خاطراتی از روز جهانی عصای سفید، روز نابینایان

یداله فردین ستوده و پریسا صالحی

0

ماه مهر از قدیم‌الایام، ماه پر تلاش و پر جنب و جوشی بوده است؛ زمانی که  تعلیم و تربیت جدید، در ایران رایج شد، ماه مهر را شور تعلیم و تربیت فرا گرفت که هنوز هم، این شور و شعف در سراسر  کشور عزیزمان ایران ادامه دارد؛ جا دارد یادی کنیم از میرزا حسن خان تبریزی یا همان رشدیه، که زحمات زیادی برای آموزش و پرورش جدید کشید؛ به همین جهت او را پدر آموزش و پرورش نوین  ایران نامیدند و همچنین دکتر حسن علوی، بنیان‌گذار  تعلیم و تربیت نوین نابینایان؛

در روز دوشنبه، 27 مهرماه 1343، آموزشگاه رضا پهلوی سابق یا شهید محبی فعلی، با 33 دانش‌آموز شامل 18 تن روزانه و 15 تن شبانه‌روزی، شروع به کار کرد؛ بعد از 62 سال، در این زمان، تقارن آن با روز دوشنبه 27 مهر،  جا دارد از این دو عزیز بزرگوار ضمن گرامیداشت  و یادآوری، تقدیر نماییم؛ مخصوصاً از میرزا حسن خان رشدیه که سختی‌ها و مرارت‌های  بیشتری نسبت به دیگران برای  ایجاد مدارس نوین در کشورمان متحمل شد؛ چندین بار دست و پایش شکسته شد و مدارسی را که تشکیل داده بود خراب کردند؛ به قول شاعر، روز مهر  و ماه مهر و جشن فرخ  مهرگان، مهر بِفزا، اِی نگار  ماه‌چهر   مهربان.

فصل پاییز و ماه مهر که آغاز می‌شود، خاطرات مهر ماه سال‌های قبل برایم  به مرور، تداعی می‌گردد؛ قبل از اینکه روز جهانی نابینایان در ایران مطرح  و عنوان شود، در اواسط دهه 1340،  مرحوم دکتر محمد خزائلی، اولین هفته ماه آذر  را هفته روشن‌دلان نامید؛ خیلی‌ها  نسبت به این کار در محافل عمومی و روزنامه‌ها، انتقاد و اعتراض کردند که مگر نابینا، هفته و روز و ماه می‌فهمد؟! و متأسفانه، فرد نابینا را با فرد مرده  مقایسه کردند؛ دکتر خزائلی می‌دانست کلمه نابینا بهتر از کلمه روشن‌دل است؛ آن موقع از کلمه کور به‌جای کلمه نابینا استفاده می‌شد و عجیب هم این است که در شعر شاعران، کلمه نابینا وجود دارد؛ سعدی، مولوی و دیگر شعرا کلمه نابینا را به کار برده‌اند،  اما در تنظیم سند الفبای فارسی به خط بریل، در کتابخانه ملی در آن زمان، توسط آقای کِریستو فِل، جهت به رسمیت شمردن این خط،  قید گردیده  که کورها مدرسه دارند، کورها خطی دارند به نام بریل، و شرح داده بود که چگونه کاغذ را در لوح قرار می‌دهند؛ دکتر خزائلی می‌خواست در مقابل کلمه کور، کلمه روشن‌دل را جایگزین کند؛ در آن زمان این جایگزینی کلمه، بیشتر قابل  پذیرش بود؛ اما این انتقادها و منفی‌گرایی باعث شد که بعد از فوت  دکتر خزائلی، هفته روشن‌دلان و نابینایان  را از بین ببرند؛ از سویی دیگر، به تدریج با آگاهی  بیشتر  از  وضعیت نابینایان و ارزش‌گذاری جوامع دیگر، نسبت به وضعیت و کرامت انسانی نابینایان،  به مرور روز جهانی عصای سفید وارد کشورمان شد و چون از طرف کشورهای دنیا تعیین شده بود، برای اکثریت مردم کشورمان قابل قبول واقع شد  و نتوانستند ایرادی بر این مناسبت  بیاورند.

در اینجا خاطراتم را به همراه کارهایی که انجام داده‌ام و به یاد دارم، به مرور با شما دوستان هم‌سرنوشتی در میان می‌گذارم؛ امید است نزد شما دوستان، مقبول افتد:

