرفها بلندتر بود. نور زردی که نه دلگرمکننده بود، نه سرد؛ فقط خسته نبود. من یونس هستم. نه بزرگتر جمع، نه عاقلتر. فقط کسی که بیشتر گوش میدهد و بعداً یادش میماند چه کسی کجا مکث کرد، چه کسی جملهاش را نصفه رها کرد، و چه کسی خندید تا چیزی لو نرود.کاوه همیشه زودتر از همه میآمد. همیشه. انگار دیر رسیدن برایش نوعی بیاحترامی بود؛ نه به ما، به خودش. کت خاکستریاش حتی وقتی کهنه میشد، مرتب میماند. کیف چرمیاش بوی کاغذ و خودکار میداد. دفترچهای داشت که هیچوقت جلوی ما بازش نمیکرد. به هدف اعتقاد داشت؛ نه از جنس شعار، از جنس نقشه. میگفت:«زندگی بدون هدف، فقط حرکت اضافهست». نسترن درست روبهرویش مینشست. نه از روی لجبازی؛ از روی طبیعت. موهایش همیشه کمی نامرتب بود، انگار قبل از بیرون آمدن تصمیم گرفته باشد کامل نباشد. زندگی را دوست داشت، نه برای نتیجه، برای خودِ بودن؛ میگفت:«من نمیخوام آخرش چیزی بشم. میخوام توش باشم». رضا همیشه دیر میآمد. همیشه. حمید وسط حرف میپرید، انگار سکوت را تهدید میدید. لیلا کمحرف بود اما وقتی دهان باز میکرد، مسیر بحث عوض میشد. سعید با خندههای بلند، اضطرابش را میپوشاند؛ مثل کسی که فکر میکند اگر صدایش را بالا ببرد، ترس دور میشود. ما نه خانواده بودیم، نه دوستان صمیمی؛ اما اگر یکی نمیآمد، میز انگار کمی کج میشد. روی دیوار پشت کاوه پوستر فیلمی بود، قدیمی؛ اسمش «اعتراض» بود. روی تصویر بازیگران اصلی عکس دختری را چسبانده بودند که هیچکس دقیق نمیدانست کیست. دهانش باز بود.فریاد می زد.مستقیم در چشمانت نگاه می کرد. اما صدایش شنیده نمی شد.چسبهای کنار پوستر زرد شده بود، گوشهها بالا آمده بود، اما کسی دست نمیزد. انگار آن پوستر، نه تبلیغ فیلم، که سند یک خاطره بود. آن شب هوا پاییزی بود؛ از آن شبهایی که تهران نه دلگیر است، نه شلوغ، فقط سنگین. قیمتها از صبح بالا رفته بود. خبرها نصفهنیمه رسیده بودند. جهانِ دور و ورمان اما ناآرام؛ نسترن گفت:«امروز شهر عجیب بود» کاوه گفت:«عجیب نیست. طبیعیه.»نسترن ابرو بالا انداخت:«نه… عصبی بود.»کاوه مکث کرد. نگاهش را از فنجان برداشت و گفت:«شهر که از آهن و بتن و سنگه، عصبی نمیشه. نه دندان گاز گرفتن داره، نه حنجره صدا کردن. این آدمها هستن که واردش میشن و چهرهش رو عصبی میکنن». حرفش مثل جسمی بود که آرام روی میز گذاشته میشود؛ بیصدا، اما با وزنی که همهچیز اطرافش را مجبور میکند جابهجا شود. حمید گفت:«تو همیشه شهر رو تبرئه میکنی». کاوه گفت:«نه. آدمها رو مسئول میکنم». رضا دیر آمد. کت را درنیاورد. نشست و لیوان را بدون نگاه کردن گرفت. گفت:«من استعفا دادم». هیچکس نپرسید چرا. این روزها استعفا توضیح نمیخواهد؛ جرئت میخواهد. لیلا آرام گفت:«کِی؟»رضا شانه بالا انداخت:«امروز». از گرانی گفتیم. از اینکه عددها دیگر قابل حفظ نیستند. از اینکه خبرها همیشه نیمهکارهاند، اما اثرشان کامل. از جنگهایی که دورند، اما شبها نزدیک میآیند. از اینکه برنامهریزی سختتر از امیدواری شده.کاوه از برنامههایش گفت؛ از مسیر، از اینکه اگر امروز درست نروی، فردا انتخابی نداری. نسترن گفت فردا مرخصی گرفته فقط برای راهرفتن. گفت میخواهد برود سمت ولیعصر، بیدلیل، بیزمان.کاوه لبخند زد.«راه رفتن هم مسیر میخواد». نسترن گفت:«نه همیشه»
کافه شلوغ نبود، اما زنده بود. صدای قاشقها، بوی قهوه، مکالمههای نصفهنیمه میز بغلی. تهران آن شب نه سیاه بود، نه روشن؛ فقط ایستاده بود؛ مثل کسی که نفسش را نگه داشته. رضا دیر آمده بود اما زودتر از بقیه رفت. لیلا پیام را گرفت و بلند شد. سپس نوبت به سعید رسید، گفت فردا جلسه دارد. حمید بیخداحافظی رفت.کاوه به ساعت نگاه کرد.«دیر شد». نسترن کیفش را برداشت؛«هوا خوبه!» او با کاوه رفت. من تنها ماندم. وقتی بقیه رفتند، کافه ناگهان بزرگتر شد. صدای خیابان واضحتر آمد. من بلند شدم. بیرون که آمدم هوا سرد بود .از آن سرماهایی که بیدار می کند. چند قدمی از کافه دور شدم. برگشتم و نگاهی به پشت سر انداختم. رفتم سمت دیوار کنار شیشه کافه. همانجایی که نور چراغ خیابان کج میتابید. آنجا تکههایی از پوسترهای قدیمی مانده بود. نه فقط یکی؛ لایهلایه. کاغذهایی پوستهپوسته، خیس خورده از بارانهای قدیمی، زخمیِ زمان؛ انگار هر بار چیزی را کنده بودند و چیزی دیگر جایش چسبانده بودند، اما هیچوقت کامل پاک نکرده بودند. اگر دقیق نمیشدی، چیزی نمیدیدی. اما من ایستادم. اسم فیلم هنوز خوانده میشد. نه کامل، نه تمیز، اما واضح: «اعتراض وارد نیست» فکر کردم بعضی چیزها را اگر نشود کَند، میتوان پوشاند. خیابان انقلاب شلوغ بود، اما آشفته نبود. آدمها میرفتند، میآمدند. هرکدام با باری نامرئی. به حرف کاوه فکر کردم. به نسترن. به اینکه شاید زندگی نه با هدفهای بزرگ جلو میرود، نه با رهاشدن کامل؛ بلکه با قرارهای کوچکی که تکرار میشوند. با کافهای که هر هفته برمیگردی به آن، حتی اگر چیزی حل نشود. سهشنبه بعد باز میآییم .نه برای قهوه؛ برای اینکه یادمان نرود کجا ایستادهایم.