
ماجرا از جایی شروع شد که در خانه نشسته بودیم و برای خودمان با دانش بسیاری که داشتیم، تحلیل مینمودیم که آخرش چه میشود، دوباره جنگ میشود یا صلح که ناگهان، تلفنمان به صدا در آمد. گوشی را که جواب دادیم، آن سوی خط مقامات بسیار بالادستی را یافتیم که در پی کمکاری ما در شماره گذشته بسیار خشمگین بودند و تأکید کردند که، دل به کار دهیم و طوری عمل کنیم که 20 عدد تخم مرغی که سر سفرهمان میبریم حلال باشد. ما هرچه گفتیم که از مقام بالادستی خود – که همان پاییندستی شما هم میشود – برای نبودنمان در شماره قبلی کسب مجوز نمودیم، به درون کله نسبتاً بیموی ایشان نرفت که نرفت؛ خلاصه این شد که رایانه همراه بدون اینترنت خود را روشن کردیم و سعی نمودیم که اندکی واژگان را به دور هم جمع کنیم، بلکه رضایت کارفرما حاصل شده و تخم مرغهایمان از دست نرود. اما هرچه داریم کشش میدهیم تمام نمیشود که نمیشود. به راستی چقدر این 1000 کلمه زیاد است!
اگر از حال و احوال این روزهایمان بخواهید بدانید، باید بگویم که همچون نابینایان دیگر که در برزخ نه این طرفی و نه آن طرفی گیر افتادهاند، ما هم چنین وضعیتی داریم. سازمانِ بسیار کارآمدِ بهزیستی هم که همواره به فکر ماست، در طول این بیش از دو ماه گذشته، حتی یک کلمه هم در مورد این که چه خوابهایی برای ما سفرهنشینانش دیده، صحبتی نکرده. البته ما مدتهاست که امیدمان را اولویتبندی کرده و بعد از خدا که امید اول ماست، بسیار امیدهای دیگری در ردههای بعدی قرار دادیم و در این ردهبندی امیدها، رَنکینگ بهزیستی، کمی پایینتر از رده کشور کوراسائو در فیفا – که قرار است در جام جهانی هم شرکت کند و 300000 نفر جمعیت هم بیشتر ندارد – قرار گرفت. این شد که تصمیم گرفتیم، دست بر زانوی خود گذاشته و از جا برخیزیم و برای این مدت پیش رو که نمیدانیم تا چه زمانی و با چه کیفیتی ادامه دارد، فکری کنیم.
اولین قدمی که سعی کردیم برداریم، این بود که بتوانیم به دهکده جهانی وصل شویم. البته یک دهکده داخلی هم داریم که بسیار زیباست و پر است از مزارع سرسبز، با محصولات درجه یک؛ اما کمی نیاز داشتیم که برای پژوهشهای خود، سری به دهکدههای دیگر هم بزنیم. این شد که رفتیم سراغ دوستان زحمتکش همنوع که در امر خطیر فروش و توزیع ابزار دیوار شکن، یَدِ طولایی دارند؛ اما وقتی قیمت دیوار شکنها را بررسی نمودیم، دیدیم که پول 20 تخم مرغی که اینجا میگیریم را باید کمی هم رویش بگذاریم تا شاید مقدار ناچیزی از این ابزار گیرمان بیاید، تا چند روز نهایتاً بتوانیم از دهکده خارج شویم. تازه جالبش این است، که هیچ تضمینی هم بابت پایداریشان وجود نداشت. این شد که در آستانه نا امیدی قرار گرفتیم. تا اینکه در خبرها دیدیم، گروهی از خلق خدا، با خرید چیزی به اسم اینترنت پرو، توانستند وارد دهکدههای همسایه شوند. اولش فکر کردیم که غیر قانونی است؛ ولی بعداً دیدیم که گویا واقعاً قانونی است و میتوان به آن دست یافت. اما گفتند که باید کسبوکاری چیزی داشته باشی که بتوانی از این اینترنت پروها بگیری.
ما که خود را بسیار کاری میانگاشتیم، تصمیم گرفتیم یکی از این اینترنت پروها برای خود بخریم. آخر میگویند هر چیزی پرو داشته باشد، آن پرویش بسیار خفن است. ما هم به همین خیال رفتیم سراغش.