خاطره شماره یک

به پیشنهاد همسرم، جهت بالا بردن سطح آگاهی جامعه از خط نابینایی و روش تحصیل نابینایان، در سال 1391 تصمیم گرفتیم صفحه‌های اول و آخر روزنامه ایران سفید را که در یک برگ کاغذ بود، جمع‌آوری کرده و در روز جهانی عصای سفید سال 1392، بین دانشجویان حقوق و ادبیات، کنار در اصلی دانشگاه تهران توزیع نماییم  و در هنگام توزیع، در خصوص این برگه‌ها توضیحات مختصری هم بدهیم؛ روی این برگه‌ها، الفبای خط بریل به فارسی برای بینایان نوشته می‌شد؛ در آن ایام، همه روزه من روزنامه ایران سفید را دریافت می‌کردم، به دیگران هم سپرده بودم که آن‌ها هم، در این مسیر با من همکاری کنند و در جمع‌آوری این صفحات به من کمک کنند؛ حدود چهار پلاستیک بزرگ شد؛ هدف این بود که در  روز عصای سفید، بتوانم تعدادی از افراد را با روز جهانی عصای سفید و خط بریل یا خط نابینایی آشنا کنم؛ افرادی که با آن‌ها مواجه شدیم، چند گروه بودند:

گروه اول، اکثریتی بودند که ورق را که بهشان می‌دادیم، از ما می‌گرفتند و در کیفشان قرار می‌دادند و وقتی که برایشان توضیح می‌دادیم، می‌گفتند: «چه جالب! مگر نابیناها هم درس می‌خوانند!»

می‌گفتم: «بله؛ شما که به دانشگاه می‌روید، اگر دقت کنید، در دانشکده حقوق یا ادبیات و همچنین در رشته هنرهای زیبا، تعدادی نابینا هستند که  رفت و آمد می‌کنند».

گروه دیگری هم می‌آمدند و از ما برگه‌ها را می‌گرفتند و می‌رفتند و  زیاد هم به گفته‌های ما دقت نمی‌کردند.

گروه بعدی هم این برگه‌ها را از ما نمی‌گرفتند و می‌ترسیدند؛ می‌گفتند که این برگه چیست یا اینکه می‌گفتند ما کار داریم و بی‌اعتنا رد می‌شدند.

یک گروه هم، این برگه‌ها را از ما می‌گرفتند ولی می‌رفتند چند قدم جلوتر و آن برگه را به زمین می‌انداختند؛

ولی اکثریت  این برگه‌ها را از ما می‌گرفتند و تشکر هم می‌کردند و در کیفشان می‌گذاشتند.

بعضی از آن‌ها هم، از توضیحات  و گفته‌هایمان  یادداشت‌هایی هم بر می‌داشتند؛ خب، این نشان می‌داد که ما در آن روز  به اندازه توانایی‌هایمان توانستیم به گروهی، ضمن دادن یک برگه نسخه چاپی از خط بریل، در مورد عصای سفید و خط نابینایی آگاه‌سازی نماییم؛ این  کار باعث شد که تشویق بشویم و این روال را در سال‌های بعد نیز، ادامه دهیم؛ پس، مجدداً این برگه‌ها را برای سال 1393 جمع‌آوری کردیم؛ اما در آن سال، به علت بیماری همسرم، به ناچار خود به تنهایی این برگه‌ها را بردم و با هماهنگی کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران و به کمک کسانی که در آن محل بودند، توزیع کردم.

کار بعدی من این بود که تعدادی نوار کاسِت داشتم  که سر کلاس درس، صدای تدریس استادها را ضبط کرده بودم؛ از جمله استادانی مانند دکتر سارا ناصری، دکتر بحرالعلومی، دکتر حاکمی، خانم کریمی، دکتر ستوده، دکتر شفیعی کَدکَنی  و دیگران؛ به آن‌ها می‌گفتم کاسِت‌ها صدای خود اساتید است که درس می‌دادند و من به عنوان بایگانی به دست شما می‌دهم؛ پیشنهاد کردم هر وقت که نیاز شد، به‌عنوان منبع از آن بهره ببرند؛ از نظر من، صدای این بزرگواران حیف بود که پاک شود و مورد استفاده قرار نگیرد.

البته یک سری نوارهای ریلی هم داشتم؛ وقتی دانشگاه آمدم یک ضبط صوت به من دادند که گفتند وقتی درس دانشگاه تمام شد باید آن ضبط را به ما برگردانی؛ در آن زمان من خیلی اصرار کردم که این ضبط را به من بفروشند؛ چون دیگر چنین ضبط‌هایی در بازار نیست که بتوانم بخرم؛ اما قبول نکردند و ضبط را از من تحویل گرفتند و من آن نوار‌های ریلی را، به دوستان نابینایی که  مشغول تحصیل در رشته خودم بودند دادم، تا آن‌ها که ضبط ریلی داشتند از این نوارها استفاده کنند.

این اولین خاطره من از روز جهانی عصای سفید بود؛ کارهایی انجام دادیم که بعضی‌ها استقبال کردند و بعضی‌ها هم استقبال نکردند؛ این امری طبیعی است؛ برای من مهم این بود که با توجه به توانمندی‌هایم، در مسیر آگاهی جامعه‌ خود نسبت به روز عصای سفید و همچنین کرامت انسانی افراد نابینا، قدمی هر چند کوچک به کمک دیگران بردارم.

ادامه دارد.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --