
راستش این روزها نمیدانیم دقیقاً در چه شرایطی هستیم؛ وقتی برای خرید جایی مراجعه میکنیم، ناگهان شرایط جنگی میشود و قیمتها طبق شرایط جنگی است؛ وقتی قرار است سر کار برویم شرایط عادی است و مشکلی نیست؛ ولی وقتی قرار است حقوق را طبق مصوبات سال جدید بدهند، شرایط جنگی میشود. دقیقاً نمیدانیم تا چه زمانی هم باید در این بلاتکلیفی بمانیم.
این که خواستم برایتان بنویسم، از آنجا آغاز شد که سر کارمان و پشت میزمان لم داده بودیم و مشغول انجام امور محوله بودیم، که از سوی مقامات بالادستی به داخل دفتر ایشان فرا خوانده شدیم. وقتی وارد دفتر مقام بالادستی شدیم، با عزت و احترام از ما خواسته شد تا بنشینیم. بعد از نشستن ما، مقام بالادستی شروع کرد به صحبت کردن؛ موضوع صحبتش هم مربوط میشد به قرارداد کاری ما برای سال جدید در آن شرکت؛ مقام بالادستی اولش یک مرثیه سوزناک از اینکه جنگ بسیار بر اقتصاد کشور فشار آورده و همه را تحت تأثیر خود قرار داده سر داد که جگر سنگ را نیز کباب میکرد. بعدش هم رفت سراغ این که شرکت تحت مدیریت ایشان هم، به شدت در این مدت دچار مشکل کاهش درآمد و افزایش هزینه شده. در نهایت هم برای ما مشخص کرد که با توجه به همه شرایط، اگر شرایط موجود ادامه داشته باشد، عذر ما را خواسته و باید به فکر شغل دیگری برای خود باشیم. مگر آنکه جنگ پایان یافته و ثبات به کشور بازگردد.
ما سعی کردیم کمی بر خود مسلط باشیم و اندوه بیکار شدن را فرو خوریم. این شد که خیلی محکم گفتیم که ما معلولین و به خصوص نابینایان اگر بیکار شویم مشکلاتمان از دیگران بیشتر خواهد بود؛ گفتیم که اگر بقیه را تعدیل کنند نهایتش فروشنده یا مسافرکش یا کارگر روزمزد میشوند. اما برای ما حتی بازار این کارهای کاذب هم کساد است. اما مقام بالادستی بر این نکته تأکید کردند که آن مسافرکش و فروشنده احتمالی، اندازه چهار نابینا میتواند برای ما بازدهی داشته باشد. پس باید به فکر منافع شرکت و کاهش حداکثری هزینهها باشند. در نهایت، مقام بالادستی آرزو کردند که هرچه زودتر جنگ پایان یابد تا باز هم افتخار همکاری با ما را داشته باشند.
از دفتر مقام بالادستی که خارج شدیم، فهمیدیم که یک ماه تا پایان خوشبختی فاصله داریم و اگر چاره نکنیم، باید به شغل پر رونق تکدیگری مشغول شویم. این شد که تصمیم گرفتیم برای پایان جنگ کمی تلاش کنیم. ناگهان یاد همسایه پاکستانی خود افتادیم. این شد که بعد از پایان کار آن روز، فوراً به خانه بازگشته و سراغ همسایه پاکستانی خود رفتیم و همه چیز را برایش توضیح دادیم. او که دستفروشی بیش نبود، اولش در کل خیلی سر درنیاورد ما چه گفتیم. برای همین مجبور شدیم خیلی سادهتر برایش توضیح دهیم که اگر اخراج یا تعدیل شویم، مجبوریم در کنار بساط او ما نیز بساط کنیم که ممکن است به کار و درآمدش آسیب برساند. به اینجای بحث که رسیدیم، ناگهان سطح آگاهی همسایه پاکستانی ما چند برابر شد و شروع کرد به بدوبیراه گفتن به مقام بالادستی که چقدر بیرحم است و در این شرایط سختِ کوری، چگونه ما را بیکار میکند و… طوری موتورش روشن شد که چند دقیقهای خاموش کردنش به طول انجامید. بماند که بعضی الفاظش چنان زشت بود که ما تصمیم گرفتیم در این نوشته رویشان بوق بگذاریم. فقط ماندیم این فحشها را به عنوان یک خارجی چه کسی به این بخت برگشته یاد داده. اگر قرار باشد روزی این دوست ما سفیر فرهنگی ما در بلاد خود باشد، بدون شک به فنا خواهیم رفت.
بعد از این که به هر شکل ممکن ایشان ساکت شدند، از ما پرسیدند که حالا باید چه کار کنیم. ما نیز نقشهای که در سر داشتیم را برایش توضیح دادیم که وقتی توضیحاتمان تمام شد، حجم زیادی از دود بالای سرش جمع شد. اولش مقاومت کرد و ترسید که ما را همراهی کند. وقتی مقاومتش را دیدیم، گوشی را برداشته و با یکی از دوستانمان که او هم دستفروش بود، مثلاً تماس گرفتیم و خواستیم که مقداری جنس سفارش دهیم که ناگهان شجاعت در تمام تار و پودش زبانه کشید و موافقت کرد که با ما همکاری کند. این شد که قرار شد فردای آن روز، نقشه خود را با هم عملی کنیم.
صبح روز بعد، به اتفاق همسایه پاکستانی خود که کلی هم تیپ زده بود و کت و شلوار بر تن کرده بود و شبیه مقامات میانجی کشورش شده بود، راهی محل کار خود شدیم و سراغ مقام بالادستی خود را گرفتیم. اما ایشان هنوز نیامده بودند و به همین خاطر مجبور شدیم کمی منتظر بمانیم. در همین فاصله هم کل شرکت فهمیدند که یک مقام پاکستانی وارد شرکت شده و تمام شرکت دور ما جمع شده بودند تا بفهمند، که بالاخره توافقی در کار هست یا نه. دوست ما هم که حسابی در نقشش فرو رفته بود، برایشان توضیح میداد که پاکستان همیشه به عنوان میانجی حاضر است تا تنشها را کاهش دهد و از این حرفها. آن وسط یواشکی به بهانههای مختلف، شمارهاش را هم به چند همکار خانم ما داد که خدا در آینده به داد ما برسد. خلاصه ساعتی گذشت تا مقام بالادستی از راه رسید و با بازخواستی شدید همگان را پراکنده کرد و همگی سر کار خود بازگشتند. بعدش هم از ما خواست که وارد دفترش شویم. وقتی وارد شدیم، دوست پاکستانی من کارت شناسایی خود را نشان داد و خودش را به عنوان یکی از کسانی که در روند میانجیگریها دخالت دارد معرفی کرد. مقام بالادستی ما هم به شدت از او استقبال کرد و پذیرایی مفصلی از او به عمل آورد. در ادامه دوست ما توضیح داد که گفتگوها خیلی خوب در حال پیشرفت است و جنگ به زودی پایان خواهد یافت و همه چیز تمام شده و فقط به دلایلی که از گفتنشان به خاطر مسائل امنیتی معذور است، اعلام رسمی نشده که آن هم تا چند روز آینده انجام خواهد شد. مقام بالادستی ما که به شدت از این موضوع خرسند و خوشحال بود، کلی از او و کشورش بابت این میانجیگری تشکر کرد و از او خواست که آن روز در شرکت بماند و ناهار هم مهمانشان باشد. دوست ما که به شدت شکمو تشریف داشتند هم، نزدیک بود بپذیرند که ما مداخله کردیم و به دوستمان یادآوری کردیم که تا ساعتی دیگر باید پیامی را از پاکستان در محل کارش دریافت کند. به همین خاطر باید زودتر به محل کارش برگردد. آن بیچاره هم مجبور شد حرف ما را تصدیق کند و به این ترتیب خداحافظی گرمی با مقام بالادستی ما کرد و از مهمان نوازی ایشان تشکر کرد و خلاصه با هر بدبختی بود راهیاش کردیم تا برود. چند ساعت بعد، باز هم مقام بالادستی ما را به دفترش فرا خواند و ما نیز اجابت نمودیم. وقتی وارد شدیم، این بار هم از ما خواست بنشینیم. وقتی نشستیم، به خاطر خبر خوبی که به او دادیم از ما تشکر کرد و در نهایت هم، قرارداد همکاری ما با شرکتشان به مدت یک سال دیگر را مقابلمان گذاشت تا امضایش کنیم. ما نیز با این که به شدت در پوست خود جا نمیشدیم، حفظ ظاهر کرده و خیلی معمولی امضاهای لازم را توسط مهر عظیم خود پای برگهها زدیم و بعد از خداحافظی از دفتر خارج شدیم. فقط خدا خدا میکردیم که واقعاً جنگ همین روزها تمام شود یا این که همکارهای خانم ما، به این میانجیگر قلابی زنگ نزنند یا پیام ندهند که اگر خلاف این چیزهایی که گفتیم اتفاق افتد، باید به مقام بالادستی نسل مانایی خود اطلاع دهیم که دنبال طنازی دیگر برای خود باشد؛ چون باید دنبال سوراخ موشی گشته و در سوراخ موشها هم خیلی امکانات برای این کارها کافی نیست.
بعد از اتمام کار هم به خانه بازگشته و طبق قرار قبلی، همسایه پاکستانی خود را به رستوران برده و شام مفصلی به عنوان شیرینی به او دادیم. راستش را بخواهید، نهایتاً هفتاد کیلو بیشتر وزن نداشت؛ ولی آنقدر خورد که نمیدانم آن همه را کجایش جا داد.
در نهایت خواستیم با این خاطرهای که تعریف کردیم، به شما مسئولین در ظاهر دلسوز و در باطن ناکارآمد بگوییم که چه نشستهاید که امثال ما بسیارند در این کشور، که همسایه پاکستانی هم ندارند و متأسفانه هم از روی ناچاری و هم از روی نادانی امیدشان به شماست. اندکی وجود داشته باشید و کاری کنید که ما مجبور به عذرخواهی از شما شویم. هرچند که آنقدر گوشتان از این چیزها پر است که دیگر بیحس شدهاید. این روزها در نهایت خواهند گذشت و ما میمانیم و شما؛ آنگاه خواهید دید که چه خواهد شد. از توجه شما سپاسگزاریم.
امضا: یخ نکنی نمکدون