راستش را بخواهید، ماجرا از جایی شروع شد که غروب یک روز داغ تابستانی که هوا دیگر تقریباً تاریک شده بود، برای خرید از سوپر مارکت از خانه خارج شده و کمی بعد هم به سوپر مارکت وارد گشتیم. هنوز پایمان را در سوپر مارکت نگذاشته بودیم که ناگهان، بر اساس مدیریت مسئولین خدمتگزار کشورمان، برای مدیریت انرژی و مدیریت مصرف، برق محله رفت و همه جا برای اطرافیان ما تیره و تار شد. البته برای ما تفاوتی نکرد چون اصولاً نور در زندگی ما خیلی جایی ندارد و اگر هم داشته باشد تعیین کننده نیست.
به هر حال ما وارد فروشگاه شده و خواستیم که خریدمان را انجام دهیم. اما به خاطر تاریکی پیش آمده، کسانی که آنجا بودند، سردرگم شده بودند و ضمن قربان صدقه مسئولین رفتن، سعی میکردند که خریدشان را انجام دهند و محل را ترک کنند. ولی خیلی موفقیتی در این زمینه نصیبشان نمیشد. ما که به دلیل خریدهای مکرر از آنجا تقریباً جای همه چیز را میدانستیم، خیلی سریع رفتیم و مایحتاج خود را از داخل قفسهها و یخچال برداشتیم. اما در همین حین، ناگهان وجدان بیدارمان به سراغ ما آمد و به ما گفت که چه نشستهای که جماعتی که تا چندی پیش دستگیر تو بودند الان نیازمند دستان تو هستند. این شد که خریدها را به فروشنده تحویل داده و وارد جمعیت شدیم. هر کس هرچه میخواست برایش پیدا میکردیم و تحویلش میدادیم. تا این که چند دقیقه بعد تمام کسانی که در فروشگاه سردرگم شده بودند، با کیسههای خرید آنجا را ترک کردند.
صاحب فروشگاه که برگهایش مثل برگهای خزان زیر پایش میریخت، از ما توضیح خواست که دقیقاً چه شده، که ما برایش توضیح دادیم متکی بودن به یک حس خوب نیست و ما به خاطر نداشتن چشم بینا، از لامسه کمک میگیریم و این حرفها. برایش توضیح دادیم وسایل مردم را با اتکا به حس لامسه پیدا کردیم و دادیم دستشان. تازه چند نفری هم نزدیک بود زمین بخورند یا بخورند به وسایل که دستگیرشان شدیم و راهنماییشان کردیم. بعد از ارائه این توضیحات، خواستیم خریدهایمان را برداریم و برویم که صاحب فروشگاه گفت که اگر میشود، تا برق میآید بمانیم و خلقالله را راهنمایی کنیم و پولش را هم حاضر شد به ما بدهد. از آنجا که پول نسل مانا نسبت به ماه گذشته به میزان 10 تخم مرغ قدرت خریدش کاهش پیدا کرده بود، پذیرفتیم تا این کار پاره وقت را انجام دهیم. این شد که دو ساعتی که آنجا برق نداشت، همینطور مردم را از این سو به آن سو راهنمایی میکردیم و خریدهایشان را تحویلشان میدادیم. برق هم که آمد، پولمان را گرفتیم و رفتیم دنبال کار و زندگیمان. البته پول خریدهای خودمان را که از دستمزدمان کم کرد یک چیز هم بدهکار شدیم که خود نشان از رونق اقتصاد و کسب و کار در مملکتمان است.
از آن شب به بعد دیگر هر وقت برق میرود، صاحب فروشگاه به ما زنگ میزند تا برای راه انداختن مشتریانش برویم. ولی در همین حین سایر کسبه هم به توانایی ما پی برده و قصد همکاری با ما را داشتند. طوری شد که ما به هر فروشنده 15 دقیقه فرصت دادیم تا مشتریانش را راه بیندازیم. پولش هم خوب بود و به زودی توانستیم لپتاپمان را که خراب شده بود تعمیر کنیم و برسیم خدمت مقامات بالادستی در نسل مانا. حتی وسوسه شدیم استعفای خود را به دلیل یافتن شغلی پر آب و نان تقدیم مقامات بالادستی کنیم که ناگهان به خود آمده و فهمیدیم که چند روز دیگر تابستان تمام میشود و ممکن است برق دیگر نرود و ما بمانیم و حوضمان. این شد که از چنین کاری منصرف گشتیم و امیدوار گشتیم که مقامات بالادستی حداقل دستمزدمان را همپای قیمت تخم مرغ تغییر دهند تا در ماه 30 روزه، روزی یک تخم مرغ از این عالم وانفسا نصیبمان شود.
در پایان هم به همنوعان خود توصیه مینماییم که تا تابستان است بروند در محلههایشان و در ساعات قطع برق توانایی شگفتانگیزشان را نشان دهند تا دیگر این بیناها به داشتن چشم ننازند و فخرش را به ما نفروشند. شاید پولی هم مثل ما گیرشان آمد و حداقل این بیبرقی به کار عدهای آمد. شاید اصلاً مسئولین ما غیر مستقیم با این هدف دارند برق را قطع میکنند و صدایش را در نمیآورند تا ریا نشود. ما توصیههای خود را کردیم. دیگر این که گوش دهید و انجامش دهید یا نه با خودتان.
امضا: یخ نکنی نمکدون