مرور رده

داستان

خراشی کوچک، تلنگری بزرگ

نسل مانایی‌های عزیز سلام! خداوند منان به عنوان هدیه سال جدید، افتخار صحبت مستقیم با شما را به من عطا کرده است. خداوند را شاکرم و امیدوارم تجربه‌ای که با شما عزیزان به اشتراک می‌گذارم، برایتان جالب توجه باشد. ماجرایی که برایتان تعریف…

یک داستان در یک نگاه ، «هم آغوشی بهار و عید»

آخرین روز ماه رمضان همیشه برای من بوی خاصی دارد؛ بوی چای تازه‌دمی که هنوز افطار نشده، بوی نان داغی که باید صبر کنی تا اذان گفته شود، و بوی نوعی سکوت که فقط در روزهای پایانی یک انتظار طولانی شکل می‌گیرد. اما آن سال، همه چیز فرق می‌کرد؛ نه…

یک داستان در یک نگاه، اعتراض وارد نیست

ما سه‌شنبه‌ها بعد از تمام شدن ساعت کار می‌آمدیم این کافه؛ نه به‌خاطر قهوه‌اش، نه به‌خاطر تخفیف آخر شب، نه حتی برای دیدن همدیگر. سه‌شنبه‌ها بهانه بود؛ مثل میخی که اگر نباشد، دیوار فرو نمی‌ریزد، اما قاب دیگر صاف نمی‌ایستد.کافه بین انقلاب…