
باران ریزی میبارید؛ از آن بارانهایی که نه آنقدر شدید است که مردم را فراری دهد و نه آنقدر کم، که بتوانی نادیدهاش بگیری. خیابان انقلاب مثل آدمی بود که چند شب نخوابیده باشد؛ خسته، خاکستری و کمی عصبانی. من پشت شیشه بخار گرفته کافه نشسته بودم و به آدمهایی نگاه میکردم که با عجله از کنار هم رد میشدند؛ انگار هر کدامشان قرار بود دنیا را نجات دهند، در حالی که بیشترشان فقط دنبال این بودند که آخر ماه اجاره خانه را جور کنند. دوستم سعید روبهرویم نشسته بود. صورت کشیدهای داشت و تهریش نامرتبی که معلوم بود از سر مد نیست؛ از سر بیحوصلگی است. گفت: «میدونی مشکل ما چیه؟» پرسیدم: «کدوم مشکل؟ فقط یکی رو میگی یا همه رو؟ چون برای همهشون وقت نداریم». خندید؛ خندهاش کوتاه بود. «مشکل ما اینه که بچه که بودیم فکر میکردیم سی سالگی یعنی موفقیت. حالا سی و چند سالمونه و بزرگترین موفقیتمون اینه که هنوز نونوایی محل بابت طلبی که داره، ازمون شکایت نکرده». پیشخدمت دو فنجان چای آورد. دختر جوانی بود با چهره خسته و موهایی که از زیر روسری بیرون زده بود. سعید زیر لب گفت: «این دختر هر روز اینجاست. هر بار که میبینمش فکر میکنم شاید زندگی هنوز یه ذره قشنگی داشته باشه». گفتم: «بعدش؟»
«بعدش قبض برق میاد و خوب میشم». هر دو خندیدیم. بیرون، مردی روی موتور از چاله آب رد شد و تمام گِل و لای را روی شلوار رهگذری پاشید. رهگذر چند ثانیه به آسمان نگاه کرد؛ انگار میخواست از خدا شکایت کند اما مطمئن نبود شماره پشتیبانی آسمان را دارد یا نه. دقایقی بعد، نادر وارد شد. نادر از آن آدمهایی بود که همیشه لباس شیک میپوشید، حتی وقتی جیبش خالی بود. کتش را درآورد و روی صندلی انداخت. «بچهها، خبر خوب دارم». من و سعید همزمان گفتیم: «مهاجرت میکنی؟» گفت: «نه».
«پس خبر خوب نیست». نادر آه کشید. «دیشب با نامزدم دعوام شد». سعید گفت: «این که از خبرهای قبلی هم بدتره». نادر دستهایش را روی میز گذاشت. «میگه تو هیچ برنامهای برای آینده نداری». پرسیدم: «داری؟» چند ثانیه سکوت کرد. «نه، ولی لازم بود اینو با صدای بلند بگه؟» کافه کمکم شلوغ میشد. بوی قهوه، صدای قاشقها و بخار پنجرهها فضا را پر کرده بود. من به خیابان نگاه کردم. زوجی جوان زیر یک چتر راه میرفتند. دختر سرش را روی شانه پسر گذاشته بود. از دور خوشبخت به نظر میرسیدند. سعید هم نگاهشان کرد و گفت:«عجیبه. آدمها تو خیابون عاشق به نظر میان. بعد میری خونههاشون میبینی سر قیمت مرغ با هم جنگ جهانی سوم راه انداختن». نادر گفت: «عشق گرونترین کالای کشوره. نه به خاطر خودش؛ به خاطر هزینههای جانبیش». همه خندیدیم؛ اما خنده زود تمام شد. مثل بیشتر چیزهای این شهر. بیرون هوا تاریکتر شده بود. چراغهای مغازهها روشن بودند و روی آسفالت خیس انعکاس پیدا میکردند. ناگهان سعید آرام شد. به نقطهای نامعلوم خیره ماند و گفت: «میدونی؟ من دیگه از فقر نمیترسم». پرسیدم: «پس از چی میترسی؟» نگاهش را از پنجره گرفت. صورتش خستهتر از چند دقیقه قبل بود. «از این میترسم که یه روز بهش عادت کنم». برای چند لحظه هیچکس چیزی نگفت.
باران بند آمده بود اما خیابان هنوز خیس بود. چراغهای نئون مغازهها روی آسفالت برق میزدند و رهگذرها از میان انعکاس نورها عبور میکردند؛ انگار همه روی تکههای شکسته یک آینه راه میرفتند. من، سعید و نادر هنوز در کافه نشسته بودیم که در باز شد. مردی چاق با موهای جوگندمی وارد شد. صورتش قرمز بود و نفسی سنگین میکشید. سعید گفت: «رسول اومد». رسول راننده تاکسی اینترنتی بود. پنجاه سال داشت اما خستگی صورتش مال هفتاد سالگی بود. روی صندلی افتاد. «خسته شدم به خدا». نادر خندید.«از چی؟» رسول لیوان آب را یکنفس سر کشید. «از زندگی. از مسافر. از بنزین. از قسط. از خودم». گفتم:«به ترتیب بگو». رسول انگشتهایش را شمرد.«صبح یه مسافر سوار کردم. کل مسیر درباره موفقیت حرف زد. آخرش کرایه نداشت». همه خندیدیم. رسول ادامه داد:«یکی دیگه میگفت پول خوشبختی نمیاره. از ماشینم پیاده شد رفت سوار پورشه خودش شد». هنوز خنده روی لبهای ما بود که مریم وارد شد. دوست قدیمی جمع ما؛ روزنامهنگار با چهره استخوانی و چشمهایی که انگار همیشه کمتر از نیازش خوابیده بودند. شالش خیس شده بود. نشست و گفت:«خبر بد دارم». نادر گفت:«ما فقط خبر بد داریم. خبر بدت چقدر بده؟» مریم لبخند تلخی زد.«قراردادم تمدید نشد». سکوت شد. این بار کسی شوخی نکرد. چون همه میدانستیم معنی آن چیست. اجاره خانه، قسط، هزینهها و ترسی که شبها زیر پتو منتظر آدم میماند. ساعت نزدیک نه شب بود. کافه شلوغتر شده بود. بخار روی شیشهها نشسته بود. از بیرون فقط سایه آدمها دیده میشد. ناگهان برق کافه رفت. همه جا تاریک شد. چند نفر جیغ کوتاهی کشیدند. صدای همهمه بلند شد. فقط نور چراغ ماشینهای بیرون از پشت پنجره میتابید. در آن تاریکی، برای چند ثانیه همه ساکت شدند. انگار هر کس ناگهان با خودش تنها مانده بود. صدای مریم را شنیدم. آرام گفت:«عجیبه». گفتم:«چی؟» «وقتی برق میره، شهر شبیه آینده میشه». چند دقیقه بعد برق برگشت. همه نفس راحتی کشیدند. اما آن چند دقیقه کافی بود تا چیزی در فضا عوض شود. سعید گوشیاش را نگاه کرد. ناگهان رنگش پرید. همه متوجه شدند.گفتم:«چی شده؟»جواب نداد. فقط صفحه گوشی را نشان داد. پیامی از صاحبخانه؛ افزایش اجاره. رقمی که هیچ شباهتی به درآمد او نداشت. رسول زیر لب گفت:«صاحبخونهها انگار قیمتها رو از روی تخیل مینویسن». سعید خندید. اما چشمهایش خندان نبود.«فکر کنم باید برم توی پارک زندگی کنم». ساعت از ده گذشته بود.کمکم مشتریها میرفتند. باران دوباره شروع شده بود، اما آرامتر و خسته تر؛ مثل خود شهر. در راه بازگشت، همه با هم از کافه بیرون آمدیم. آدمهایی با داستانهای مختلف.کنار ایستگاه اتوبوس ایستادیم. باران روی شانههایمان مینشست. مردی سالخورده روی نیمکت نشسته بود. لباس سادهای داشت.کیسه نانی در دستش بود.کنارش دخترکی حدود هفت ساله ایستاده بود. دخترک به نان نگاه میکرد. پیرمرد تکهای از آن را جدا کرد و به او داد. دختر خندید. خندهای ساده، بیدغدغه، بیخبر از قیمت دلار، اجاره خانه، قسط، تورم، اخراج و همه چیزهایی که ذهن ما را پر کرده بود. برای چند ثانیه هیچکدام حرف نزدیم. همه به آن خنده نگاه میکردیم. سعید آرام گفت:«عجیبه…»گفتم:«چی؟» نگاهش روی دخترک مانده بود.«ما این همه سال دویدیم که خوشبختی رو پیدا کنیم. شاید تمام مدت از کنارمون رد میشده» باران میبارید. ماشینها رد میشدند. شهر همچنان شلوغ و خسته بود.اما برای اولین بار آن شب، هیچکس عجلهای برای رفتن نداشت.