وقتی چشمها به تماشا مینشینند
تئاتر در تعریف کلاسیک خود، هنری بصری است. بازیگر با میمیک صورت، با حرکت چشم و با تسلط بر ابعاد فیزیکی صحنه، مخاطب را جادو میکند. اما وقتی صحبت از تئاتر نابینایان به میان میآید، پرسشی بزرگ در ذهن شکل میگیرد: چگونه میتوان بدون دیدنِ صحنه، آن را تسخیر کرد؟ مجتبی گوهرخای، مربی و پیشکسوت تئاتر، سالهاست که پاسخ این پرسش را روی صحنه پیدا کرده است. او نه به عنوان یک معلم، بلکه به عنوان یک «همسفر»، در کنار کسانی ایستاده که جامعه شاید تنها «ندیدن» آنها را میدید. در این شماره از ستون «زندگی»، پای صحبتهای مردی نشستیم که معتقد است هنر، راهی برای خروج از پیله محدودیتهاست.

از صحنههای آموزشی تا کشف دنیای «آرشِک»
مسیر هنری مجتبی گوهرخای، مانند بسیاری از شیفتگان تئاتر، از همان روزهای پرشور مدرسه آغاز شد؛ مسیری که حتی در دوران خدمت سربازی و دورههای آموزشی نیز قطع نشد. او خود در این باره میگوید: «تئاتر برای من از مدرسه شروع شد و در دوران سربازی به شکل جدیتری ادامه یافت. یکی از بختهای بلند من در این مسیر، شاگردی در محضر اساتید بزرگی همچون اردشیر تفتی (پدر کامران تفتی) بود که نقش مهمی در شکلگیری نگاه من به هنر داشت».
گوهرخای پس از تجربیات متعدد در بازیگری، به سمت حوزهای رفت که در تئاتر ایران کمتر به صورت مستقل به آن پرداخته میشود: بازیگردانی. او توضیح میدهد: «در کشور ما معمولاً کارگردان یا دستیارانش وظیفه هدایت بازیگران را برعهده دارند، اما من به طور تخصصی در کنار کارگردانان به بازیگردانی پرداختم. کار من این بود که با تحلیل دقیق شخصیتها، نقش را برای بازیگر کالبدشکافی کنم و آنقدر با او تمرین کنم تا حس و حال نقش برایش کاملاً جا بیفتد».
همین تخصص در بازیگردانی بود که سرنوشت جدیدی را برای او رقم زد. او با گروهی آشنا شد که بازیگرانش نابینا و کمبینا بودند اما به شیوهای سنتی کار میکردند. گوهرخای میگوید: «روزی از طرف این گروه با من تماس گرفتند و خواستند که با هم کار کنیم. این تماس، آغازگر فصلی تازه در زندگی حرفهای من بود؛ فصلی که در آن باید یاد میگرفتم چگونه بازی را برای کسانی «بازی» کنم که نه با چشم، بلکه با گوش و جانشان صحنه را لمس میکنند».

رؤیای محال؛ از انکار تا اقرار
در ابتدای گفتگو، آقای گوهرخای از نگاه سنتی به تئاتر میگوید: «بسیاری از اساتید بزرگ معتقدند چشم، اصلیترین ابزار بازیگر است. من خودم در محضر بزرگانی بودم که میگفتند بازیگر بدون چشم، گویی مهمترین وسیله ارتباطیاش را از دست داده است. همین نگاه باعث شده بود تا بعضی از بچههای نابینا و کمبینا، بازیگری را به دلیل نداشتن بینایی یا کمسو بودن دیدشان یک «رؤیای محال» بدانند. آنها فکر میکردند چون نمیبینند، پس هرگز دیده نخواهند شد».
اما گوهرخای با این پیشفرض مبارزه کرد. او میافزاید: «ما نه تنها نشان دادیم که میتوان روی صحنه رفت، بلکه ثابت کردیم این حضور میتواند در سطح حرفهای و بینالمللی باشد. هدف ما این نبود که تماشاچی بیاید و از روی دلسوزی برای یک فرد معلول دست بزند؛ هدف این بود که مخاطب محوِ کیفیت بازی شود و اصلاً فراموش کند که بازیگرِ مقابلش، با چشم نمیبیند».
فلسفه میکلآنژ: کشفِ اصالت در دل سنگ
نقطه عطف نگاه گوهرخای به آموزش، در استعارهای از میکلآنژ نهفته است. او با تواضع عجیبی میگوید: «من کار خاصی برای این بچهها نمیکنم. من همیشه به یاد میکلآنژ هستم؛ او میگفت مجسمه در دل سنگ وجود دارد، من فقط اضافات را میتراشم تا آن زیبایی بیرون بیاید. بچههای من، خودشان مستعد و هنرمند هستند. من فقط به عنوان یک مربی، آن تراشههای «ترس»، «عدم اعتماد به نفس» و «تردید» را از روی وجودشان کنار میزنم تا خودشان درخشش اصلیشان را پیدا کنند».
استقلال در ساحتِ ساخت؛ وقتی دکور هم بوی توانمندی میدهد
یکی از حیرتانگیزترین ابعاد فعالیت گروه «آرشِک»، فراتر رفتن از مرزهای بازیگری و ورود به حوزههای فنی و اجرایی است. مجتبی گوهرخای از استقلال بچههایش میگوید: «شاید باورکردنی نباشد، اما در گروه ما، حتی سختترین کارهای فنی هم به دست خود بچهها انجام میشود. مسئول روابط عمومی ما یک فرد نابیناست که با تسلط کامل امور را مدیریت میکند. اما از آن عجیبتر، بخش ساخت دکور است. ما هنرمندی در گروه داریم که با وجود نابینایی، تمام تجهیزات کارگاه نجاری و دکور سازی، از اره برقی گرفته تا دریل و مته را در اختیار دارد و بخش بزرگی از دکورهای ما را خودش میسازد».
او به جزئیات ظریفی اشاره میکند که نشان از دقت بالای این هنرمندان دارد: «این بچهها در زندگی روزمرهشان هم همینقدر خلاق و مستقل هستند. به یاد دارم در سفر ارمنستان، وقتی به دنبال وسیلهای میگشتم، آنها با دقتی میلیمتری آدرسِ جایِ ادویهها یا وسایل کوچک را در کشوهای آشپزخانه به من میدادند. آنها یاد گرفتهاند که محیط را نه با چشم، که با تمام وجودشان ببینند».

چالشهای فنی: معجزه شنیدن به جای دیدن
در تئاتر این گروه، از هیچ نشانهگذاری فیزیکی (مانند طناب یا برجستگی کف) استفاده نمیشود. گوهرخای توضیح میدهد: «بچهها یاد گرفتهاند فضا را با گوشهایشان مهندسی کنند. ما اصطلاح «ماسکه کردن» را با شنیدن حل کردیم. بازیگران من با شنیدن زاویه صدای پارتنرشان، متوجه میشوند که آیا در موقعیت درستی هستند یا خیر. اگر کسی اشتباهاً در مسیر دیگری قرار بگیرد، بازیگر مقابل با هوش بالا و به صورت «بداهه»، جای خود را تغییر میدهد تا ترکیببندی صحنه به هم نخورد».
او با یادآوری خاطرهای از اجرای تالار هنر میگوید: «در یک لحظه حساس، بازیگری داشت به سمت یک نیمکت میرفت که برخورد با آن میتوانست کل اجرا را مختل کند. بازیگر مقابل با ذکاوت تمام، جوری او را با صدا هدایت کرد که بازیگر نابینا بدون ذرهای مکث، مسیرش را اصلاح کرد. این همان معجزه صحنه است».
فراتر از بازیگری: تربیت نسل جدید کارگردانان
یکی از ارزشمندترین کارهای مجتبی گوهرخای، پرهیز از انحصارطلبی است: «من نمیخواستم این هنر در یک گروه خاص خلاصه شود. در این دو سال گروه آرشِک حدود هشت کارگردان که تعداد قابل توجهی از آنها نابینا و کمبینا هستند و تعدادی دیگر هم کار دستیاری بنده را انجام دادهاند، به جامعه تئاتری نابینایان اضافه شدند و امروز آنها در سالنهای معتبری مثل بوتیک هنر ایران و تالار محراب اجرا دارند. دیدن موفقیت دوستانی چون داریوش فلاحی، سایه همایی، الهه محقق و دیگران، به من ثابت کرد که مسیر را درست رفتهام».
کلام آخر: نوری که رها نمیشود
در پایان، گوهرخای با همان لحن گرمش میگوید: «من هیچوقت به خدا نمیگویم دستم را بگیر، چون میدانم همیشه گرفته است؛ فقط میگویم خدایا دستم را رها نکن. بچهها وقتی صداقت را دیدند، اعتماد کردند. آنها گریه کردند، خسته شدند، زمین خوردند، اما در نهایت ایستادند و درخشیدند. از مسئولان میخواهیم که این بچهها را ببینند؛ نه برای دلسوزی، بلکه برای تماشای هنری که در تاریکی متولد شده و حالا جهان را روشن میکند».
پیامی برای مربیان و یک تغییر دو سویه
مجتبی گوهرخای در انتهای این گفتگو، خطاب به کسانی که تمایل دارند در این مسیر قدم بگذارند، پیامی از جنس شجاعت دارد: «توصیهام به هنرمندانی که دوست دارند با نابینایان و کمبینایان کار کنند این است که هرگز نترسند. چالشها بخشی از ذات هنر هستند؛ همانطور که در هر گروه تئاتری ممکن است بازیگران با هم دچار اختلاف دیدگاه شوند، اینجا هم این اتفاقات طبیعی است. اما با مدیریت درست و سعهصدر، همه چیز پیش میرود. من پیش از ورود به این حوزه، فکر میکردم دیگر تجربه جدیدی در دنیای هنر برایم باقی نمانده، اما بعد از کار با این بچهها، دنیای من به کل تغییر کرد».
و من، نگارنده این سطور، در پایان به این میاندیشم که این معامله، یک بازیِ برد – بردِ تمامعیار بوده است. در این مسیر، تنها دنیای بازیگران نابینا نبود که با جادوی صحنه رنگین شد؛ بلکه دنیای مربی آنها نیز با نگاهِ متفاوتِ این بچهها به زندگی، معنای تازهای یافت. گویی هر دو طرف، در کنار هم آموختند که برای دیدنِ زیباییهای جهان، چشمها تنها یکی از راهها هستند، نه لزوماً بهترینِ آنها.
روزهایتان پر از شوق زندگی