وقتی رفتیم به یکی از این دفاتر خدمات اپراتور مربوطه که اینترنت پرو بخریم، مسئولش پرسید که کسب و کارمان چیست؛ برایش توضیح دادیم ما نویسنده نسل مانا هستیم. حالا باید 20 دقیقه توضیح میدادیم نسل مانا چیست. خلاصه آخرش گفت که اینطور نمیشود و باید کارفرمایتان برایتان اینترنت پرو درخواست کند. ما هِی نالیدیم که ما از هوش مصنوعی و بیمایآیز و این چیز میزها برای استقلالمان کمک میگیریم و باید بتوانیم به اینترنت متصل باشیم. اما ایکاش نمینالیدیم. دوباره باید 20 دقیقه برایش توضیح میدادیم که اصلاً ما چگونه از گوشی و رایانه استفاده میکنیم. در 20 دقیقه بعدی هم رفتیم سراغ اینکه، این چیزهایی که گفتیم از آنها برای استقلالمان استفاده میکنیم، دقیقاً چیستند. وقتی هم توضیحاتمان تمام شد، مسئول مربوطه فرمودند که پسرخالهای دارند که تازه نابینا شده و هیچ از این امکاناتی که ما گفتیم، خبر ندارد و از ما خواست که به او برای بازگشتی شکوهمند به زندگی کمک کنیم. ما که همچون حیوانی باوفا از خرید اینترنت پرو پشیمان گشته بودیم، مثل حیوان زحمتکش و کاری دیگر در گل گیر کرده و پذیرفتیم که به پسرخاله مربوطه خدمات توانبخشی را ارائه دهیم. اما مسئول مربوطه ناگهان امیدهایمان را زنده کرد و گفت که به نوعی، برایمان اینترنت پرو فراهم میکند. این شد که پسرخاله مربوطه بسان فرشته نجات عمل کرد و ما در یک قدمی اینترنت پرو قرار گرفتیم. بعد از چند صدای موشواره مسئول محترم، به ما گفت که اینترنت پرو را برایمان فراهم کرده و فقط مانده ما پولش را بدهیم. ما هم خوشحال از این اتفاق بسیار مبارک، کارت را از جیب خارج کرده و روی کارتخوان کشیده و رمزمان را هم زدیم. اما در کمال تعجب مسئول مربوطه فرمودند که موجودی کارتمان کافی نیست. ما پرسیدیم مگر قیمت اینترنت پرو چقدر است، که با شنیدن قیمت آن، به شدت از نظر درجهبندی، امیدمان به کوراسائو نزدیک شدیم. با حسابی سر انگشتی، اگر ما پنج ماه برای مانا بنویسیم و 20 تخم مرغمان را نخریم، میتوانیم اینترنت پرو بخریم.
در این لحظه، ما تصمیمی منطقی گرفتیم. به مسئول مربوطه گفتیم که اینترنت پرو را نیاز نداریم. پرسید پس استقلال چه میشود؟ که در جوابی کوبنده گفتیم، که در و همسایه و خانواده بسیار در ایجاد استقلال برای ما نابینایان تأثیرگذار هستند و باید هروقت نیاز داشتیم، از آنها کمک بگیریم. بعد یک 20 دقیقه دیگر هم برایش از روشهای دور زدن محدودیتها و ادای مستقلها را درآوردن سخنرانی کرده و همزمان، صحبتهایمان را ضبط کرده و در یکی از همین پیامرسانهای داخلی برایش فرستادیم و گفتیم که آن را برای پسرخالهاش پخش کند. به او گفتیم که فعلاً همین روشها کار را برای پسرخالهاش درمیآورد تا روزی که، مبانی عدالت در کشورمان کمی تغییر کند. اگر روزی رسید که پول دادیم و سیبی خریدیم و لازم نشد برای خوردن آن سیب هم از ما پول بگیرند، به من خبر دهد تا بروم سراغ پسرخاله تا مراتب مستقل شدن را با هم بپیماییم.
از دفتر مربوطه خارج شده و با همان اندک امکانات دهکده داخلی، تاکسی اینترنتی سفیدرنگی که دستگیره شیشهبالابر عقبش هم افتاده بود، کرایه کردیم و با پول 10 تخم مرغی که از نسل مانا ستانده بودیم، خود را به خانه رسانده و الان هم در خدمت شما هستیم تا اوامر مقام بسیار بالادستی را اجابت کنیم.
ما آنچه بر سرمان آمد گفتیم؛ حالا اگر پروی اینترنت از خودش برایتان بهتر است و پولش را هم دارید، بروید و بخرید و سلام ما را هم به جهانیان برسانید. وگرنه، ما ترجیح میدهیم سیبی که خریدیم را فقط نگاه کنیم. چون گاز زدنش برایمان خیلی گران تمام میشود. اینجاست که شاعر میگوید:
قطره قطره اگرچه آب شدیم،
ابر بودیم و آفتاب شدیم.
ساخت ما را همو که میپنداشت،
به یکی جرعهاش خراب شدیم.
ای مترسک کلاه را بردار،
ما کلاغان دگر عقاب شدیم.
ما از آسودن و نیاسودن،
سنگ زیرین آسیاب شدیم.
گوش کن، ما خروش و خشم تو را،
همچنان کوه بازتاب شدیم.
اینک این تو که چهره میپوشی،
اینک این ما که بینقاب شدیم.
ما که ای زندگی به خاموشی،
هر سؤال تو را جواب شدیم.
دگر از جان ما چه میخواهی،
ما که با مرگ بیحساب شدیم.
امضا: یخ نکنی نمکدون