یک داستان در یک نگاه ، پول روز مبادا

جواد سقا

0

پیامک بانک ساعت یازده و هفده دقیقه آمد. در صف نانوایی بودم. گوشی را از جیبم بیرون آوردم و چند کلمه‌ اول پیام را خواندم. بعد دوباره خواندم. بیست و هفت میلیون و پانصد هزار تومان؛ سه ماه بود منتظر این پول بودم. تسویه‌ پنج سال کار در شرکتی که یک روز صبح، بیست و سه نفرمان را صدا زدند و گفتند: «شرایط اقتصادی اجازه نمی‌ده ادامه بدیم».

همان روز فهمیدم «شرایط اقتصادی» یعنی وقتی اخراجت می‌کنند، حتی لازم نیست اسم تو را ببرند.

سه ماه دنبالش دویده بودم. هر هفته یک وعده‌ تازه؛ هفته‌ بعد؛ آخر ماه؛ وقتی نقدینگی آزاد بشه…

بالاخره آزاد شده بود.

نانوا گفت: «آقا؟»

گفتم: «چهار تا».

چهار نان گرفتم و راه افتادم. در مسیر خانه، پول را در ذهنم خرج کردم؛ سه میلیون و هشتصد برای دندانپزشکی؛ پنج میلیون برای خواهرم که دو ماه اجاره عقب افتاده داشت؛ چهار میلیون برای قسط‌هایی که ازشان فرار کرده بودم؛ باقی‌اش می‌ماند برای اجاره‌ خانه‌ خودم؛ صاحبخانه گفته بود: «این بار دیگه تخفیف نداریم. یا پول، یا تخلیه».

پول را در ذهنم تقسیم می‌کردم و برای اولین بار بعد از مدت‌ها احساس می‌کردم شاید بتوانم تا چند ماه آینده را بدون قرض سر کنم.

جلوی بانک ایستادم. می‌خواستم پنج میلیون برای خواهرم کارت به کارت کنم. مردی کنار دستگاه خودپرداز ایستاده بود. حدود پنجاه‌ساله، با کاپشن قهوه‌ای و کفش‌های خاک گرفته؛ یک کیسه‌ نان در دست داشت. کارتش را چند بار وارد دستگاه کرد. هر بار بیرون آورد. آخر سر زیر لب گفت: «لعنتی…»

صف حرکت کرد؛ من جلو رفتم. کارت را داخل دستگاه گذاشتم. مرد چند قدم دور شد، اما دوباره برگشت. فت: «ببخشید آقا».

برگشتم: «بله؟»

گفت: «یه خواهشی داشتم».

صدايش پایین بود؛

– «صد و بیست هزار تومن کم دارم».

گفتم: «برای چی؟»

نگاهی به کیسه‌ نان انداخت.

گفت: «داروی دخترمه».

گوشی‌اش را باز کرد و عکس نسخه را نشانم داد.

– «داروخانه گفت صد و بیست کم دارم. فردا حقوق می‌گیرم. فردا پس می‌دم».

صد و بیست هزار تومان؛ به حسابم فکر کردم؛ به بیست و هفت میلیون و پانصد هزار تومان؛

گفتم: «شماره کارتتون رو بدید».

شماره را گفت. پول را فرستادم. پیامک آمد؛ موجودی: بیست‌وهفت میلیون و سیصد و هشتاد هزار تومان.

مرد گفت: «خدا خیرتون بده».

گفتم: «سلامت باشید».

رفت. پنج میلیون برای خواهرم فرستادم و از بانک بیرون آمدم. شب، صاحبخانه زنگ زد. گفت: «مجید جان، من واقعاً دیگه نمی‌تونم صبر کنم. خودم هم قسط دارم».

گفتم: «تا آخر هفته می‌ریزم».

گفت: «آخر هفته، یعنی جمعه؟»

گفتم: «بله».

گفت: «باشه. ولی اگر نشد، خودت می‌دونی».

گوشی را قطع کرد. نشستم و حساب کردم. بعد از پول خواهرم و بدهی‌ها، چیزی حدود هفده میلیون برایم می‌ماند. هفده میلیون. اگر صاحبخانه شش میلیون بیشتر می‌خواست، باید دندانپزشکی را عقب می‌انداختم. اگر دندانم درد می‌گرفت، قرص می‌خورد. قرص همیشه ارزان‌تر از دندانپزشکی بود. فردا صبح، همان مرد زنگ زد. شماره‌اش را نداشتم، اما صدایش را شناختم. گفت: «آقا ببخشید».

گفتم: «خواهش می‌کنم».

– «اون پولی که دیروز فرستادید…»

ساکت ماندم.

– «داروخانه گفت یه قلم دیگه هم باید بگیرم».

گفتم: «چقدر؟»

– «چهارصد و هشتاد هزار».

به پنجره نگاه کردم. گفتم: «شماره کارت رو بفرستید».

گفت: «اگر ندارید، اشکالی نداره».

گفتم: «بفرستید».

پول را فرستادم. بعد از انتقال، چند دقیقه به صفحه‌ گوشی نگاه کردم. موجودی‌ام کم شده بود، اما هنوز آن‌قدر بود که بتوانم اجاره را بدهم. هنوز. سه روز بعد، صاحبخانه دوباره زنگ زد.

– «پول آماده‌ست»؟

گفتم: «تا فردا».

گفت: «فردا دیگه آخرشه».

آن شب، برای اولین بار درد دندانم برگشت. یک درد آرام و عمیق، درست زیر فکم. قرص خوردم. صبح روز بعد، از مطب دندانپزشکی تماس گرفتند.

– «اگر امروز بیاید، می‌تونیم عصب‌کشی رو شروع کنیم».

پرسیدم: «هزینه چقدره؟»

عدد را گفتند: «چهار میلیون و دویست هزار تومان».

