به قلم شما

مانا امیری

0

چکیده است بر حاشیه دستم قطره‌ای خون؛ قطره‌ای شراب…

فلسفه‌اش را هیچ نفهمیدم؛ ندانستم شراب چشمش با خون دلم چه معادله‌ای در بردارد…

عجیب است فراز و فرود داستان حسرت و خیال و عبور؛ عبوری که بازگشت بیت انتهایش بود..

شراب و خون و واژه‌ای که چشم شد و دلدار را ندید.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --