اشتیاق به کمک کردن به دیگران، صرفاً به این دلیل که وضعیت بینایی تغییر کرده، از بین نمیرود؛ اما شاید این سؤال پیش بیاید که چطور میتوان با این شرایط به کار داوطلبانه ادامه داد. در این شماره از نشریه نسل مانا در اپیزودی از هدلی پرزنت با چار کوک (Char Cook) و لیندا جنکینز (Linda Jenkins) همراه میشویم تا درباره کار داوطلبانه با وجود آسیب بینایی بشنویم؛ گفتوگویی که یادآوری میکند ارزش وجودی انسان به میزان بیناییاش گره نخورده است و همیشه راههایی برای اثرگذاری در جامعه وجود دارد.
من ریکی انگر هستم و این پادکست هدلی است. چار، لیندا، به برنامه خوش آمدید.
چار و لیندا: خیلی ممنونم. از اینکه برای حضور در این برنامه دعوت شدم، خوشحالم.
ریکی انگر: خیلی مشتاقم تا درباره هر یک از شما و مسیرتان در کارهای داوطلبانه بیشتر بدانم. برای شروع، چطور است هر کدام کمی از خودتان بگویید؛ تا جایی که راحتید از مسیر کاهش بیناییتان تعریف کنید.
لیندا جنکینز: فکر میکنم کار داوطلبانه را زمانی شروع کردم که مادرم من را در این مسیر قرار داد. ۱۴ سالم بود که مادرم گفت چند نفر در پناهگاهی به کمک نیاز دارند. وقتی ۱۶ سالم شد، بهعنوان نیروی داوطلب در بیمارستان مشغول شدم. بیشترِ عمرم کاملاً بینا بودم. کارهای داوطلبانه هم انجام میدادم و خانوادهام هم در سطح محله فعالیتهای داوطلبانه داشتند. تا ۵۰ سالگی تشخیص بیماری آرپی (RP) را دریافت نکرده بودم. وقتی بیماریام تشخیص داده شد، دیگر رانندگی را کنار گذاشته بودم؛ همان موقع بود که واقعاً با مشکلاتی مواجه شدم که ناشی از ناتوانیام در دیدن بود.
ریکی: پس به نظر میرسد کار داوطلبانه همیشه بخشی از وجود تو بوده. چار، فکر میکنم مسیر تو کمی متفاوت بوده.
چار کوک: من هم آرپی (تحلیل شبکیه) دارم و از هفتسالگی شروع به از دست دادن بیناییام کردم. چند سالِ اول را با ناراحتی زندگی کردم، تا اینکه متوجه شدم میتوانم هم نابینا باشم و هم شاد. اولین آشنایی من با کار داوطلبانه، زمانی بود که یک آگهی رادیویی شنیدم که از مردم میخواستند برای پاسخگویی به خط تلفن بحران داوطلب شوند. به مصاحبه رفتم، گفتند یک فرد نابینا عملاً نمیتواند این کار را انجام دهد. من گفتم: «به من یک فرصت بدهید» و در نهایت توانستم.
چیزی که مرا تغییر داد، در طول دوره آموزشی برای خط بحران اتفاق افتاد. نکتهای که من را دگرگون کرد، این بود که گفتند یکی از پادزهرها و راهکارهای اصلیِ مقابله با افسردگی، این است که به سمت دیگران دست یاری دراز کنی و برای کسی کاری انجام دهی.
ریکی: این واقعاً شگفتانگیز است. تو همیشه یا کاملاً نابینا بودی یا در مقطعی کمی بینایی داشتی؛ اما لیندا، تو خیلی دیرتر و بعد از اینکه قبلاً کارهای داوطلبانه انجام داده بودی، شروع به از دست دادن بیناییات کردی. آیا این موضوع روی طرز فکرت تأثیر گذاشت؟
لیندا: جالب اینجاست که تنها وجه اشتراک من و چار این است که من هم در یک سرویس تلفنی بحران داوطلب بودم و این کار را شش سال و نیم انجام دادم. خوبیاش این بود که با وجود از دست دادن بیناییام، نیازی نبود مردم یا واکنشهایشان را ببینم چون ارتباط تلفنی بود.
ریکی: و بعد، وقتی به زمان بازنشستگی نزدیک میشدی، چه فکری میکردی درباره اینکه چطور میتوانی به کار داوطلبانه ادامه دهی؟ یا اصلاً میتوانی؟
لیندا: همیشه گوشه ذهنم به این فکر میکردم که دوست دارم در دوران بازنشستگیام، در بخش مراقبتهای معنوی بیمارستان بهصورت داوطلبانه کار کنم. اما هر چه به سن بازنشستگی نزدیکتر میشدم و بیناییام کمتر میشد، با خودم فکر میکردم که باید آن را از فهرست آرزوهایم خط بزنم. خوشبختانه دوستان خوبی داشتم که میگفتند: «داری چه کار میکنی؟ چرا نمیتوانی انجامش دهی؟» من میگفتم: «نمیتوانم ببینم» و میدانستم که بخش بزرگی از ارتباط رودررو به زبان بدن و حالتهای چهره بستگی دارد. گفتم: «نه، دیگر از پس این کار برنمیآیم» اما آنها اصرار کردند که: «حداقل امتحانش کن» بنابراین، دوره را گذراندم و قبول شدم. بیش از هشت سال و نیم، حداقل هفتهای یک روز در بیمارستان داوطلب بودم و به بیماران سر میزدم. کشف کردم که کار داوطلبانه به زندگیام نظم و هدف میدهد.
ریکی: چار، وقتی به کار داوطلبانه فکر میکنید، این روند چگونه است؟
چار: من متوجه شدهام که معمولاً خودم زودتر از اینکه کسی به من پیشنهادی بدهد، فرصتها را پیدا میکنم. بعد ممکن است بپرسند: «اما با وجود آسیب بینایی چطور میخواهی این کار را انجام دهی؟» و پاسخ من این است: «بگذارید درباره کاربرد فناوری برایتان بگویم یا از تجربیاتم در ارتباط با مردم، آشپزی یا هر چیز دیگری حرف بزنم» من معمولاً راهکارهای خودم را روی میز میگذارم و منتظر دیگران نمیمانم.
ریکی: لیندا، تو چطور؟
لیندا: خوشبختانه دوستی داشتم که او هم در بیمارستان داوطلب بود. او گفت: «من میآیم دنبالت و برت میگردانم» من با استفاده از دستگاه ضبطکنندهام، نام و شماره اتاق بیمارانی را که قصد ملاقاتشان را داشتم، ضبط میکردم. روش دیگرم این بود که وقتی با کارکنان بیمارستان آشنا شدم، در راهروها که قدم میزدم، گاهی کسی میگفت: «هی لیندا، میتوانی به فلان بیمار در فلان اتاق سر بزنی؟» گاهی پیش میآمد که آن بیمار یا یکی از اعضای خانوادهاش در حال از دست دادن بیناییشان بودند. در این مواقع، من منابع کاربردی معرفی میکردم و همدلی میکردم؛ چون خودم هم آن مسیر را طی کرده بودم.
ریکی: هر دوی شما هنوز هم کار داوطلبانه انجام میدهید.
چار: محبوبترین کارم زمانی شروع شد که در سال ۲۰۲۰ کرونا شیوع پیدا کرد. خواهرم به من گفت: «باید کاری کنیم» ما تصمیم گرفتیم سوپ خانگی درست کنیم. من نابینا هستم و او بیناست. من سوپ را درست میکردم و او فهرست پخش را آماده میکرد. الان هم گاهی به آشپزخانه میروم، هفت هشت لیتر سوپ درست میکنم و به کسانی که میدانم نیاز دارند میدهم. این کار زندگی مرا از نظر عاطفی، اجتماعی و جسمی غنیتر کرده است.
لیندا: من هم کاملاً درک میکنم که این کار به زندگی من نظم و هدف میدهد. وقتی فهمیدم که قطعاً دارم نابینا میشوم، مدتی دچار افسردگی شدم. اما بعد یک بار در کلیسا گفتم: «کاری هست که بتوانم کمک کنم؟» گفتند: «خب، میتوانی ظرفها را خشک کنی؟» گفتم: «بله، حتماً» وقتی مردم مرا شناختند و فهمیدند که برای کمک آمادهام، پیشنهادهای بیشتری دادند. همین ارتباطات به زندگیام هدف و معنا داد و به من ثابت کرد که دیگر بیفایده نیستم.