گفتم: «باشه».

گوشی را قطع کردم. روی میز، کاغذ اجاره بود؛ کنارش نسخه‌ دندانپزشکی؛ و در گوشی، شماره‌ آن مرد. سه عدد روبه‌روی هم بودند. هر سه هم ضروری.

ظهر، تلفنم زنگ خورد. مرد بود. صدایش این بار خیلی آرام‌تر بود. گفت:

«آقا… دخترم باید بستری بشه».

چیزی نگفتم. ادامه داد:

«گفتن باید امشب آزمایش و داروهاش انجام بشه».

پرسیدم: «چقدر؟»

گفت: «حدود پنج میلیون».

چشمم را بستم. پنج میلیون؛ دقیقاً همان مقداری که برای اجاره کم می‌آوردم.

گفت: «اگر ندارید، به خدا اشکال نداره».

صدایش طوری بود که انگار همین جمله را از قبل برای خودش تمرین کرده بود.

گفتم: «بیمارستان کجاست؟»

آدرس را گفت؛ نیم ساعت بعد آنجا بودم. او کنار در اورژانس ایستاده بود. دخترش روی صندلی نشسته بود؛ لاغر، رنگ‌پریده و ساکت. وقتی مرا دید، بلند شد. مرد گفت: «ایشون همون آقاییه که گفتم».

دختر لبخند کوچکی زد. گفتم: «سلام».

گفت: «سلام».

پدرش گفت: «خیلی زحمت دادیم».

گفتم: «نه».

رفتیم داخل. بعد از آزمایش، دکتر نسخه را نوشت. مبلغ را که شنیدم، دستم رفت سمت گوشی.

پنج میلیون و دویست هزار تومان. مرد به من نگاه نکرد؛ کیف پولش را درآورد؛ چند اسکناس روی میز گذاشت. بعد کارت بانکی‌اش را بیرون آورد. گفت: «یه مقدارش رو دارم».

پرسیدم: «چقدر»؟

گفت: «یک میلیون و صد».

بقیه را نداشت. به صفحه‌ گوشی نگاه کردم؛ موجودی حسابم بعد از همه‌ خرج‌ها، کمی بیشتر از پنج میلیون و پانصد هزار تومان بود. پنج میلیون و دویست هزار تومان انتقال بدهم، تقریباً چیزی برایم نمی‌ماند؛ اجاره‌ام می‌ماند؛ دندانم می‌ماند؛ و من می‌ماندم با چند صد هزار تومان. مرد گفت: «نه آقا».

نگاهش کردم. گفت: «دیگه نمی‌خوام».

گفتم: «چرا؟»

گفت: «تا همین‌جا هم…»

جمله‌اش را تمام نکرد؛ دخترش آن طرف سالن نشسته بود؛ به کفش‌هایش نگاه می‌کرد. من به صاحبخانه فکر کردم؛ به دندانم؛ به سه ماه بیکاری؛ به تمام روزهایی که خودم از کسی پول خواسته بودم و قبل از گفتن مبلغ، هزار بار در ذهنم عذرخواهی کرده بودم. گوشی را درآوردم. مرد گفت: «آقا، گفتم نمی‌خوام».

گفتم: «من هم نگفتم بهت می‌دم».

نگاهم کرد. گفتم: «دارم پول خودم رو خرج می‌کنم».

شماره کارت بیمارستان را گرفتم؛ مبلغ را وارد کردم. دستم روی دکمه‌ انتقال ماند. فقط یک لمس؛ پنج میلیون و دویست هزار تومان؛ اگر می‌فرستادم، اجاره‌ام عقب می‌افتاد. اگر نمی‌فرستادم، نمی‌دانستم امشب چه اتفاقی برای دختر می‌افتد؛ انگشتم را روی صفحه گذاشتم؛ انتقال انجام شد؛ پیامک آمد. موجودی: چهارصد و هفتاد هزار تومان؛ گوشی را خاموش کردم. مرد هنوز چیزی نمی‌گفت. بعد آرام نشست. دخترش را صدا زد. دختر آمد و کنارش نشست. پدر دست او را گرفت. من از بیمارستان بیرون آمدم. هوا تاریک شده بود. در راه، دندانم دوباره شروع به درد کرد. جلوی داروخانه ایستادم. قیمت مسکن را پرسیدم. گفتم: «ارزون‌ترش رو دارید؟»

داروساز گفت: «این ارزون‌ترینه».

پول را حساب کردم. گوشی‌ام لرزید؛ پیامک بود؛ یک واریز کوچک؛ صد هزار تومان. همان مرد بود.

زیرش نوشته بود: «فعلاً همین‌قدر تونستم. بقیه‌اش رو به خدا می‌سپارم».

به موجودی حسابم نگاه کردم؛ پانصد و هفتاد هزار تومان؛ گوشی را در جیبم گذاشتم. دارو را برداشتم و برای اولین بار، از وقتی پول تسویه به حسابم آمده بود، دیگر به این فکر نکردم که پولم چقدر مانده است. فقط به این فکر کردم که فردا باید بروم دنبال کار. حتی اگر دندانم درد داشته باشد؛ حتی اگر صاحبخانه عصبانی باشد؛ حتی اگر دوباره مجبور شوم از کسی پول قرض کنم. درِ داروخانه را که باز کردم، مردی بیرون ایستاده بود و نسخه‌ای در دست داشت؛ نگاهش به من افتاد. گفت: «آقا، ببخشید…»

من ایستادم. اما او چیزی نگفت. فقط نسخه را پایین آورد و من فهمیدم بعضی روزها، آدم نمی‌تواند همه را نجات بدهد. فقط می‌تواند تصمیم بگیرد امروز، نوبت کدام آدم است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --