یک داستان در یک نگاه، برای امروز کافیه

جواد سقا

0

لیلا همیشه سبد دستی برمی‌داشت، نه چرخ خرید. چرخ‌ها صدا داشتند؛ روی سرامیک‌های براق فروشگاه، با هر متر حرکت، انگار خبر می‌دادند صاحبشان هنوز خیال پُر کردنشان را دارد. اما سبد، سبک بود. اگر چیزی را برمی‌گرداند، کسی متوجه نمی‌شد.

امیر، پسر هشت‌ساله‌اش، جلوتر راه می‌رفت. هر چند قدم یک‌بار جلوی قفسه‌ای می‌ایستاد؛ بیسکویت‌ها، غلات صبحانه، شکلات‌های رنگی، به چیزی دست نمی‌زد. فقط نگاه می‌کرد.

کنار قفسه لبنیات، امیر ایستاد.

«مامان… این همون شیرشکلاتیه که یه بار برام خریدی؟»

لیلا به بطری‌های ردیف شده نگاه کرد. قیمتشان از آخرین باری که دیده بود، دوباره بالا رفته بود.

لبخند زد.

«آره، همونه».

«امروز هم می‌خریم؟»

لیلا نگاهش را به قفسه دوخت، انگار جواب را آنجا نوشته باشند.

«یه روز دیگه».

امیر فقط «باشه» گفت و راه افتاد.

همین یک کلمه، بیشتر از هر گلایه‌ای دل لیلا را فشرد.

سبد آرام‌آرام پُر شد؛ یک بسته ماکارونی، یک بطری کوچک روغن، برنج، رب، تخم‌مرغ و چهار سیب سرخ که امیر بی‌صدا داخل سبد گذاشته بود.

ناگهان صدایی از پشت سر آمد.

«خانم لیلا؟»

برگشت.

مریم بود؛ همسایه قدیمی. مانتوی اتوکشیده، روسری روشن و دو کیسه خرید که از دست‌هایش آویزان بود.

«چه عجب! کجا گم شدی؟»

لیلا لبخند زد.

«درگیر کار و زندگی…»

مریم دستی روی سر امیر کشید.

«وای… چقدر بزرگ شده! کلاس چندمی شدی؟»

«سوم».

«آفرین! برای مدرسه آماده‌ای؟»

امیر خواست چیزی بگوید، اما نگاه کوتاه مادرش را دید و فقط سر تکان داد.

مریم گفت:

«اگر چیزی لازم داشتی، حتماً بهم بگو. همسایه برای همین روزهاست».

لیلا تشکر کرد.

وقتی مریم دور شد، امیر آرام پرسید:

«چرا نگفتی کیف مدرسه‌م پاره شده؟»

لیلا سبد را در دستش جابه‌جا کرد.

«بعضی چیزا رو آدم خودش باید درست کنه».

«ولی اون می‌خواست کمک کنه».

لیلا چیزی نگفت.

کمک گرفتن، همیشه آسان نبود؛ گاهی از نداشتن هم سخت‌تر بود.

صف صندوق کوتاه بود.

مردی میان‌سال با لباس کار آبی‌رنگ جلوتر ایستاده بود و دختر دانشجویی پشت سرشان، بی‌حوصله صفحه تلفنش را بالا و پایین می‌کرد.

صندوقدار با لبخند گفت:

«سلام. کارت باشگاه مشتریان دارید؟»

لیلا سرش را به علامت نه تکان داد.

اجناس یکی‌یکی از جلوی بارکدخوان رد شدند.

بوق…

بوق…

بوق…

هر صدا، انگار قیمت تازه‌ای بود که روی شانه‌هایش گذاشته می‌شد.

صندوقدار نگاهی به نمایشگر انداخت.

«جمع خریدتون… یک میلیون و صد و هشتاد هزار تومان».

لیلا بی‌اختیار گوشی‌اش را از کیف بیرون آورد. برنامه بانک را باز کرد.

موجودی حساب: «یک میلیون و چهل و سه هزار تومان».

چند ثانیه فقط به عدد نگاه کرد. بعد نفس عمیقی کشید. سرش را بالا آورد و با صدایی که سعی می‌کرد نلرزد، گفت:

«ببخشید… می‌شه چند قلم رو حذف کنیم؟»

صندوقدار با لحنی آرام گفت:

«حتماً خانم، بفرمایید کدوم‌ها؟»

لیلا به سبد نگاه کرد؛ انگار برای اولین بار اجناس را می‌دید. هر کدامشان دلیلی برای بودن داشتند و حالا باید یکی‌یکی از آن‌ها خداحافظی می‌کرد. دستش روی بسته پنیر مکث کرد.

«اگر این نباشد، صبحانه چه می‌شود؟»

بعد نگاهش به بطری روغن افتاد.

«اگر این نباشد، شام چه می‌شود؟»

هیچ‌کدام اضافی نبودند.

امیر آرام پرسید:

«مامان… چی شده؟»

لیلا لبخند زد؛ همان لبخندی که فقط مادرها بلدند؛ لبخندی که بیشتر برای آرام کردن بچه است تا خودشان.

«هیچی عزیزم… فقط اشتباه حساب کردم».

صندوقدار منتظر ماند. صف هم ساکت بود. لیلا بالاخره گفت:

«پنیر رو بردارید».

صندوقدار بارکد را باطل کرد. عدد روی نمایشگر پایین آمد. هنوز کافی نبود. لیلا چشم‌هایش را بست. بعد آرام گفت:

«سیب‌ها هم…»

امیر بی‌اختیار به بسته سیب نگاه کرد. چهار سیب کوچک؛ خودش آن‌ها را انتخاب کرده بود. گفته بود قرمزها شیرین‌ترند. صندوقدار بسته را برداشت و کنار دستگاه گذاشت. دختر دانشجو که پشت سرشان ایستاده بود، یک قدم جلو آمد.

– «ببخشید… اگر اجازه بدید، اختلافش رو من پرداخت می‌کنم».

لیلا فوری برگشت. نگاهش نه عصبانی بود، نه سرد؛ فقط خسته بود.

«ممنونم… ولی نه».

دختر مکث کرد.

«واقعاً مسئله‌ای نیست».

لیلا لبخند کم‌رنگی زد.

«برای شما نیست… برای من هست».

دختر چیزی نگفت. فقط آرام عقب رفت. مرد میان‌سال پشت صف که تا آن لحظه سکوت کرده بود، کارت بانکی‌اش را بین انگشت‌هایش چرخاند و زیر لب گفت:

«آدم بعضی وقتا نمی‌دونه کمک کردن سخته یا کمک گرفتن…»

صندوقدار وانمود کرد نشنیده است. عدد جدید روی نمایشگر ظاهر شد. نهصد و نود و هشت هزار تومان. لیلا دوباره به صفحه گوشی‌اش نگاه کرد. این بار موجودی حساب کافی بود. کارت بانکی را از کیف بیرون آورد. برای لحظه‌ای انگشتش روی آن ماند؛ کارت قدیمی‌ای که گوشه‌هایش ساییده شده بود. آن را داخل دستگاه کشید. رمز را آرام وارد کرد. چند ثانیه طول کشید. بعد دستگاه نوشت:

«تراکنش موفق».

لیلا نفسی کشید که بیشتر شبیه  فرو دادن بغض بود. صندوقدار خریدها را داخل کیسه گذاشت. کیسه سبک‌تر از چیزی بود که هنگام ورود به فروشگاه تصور کرده بود. وقتی خواست آن را بردارد، امیر جلو آمد.

– «من میارمش، مامان».

لیلا لبخند زد و دسته کیسه را به دست‌های کوچک پسر سپرد. همان لحظه، نگاهش به بسته پنیر و چهار سیب روی پیشخوان افتاد. کسی آن‌ها را برنداشته بود. انگار هنوز منتظر صاحبشان بودند. لیلا نگاهش را دزدید، دست امیر را گرفت و به سمت در خروجی راه افتاد. در شیشه‌ای فروشگاه آرام باز شد. هوای گرم عصر به صورتشان خورد. پشت سرشان، صدای بوق دستگاه بارکدخوان دوباره بلند شد. فروشگاه، بی‌آنکه چیزی از غرور شکسته یک مادر بداند، به کار عادی خودش ادامه می‌داد. در راه خانه، امیر کیسه را با هر دو دست گرفته بود. آن‌قدر سبک بود که گاهی آن را مثل تاب، جلو و عقب می‌برد. سر کوچه، از کنار میوه‌فروشی گذشتند. سیب‌های سرخ زیر نور عصر برق می‌زدند. امیر چند لحظه ایستاد. نه چیزی خواست، نه چیزی گفت. فقط نگاه کرد و دوباره راه افتاد.

خانه پر از سکوت بود. لیلا خریدها را از کیسه بیرون آورد؛ ماکارونی، روغن، برنج، رب، تخم‌مرغ… کابینت‌ها را آرام بست. یخچال را باز کرد. طبقه بالایی تقریباً خالی بود. جای پنیر خالی بود. بی‌اختیار در یخچال را بست. امیر کنار میز نشسته بود و نقاشی می‌کشید. لیلا از آشپزخانه پرسید:

– «چی می‌کشی؟»

– «خودمون».

– «منم هستم؟»

– «آره».

– «منو خوشگل کشیدی؟»

امیر خندید.

«خیلی».

لیلا دست‌هایش را خشک کرد و کنار او نشست. روی کاغذ، سه نفر دست هم را گرفته بودند؛ خودش، امیر و پدر که برای کار به شهر دیگری رفته بود. بالای خانه خورشید بزرگی کشیده شده بود. کنار سفره، یک کاسه میوه هم بود. چهار سیب قرمز. لیلا چیزی نگفت. فقط با نوک انگشت، گوشه کاغذ را صاف کرد.

امیر مداد سفیدش را برداشت و یکی از سیب‌ها را پاک کرد. بعد دومی را. بعد سومی را. آخر سر فقط یک سیب روی کاغذ ماند. لیلا آهسته پرسید:

«چرا پاکشون کردی؟»

امیر شانه بالا انداخت.

«گفتم شاید این‌جوری واقعی‌تر باشه».

لیلا به نقاشی خیره ماند. برای اولین بار از صبح، اشک از چشمش پایین افتاد. نه به خاطر سیب‌ها؛ به خاطر پسری که فقط هشت سال داشت، و از واقعیت، بیشتر از سنش می‌فهمید.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --