رد پای نابینایان در آثار ادبی، سایه باد؛ رمانی درباره کتابها، خاطرهها و انسانهایی که فراموش نمیشوند
حسین آگاهی
گاهی یک کتاب فقط داستانی برای سرگرم شدن نیست؛ بلکه دری است که به جهانی دیگر گشوده میشود. سایه باد، اثر ماندگار کارلوس روییس سافون، از همان رمانهایی است که خواننده را نه فقط با یک معما، بلکه با جهانی سرشار از عشق، خاطره، سیاست، کتاب و راز روبهرو میکند. رمانی که از نخستین صفحه، بوی کاغذهای کهنه، کتابفروشیهای قدیمی و خیابانهای مهآلود بارسلونا را با خود به همراه دارد.

ماجرا از سال ۱۹۴۵ آغاز میشود؛ زمانی که دنیل سمپره، پسر نوجوان یک کتابفروش، به مکانی اسرارآمیز به نام «گورستان کتابهای فراموششده» قدم میگذارد. او در میان هزاران کتاب، رمانی به نام سایه باد نوشته نویسندهای گمنام، خولیَن کاراکس، را برمیگزیند. انتخابی که به ظاهر ساده است، اما او را وارد سفری میکند که گذشته و حال، عشق و جنایت، و واقعیت و خیال را به هم پیوند میزند.
در میان شخصیتهای پرشمار رمان، کلارا بارسلو حضوری کوتاه اما بسیار تأثیرگذار دارد. او دختر جوانی است که بینایی خود را از دست داده و همراه عمویش، گوستاوو بارسلو، یکی از بزرگترین مجموعهداران کتابهای کمیاب بارسلونا زندگی میکند.
دنیل که شیفته شخصیت آرام و وقار کلارا شده است، بارها به خانه او میرود تا برایش کتاب بخواند. این نشستهای کتابخوانی، از زیباترین و انسانیترین بخشهای آغاز رمان به شمار میآیند. در این صحنهها، سافون نابینایی را نه به عنوان عنصری ترحمبرانگیز، بلکه به عنوان شیوهای متفاوت از ارتباط با جهان به تصویر میکشد.
کلارا جهان را بیش از آنکه با چشم ببیند، با گوش، حافظه و تخیل میشناسد. او هنگام شنیدن کتاب، تنها شنوندهای منفعل نیست؛ بلکه با دقت، حساسیت و دریافت عمیق خود، به متن جان تازهای میبخشد. رابطه او و دنیل نشان میدهد که خواندن، صرفاً دیدن واژهها نیست؛ بلکه تجربهای مشترک است که میان صدای راوی و ذهن شنونده شکل میگیرد.
برای خواننده نابینا، این بخشهای رمان آشنا و دلنشیناند. بسیاری از نابینایان، پیش از گسترش کتابهای گویا و فناوریهای امروزی، ادبیات را از طریق صدای دیگران تجربه کردهاند؛ تجربهای که در رابطه دنیل و کلارا با ظرافت بازآفرینی شده است. سافون بدون آنکه درباره نابینایی سخنرانی کند، نشان میدهد که ادبیات میتواند پلی میان دو انسان باشد؛ پلی که در آن، دیدن شرط اصلی درک و لذت بردن از یک داستان نیست.
آنچه کلارا را از بسیاری از شخصیتهای نابینای ادبیات متمایز میکند، عادی بودن اوست.
سالهاست که در ادبیات، نابینایان معمولاً در یکی از دو قالب کلیشهای تصویر میشوند؛ یا انسانهایی با تواناییهای خارقالعاده که گویی نابینایی باعث شده حسهای فراطبیعی پیدا کنند، یا افرادی که زندگیشان سراسر رنج، درماندگی و افسردگی است و نابینایی تمام هویتشان را تعریف میکند. سافون تا حد زیادی از هر دو کلیشه فاصله گرفته است.
