زندگی ، از پشت پنجره مدرسه تا سکوی تالار وحدت؛ واژههایی از جنس نور و اراده
فاطمه جوادیان
گزارش توصیفی از تجربیات، خلاقیتها و ایستادگی یک همکلاسی قدیمی، سهیلا حسینی
صدا، ردیف نتها و طنین دلنشین یک پیانو؛ گاهی زندگی با همین آواها گره میخورد و مسیرش عوض میشود. در این شماره از ستون زندگی نسل مانا، به همراه دوست و همکلاسی سالهای دورم، سهیلا حسینی، در کنار هم نشستهایم تا روایتی از یک عمر تلاش را بازگو کنیم. ما روزگاری در آموزشگاه شبانهروزی نابینایان همکلاسی بودیم؛ من آنجا زندگی میکردم و سهیلا چون ساکن تهران بود، بعد از کلاسها پیش خانوادهاش میرفت. سالها بود یکدیگر را گم کرده بودیم و این تجدید دیدار صمیمانه، بهانهای شد برای گشودن دفتری از خاطرات؛ روایتی از یک عمر دویدن، سدها را شکستن و ایستادگی سهیلا در برابر طوفانهای زندگی به عنوان یک صداپیشه، گوینده، خواننده کُر، نوازنده و مربی خلاق.

کودکی، بِلز گمشده و جادوی پشت پنجره
عشق سهیلا به دنیای صدا از همان دوران پیش از مدرسه و با هدیه گرفتن یک بِلز و سازدهنی حرفهای از سوی پدر و مادرش آغاز شد. گرچه آن سازها بعدها در شلوغیهای کودکانه آسیب دیدند و گم شدند، اما جرقه اصلی زده شده بود. سفر به ارومیه در سال ۱۳۶۷ به خاطر شغل پدر و آشنایی با معلم سرودی آگاه در مدرسه استثنایی، اولین مواجهه جدی او با نت و ملودیکا بود؛ فرصتی کوتاه که خیلی زود برچیده شد.
بازگشت به تهران و ورود به مدرسه نرجس، شروع فصلی جدید بود. سهیلا از پنجره کلاس پنجم، به سالن سلف در آن سوی حیاط گوش میسپرد؛ جایی که زندهیاد محمود رضایی با بچههای مقاطع بالاتر، قطعه معروف «لالایی» استاد محمد نوری (با شعری از افشین یداللهی) را تمرین میکرد. این صدا چنان او را شیفته کرد که تمام تمرکزش را روی درس از دست میداد و به امید ورود به این گروه کُر روزها را میشمرد؛ هرچند وقتی به مقطع راهنمایی رسید، آقای رضایی از آن مدرسه رفته بود.
در ۱۲ سالگی با هدیه گرفتن یک کیبورد کوچک، تمرینات خودآموز او آغاز شد. اصرارهای او برای ورود به هنرستان موسیقی با مخالفت خانواده همراه شد؛ مخالفتی که بعدها مشخص شد ریشهاش در نبود کتابهای بریل موسیقی و نگرانی از سختیهای هدایت یک دانشآموز نابینا در این مسیر بود. او برخلاف میلش وارد رشته انسانی شد، اما با ارادهای قوی معدلش را به بالای ۱۹ رساند تا نظر خانواده را جلب کند.
ماراتن کنکور و سد بزرگ دانشگاه علامه
با وساطت خانم توکلی (معلم مدرسه)، راه ورود سهیلا به مدرسه هنر و ادبیات صداوسیما باز شد و او یادگیری پیانو را از صفر و زیر نظر آزیتا رجبی آغاز کرد. پس از به پایان رساندن تمرینهای کتاب بِیِر با خانم رجبی، با اینکه کتابهای پیشرفتهتر به خط بریل موجود نبود، او کار را با اساتید بینا ادامه داد و با رتبه ممتاز فارغالتحصیل شد. دوران پیشدانشگاهی و کنکور برای او یک ماراتن واقعی بود؛ دوشنبهها سه ساعت تمام در کلاس پیانو مینشست و با یک واکمن خبرنگاری، لابهلای نتها درس میخواند. شبها فقط دو ساعت میخوابید و ساعت ۳ صبح بیدار میشد.
سال اول کنکور، به دلیل جمعآوری کتابها توسط آموزشگاه در پایان سال و مواجهه با یک منشی نوجوان و کمسواد در جلسه که عبارات عربی را کاملاً غلط میخواند، شکست خورد. سال بعد، با وجود بیماری سخت و بستری شدنهای طولانی مادر، بدون کتاب و با سختی تمام درس خواند و سرانجام در رشته روانشناسی کودکان استثنایی دانشگاه علامه طباطبایی قبول شد؛ قبولی ارزشمندی که خانه را غرق در شوق و شادی کرده بود.
ورود به دانشگاه اما با برخورد سرد مدیر آموزش وقت (آقای کرمانی) همراه بود که معتقد بود نابینایان نباید در این رشته پذیرش شوند. با وجود دفاع جانانه پدر سهیلا، کارشکنیها همچنان ادامه داشت؛ شش ترم تمام به او منشی داده نشد و اساتید سختگیریهای بیموردی روا داشتند، اما همت سهیلا و دیگر دانشجویان نابینای آن دوره (همچون آقایان دادخواه، خواجه حسینی، شاهوردی و خانم هماوندی)، خط بطلانی بر تمام این پیشداوریها کشید.
تالار وحدت؛ عبور از سد کلیشهها با «مِس ۹۰ دقیقهای»
پس از دیپلم، یک گفتگوی تلفنی با زندهیاد آقای نامنی (بنیانگذار مؤسسه عصای سفید) و یادگیری سلفژ زیر نظر سعید علیجانی، سرانجام در اسفند ۱۳۷۷ سهیلا را به عنوان خواننده کُر روی استیج تالار وحدت فرستاد. سال ۷۹ این گروه مقام نخست جشنواره موسیقی افراد دارای معلولیت را از آن خود کرد. او نوازندگی دف را هم با مهدی مشکریز آغاز نمود. دیماه ۱۳۸۰، بانو پری زنگنه به دعوت آقای نامنی به مؤسسه آمد و گروه کُر عصای سفید را برای همراهی در اجرای افتتاحیه سومین دوره بازیهای بانوان کشورهای مسلمان انتخاب کرد؛ اجرای درخشانی که متأسفانه با درگذشت آقای نامنی و تغییر رویکرد مدیریت جدید مؤسسه، به انحلال گروه ختم شد. سهیلا مدتی هم، پیش بانو نزهت امیری دوره موسیقی اُرف کودکان را دید اما به دلیل نبود نت بریل، فلوت حرفهای را رها کرد.
بزرگترین چالش حرفهای او، عبور از سد کلیشههای رایج در گروههای کُر کشور بود؛ جایی که ادعا میشد فرد نابینا به دلیل عدم دیدن دست رهبر ارکستر، نظم گروه را به هم میزند. اما علیرضا شفقی نژاد (رهبر کُر استاد نوری) با دیدن استعداد و وسعت صدای سهیلا، صدایش را «سوپرانوی کلراتور» تشخیص داد و به عنوان خواننده آلتو در گروه پذیرفت. سهیلا با کمک یکی از بانوان مهربان گروه که نتها را پشت تلفن برایش میخواند و او بریل میکرد، پس از ۱۱ ماه تمرین مداوم، در آذر ۱۳۸۵ در یک کنسرت بسیار سخت ۹۰ دقیقهای به نام پوتیت مِس سولونل (Petite Messe Solennelle) اثر روسینی خوش درخشید. حضور در ارکستر موسیقی فیلمهای «مدار صفر درجه» و «شرق، دیوار، آفتاب» به رهبری علیرضا شفقینژاد نیز از تجربههای ناب سهیلا است. او تا سال ۸۸ با این گروه همکاری داشت. بعدها در سال ۹۵ دفنوازی را پیش محمدصادق فداییفرد بهروز کرد و ۱۴ ماه نیز زیر نظر استاد خشایار کاکاوندی به یادگیری تنبور پرداخت.
مربیگری خلاق، تئاتر و قلاب ماهیگیری استقلال
سهیلا در سال ۱۳۹۴ به عنوان مربی کودک وارد مجموعه «آوند» به مدیریت زندهیاد گوهرناز پشوتنی شد؛ مهدکودکی برای بچههای بینا که مربیانی با شرایط ویژه را به کار گرفته بود. او با فلوت، قصهگویی، ترانههای سیمین قدیری و روش خلاقانه «بادیدرامز» (تولید ریتم با اعضای بدن) روح تازهای به آموزش کودکان بخشید.

مسیر استقلال او اما از سال ۷۹ با عصا به دست گرفتن و انتخاب دانشگاهی دورتر کلید خورده بود. شرکت در کلاسهای بازیگری علی یداللهی به او در اصلاح حرکت روی استیج کمک کرد و راه را برای بازی در تئاترهای حرفهای خانم آرام قاسمی در فرهنگسرای نیاوران و ارسباران باز نمود؛ تا جایی که در سال ۸۴ همراه با این گروه به جشن خرمای بم دعوت شد.
او همچنین در سال ۸۶ همکاری با بخش نابینایان کتابخانه حسینی ارشاد را در زمینه تولید کتاب بریل کودک آغاز کرد و سپس مسئولیت استودیوی گویای آنجا را عهدهدار شد. به همین ترتیب، همکاری با کتابخانه گویای برلین (در بخش ویراستاری صوتی) و همکاری با رادیو بامیک به عنوان گوینده نیز از جمله فعالیتهای اوست. سال ۹۱ تصمیم بزرگش را گرفت: زندگی مستقل در تهران؛ خانواده در ابتدا مخالف بودند، اما پایمردی سهیلا و دیدن تواناییهایش، پدر را به تحسین و شکرگزاری واداشت. او با تکیه بر همین تجربه، در دوران کرونا داوطلبانه با پیج «خانواده توانمند» همکاری کرد و پادکستهایی برای آموزش خانوادههای کودکان نابینای دارای باقیمانده بینایی تولید نمود.
دنیای صدا و گارد بستهای که گشوده نشد
دنیای دوبله و نمایش رادیویی نیز از هنر سهیلا بینصیب نماند. او در سال ۸۴، به همراه عبدالله دادخواه و زندهیاد محمد مصطفوی «انجمن هنرمندان نابینا و کمبینا» را پیریزی کرد. آنها زیر نظر استاد نصرالله مدقالچی چند اثر را دوبله کردند و سپس با زندهیاد همایون ایرانپوی نمایش رادیویی «در تنگنای ماندن» را در خانه هنرمندان و اداره تئاتر، به صورت نمایشنامهخوانی روی صحنه بردند. اما به تعبیر سهیلا، گارد شدید رادیو در برابر ورود نابینایان به کارهای حرفهای و فشارهای ناشی از آن، بیماری قلبی استاد ایرانپوی را شدت داد که به درگذشت تلخ ایشان در آذر ۸۵ منجر شد.
گویندگی در مستند «سمی فناناپذیر» (مهر ۸۵)، صداپیشگی در نقش «فیونا» در انیمیشن سهبعدی «شرک» با مدیریت محمد گلآرا، و انیمیشن «چرخوفلک جادویی» (سال ۹۰) با استاد مدقالچی از دیگر کارهای درخشان اوست. با این حال، کارشکنیهای بهزیستی و وزارت کشور مانع ثبت نهایی انجمن آنها شد؛ چرا که به زعم سهیلا، برای برخی مسئولان قشنگتر است که به جای دادن قلاب ماهیگیری، تکهای ماهی جلوی افراد دارای شرایط خاص بگذارند تا خودشان دیده شوند.
نبرد با بیماری؛ زنده باد زندگی
امروز اما، سهیلا درگیر مهمترین نبرد زندگی خویش است. او دو سال پیش با پدیده تلخ بیماری سرطان مواجه شد. در برابر این شوک بزرگ، او فقط خندید تا روحیه خانوادهاش در زمان مراقبتهای دائم ترک برندارد. توموری که با یک جراحی سنگین در تابستان پارسال، شیمیدرمانیهای مداوم و چکاپهای سهماهه، اگرچه صدایش را کمی تحت تأثیر قرار داده و مانع برنامهریزیهای بلندمدت شده، اما هرگز نتوانسته شوق زندگی را در او بکشد. او این روزها در خانه نشسته، با نرمافزار دوآلینگو (Duolingo) در حال یادگیری زبانهای آلمانی و ایتالیایی است، کارهای دورکاری تدوین انجام میدهد، پیادهروی میکند و از دلخوشیهای کوچک روزانهاش مثل کافهگردی دست نمیکشد.
سهیلا با نگاهی واقعبینانه از مشکلات اقتصادی و موانع فرهنگی جامعه میگوید، اما در پایان تأکید میکند: «من منت تلاشم را سر کسی نمیگذارم؛ من فقط وظیفهام را در حق خودم انجام دادم. میخواهم به همه بگویم نیمه خالی لیوان را کنار بگذارید و ببینید امروز چه چیزهایی در دست دارید».

این شماره از نسل مانا تقدیم به زنی که روزهایش، حتی در مواجهه با طوفان، پر از شوق زندگی است.
پینوشت و دعوت به شنیدن: همراهان عزیز نسل مانا، پیشنهاد میکنیم شنیدن فایل صوتی این مصاحبه پرفرازونشیب و دلنشین را به هیچ وجه از دست ندهید؛ در این فایل، بخشهای درخشانی از فعالیتهای هنری سهیلا حسینی و دیگر هنرمندان نابینای تأثیرگذار کشورمان گنجانده شده است. صمیمانه از سهیلای عزیز تشکر میکنیم که آرشیو این قطعات ارزشمند را در اختیار ما گذاشت؛ همچنین تشکر ویژهای داریم از بانو «مهری اسداللهزاده» که قطعه خاطرهانگیز و نایاب «لالایی» با اجرای گروه کُر زندهیاد محمود رضایی را در اختیار ما قرار دادند تا چاشنی این گفتگو شود.