
چکیده است بر حاشیه دستم قطرهای خون؛ قطرهای شراب…
فلسفهاش را هیچ نفهمیدم؛ ندانستم شراب چشمش با خون دلم چه معادلهای در بردارد…
عجیب است فراز و فرود داستان حسرت و خیال و عبور؛ عبوری که بازگشت بیت انتهایش بود..
شراب و خون و واژهای که چشم شد و دلدار را ندید.