کلارا نه استعداد شگفتانگیزی دارد که قرار باشد جای خالی بینایی را با آن پر کند و نه زندگیاش در غم نابینایی خلاصه شده است. او کتاب دوست دارد، موسیقی میآموزد، با دیگران معاشرت میکند، احساسات و علایق شخصی خود را دارد و مانند بسیاری از انسانهای همسنوسالش درگیر روابط عاطفی است. نابینایی برای او یکی از ویژگیهای زندگی است، نه تمام زندگی.
از این منظر، کلارا به شخصیتی واقعی شباهت دارد تا نمادی برای برانگیختن ترحم یا تحسین.
البته یک نکته در پرداخت این شخصیت، رنگ و بوی کلیشه دارد. سافون نشان میدهد که کلارا برای شناخت افراد، اصرار دارد صورت آنها را با دست لمس کند. این تصویر در آثار داستانی بارها تکرار شده، اما با واقعیت زندگی بیشتر نابینایان همخوانی ندارد. نابینایان برای شناختن دیگران نیازی به لمس چهره افراد ندارند و چنین رفتاری نه یک مهارت رایج، بلکه اگر هم دیده شود، استثنایی و وابسته به ویژگیهای شخصی یک فرد است، نه معلولیت او. شناخت انسانها برای نابینایان، مانند دیگران، بیشتر از طریق صدا، شیوه سخن گفتن، رفتار، شخصیت و تجربه معاشرت شکل میگیرد تا لمس صورت.
با این حال، این تنها نکتهای است که میتوان آن را کلیشهای دانست و در مجموع، تصویر سافون از کلارا واقعبینانهتر از بسیاری از نمونههای مشابه در ادبیات است.
نکته جالب دیگر این است که سافون، از قرار دادن شخصیت نابینا بر سکوی تقدس نیز پرهیز میکند. در بسیاری از داستانها، شخصیت نابینا انسانی کاملاً پاک، بیمیل به لذتهای معمول زندگی و گویی جدا از احساسات و خواستههای انسانی تصویر میشود. اما کلارا چنین نیست. او زنی جوان است که احساسات عاطفی دارد، میتواند جذب مردی شود که دوستش دارد و حتی برای جلب توجه او تلاش کند. نابینایی برای او مانعی در تجربه عشق، میل، انتخاب یا لذت بردن از زندگی نیست. البته این به معنای آن نیست که سافون شخصیتی بیبند و بار یا منفی خلق کرده باشد؛ بلکه او را همچون انسانی معمولی با خواستهها، ضعفها و انتخابهای شخصی به تصویر میکشد. شاید همین نگاه انسانی و دور از اغراق، کلارا را به یکی از باورپذیرترین شخصیتهای نابینای ادبیات معاصر تبدیل کرده باشد.
یکی دیگر از شخصیتهای فراموشنشدنی رمان، خود شهر بارسلوناست. خیابانهای سنگفرش، کوچههای مهآلود، کتابفروشیهای قدیمی، عمارتهای متروک و کافههای ساکت، چنان زنده توصیف شدهاند که گویی شهر نیز همانند شخصیتهای داستان احساس، حافظه و سرنوشت دارد.
فضای رمان آمیزهای از داستان معمایی، عاشقانه، تاریخی و گوتیک است. با این حال، برخلاف بسیاری از آثار معمایی، سافون تنها در پی غافلگیر کردن خواننده نیست؛ او آرامآرام لایههای شخصیتها را کنار میزند و نشان میدهد که هر انسان، گذشتهای دارد که بر تمام انتخابهای آیندهاش سایه میاندازد.
با این همه، سایه باد تنها به خاطر شخصیتهایش ماندگار نشده است؛ سافون در این رمان، خودِ ادبیات را به قهرمان اصلی داستان تبدیل میکند. او نشان میدهد که کتابها فقط مجموعهای از کلمات نیستند؛ هر کتاب حافظهای زنده است که میتواند زندگی انسانها را به هم پیوند بزند، گذشته را از دل فراموشی بیرون بکشد و حتی سرنوشت کسانی را که سالها بعد آن را میخوانند، تغییر دهد.
این کتاب را نخستین بار علی صنعوی به فارسی ترجمه کرده و انتشارات نیماژ در سال 1399 به چاپ رسانده است.