یک بار پزشک چشمم تماس گرفت و گفت: «ما در شورای مشورتی بیماران یک جای خالی داریم. جلسات در زوم برگزار میشود؛ علاقهمندی؟» من هم قبول کردم و الان ۱۵ سال است که در آن شورا هستم.
چار کوک: لیندا، فکر نمیکنی بودن در کنار آدمها باعث میشود هویت واقعیِ تو برایشان برجسته شود و مسئله نابینایی به حاشیه برود؟
لیندا: کاملاً موافقم. من با نابیناییام تعریف نمیشوم؛ بلکه مرا بهعنوان یک دوست میشناسند.
ریکی: اگر کسی الان با خودش بگوید: «من از پسِ این کار برنمیآیم، دوست دارم کمک کنم اما نمیتوانم»، به او چه میگویید؟
چار: میخواهم به هر شنوندهای که با افت بینایی مواجه است بگویم: «شما ارزشمندید» شاید شما کسی هستید که همیشه تولد آدمها یادتان میماند؛ شاید بتوانید در مهمانیهای محله، بهترین غذایتان را بپزید. ارزشها و استعدادهایتان را بشناسید و روی همانها سرمایهگذاری کنید. من روی کتابهایم برچسب بریل میزنم و نامههایی میفرستم با این مضمون که «وقتی مرا میبینید، یادتان نرود با من حرف بزنید» انجام این کارها نابینایی را عادیسازی میکند.
لیندا: صد درصد موافقم. یک بار که داشتم دورههای آموزش خط بریل هدلی را میگذراندم، تصمیم گرفتم اسم چند نفر از بچههای محله را روی کارتهای کوچکِ بریل بنویسم. بچهها عاشقش شدند! وقتی بچهها راحت باشند، خانوادهها هم راحت میشوند.
ریکی: برای جمعبندی، اگر کسی واقعاً دلش میخواهد داوطلب شود اما نمیداند از کجا شروع کند، چطور میتواند استعدادهایش را کشف کند؟
چار: بهترین راه این است که به این فکر کنید: «دوست دارم چه کاری انجام دهم؟» اگر از حرف زدن با آدمها خوشتان نمیآید، پس این کاری نیست که باید انجام دهید. به سراغ کاری بروید که میشناسید و دوستش دارید، و از همانجا شروع کنید.
لیندا: با دوستانتان صحبت کنید و بگویید: «دلم میخواهد مشارکت بیشتری در جامعه داشته باشم. پیشنهادی دارید؟» آنها شما را خیلی خوب میشناسند و میدانند چه کاری از دستتان برمیآید. گوش دادن به ایدههای دیگران باعث میشود به چیزهایی فکر کنید که شاید قبلاً به ذهنتان نرسیده بود.
ریکی: چقدر جالب است که هیچکدامتان نگفتید «به این فکر کنید که چه کاری میتوانید انجام دهید»، چون همین کلمه میتواند محدودکننده باشد. در عوض گفتید: «دوست دارم چه کار کنم؟» این عالیترین زاویه دید است. از هر دوی شما بینهایت ممنونم.
یادداشت مترجم
فعالیت داوطلبانه، چه در قالب سازمانهای مردمنهاد، انجمنهای نابینایان در ایران، و چه در سطح محله، دوستان و خانواده، یکی از بهترین و مؤثرترین راهها برای خروج از انزوا و بازتعریف توانمندیهای ماست. وقتی بهجای تمرکز بر محدودیتها، با تکیه بر کارهایی که «دوست داریم» پیش میرویم، نهتنها حس ارزشمندی و هدفمندی را به زندگی خود برمیگردانیم، بلکه به جامعه نشان میدهیم که آسیب بینایی تنها یک ویژگی است، نه مانعی برای همدلی و اثرگذاری.
بیایید از قدمهای کوچک شروع کنیم، از ارتباط با آدمها نترسیم و با حضور فعالانهمان، نابینایی را در جامعه عادیسازی کنیم. هر کدام از ما استعدادی داریم که دنیای پیرامونمان تشنه آن است.
نویسنده: Hadley Presents Podcast Team
گردآوری از وبسایت: HadleyHelps.org
مترجم: سارا شاهپورجانی