در این بخش، دو غزل از بهروز نبیزاده (مهاجر) را میخوانیم؛ غزلهایی با حالوهوایی عاطفی و اجتماعی که از دلتنگی، دوری، عشق و اندوههای انسانی سخن میگویند.

امشب غزلی گفتم در حسرت یار خود
در حسرت رخسار چون ماه نگار خود
در اوج خیال امشب رفتم به سر کویش
آواره شدم امشب از شهر و دیار خود
از دوری او امشب میسوزم و میگریم
سیلی شده از اشکم جاری به کنار خود
با ناله نی امشب نالیدم و موییدم
آواز خوشی خواندم با سوز سه تار خود
آشفته شده حالم امشب ز پریشانی
خارج شده احوالم امشب ز مدار خود
جان داده مهاجر در هجران رخ خوبش
دیدم به خیال امشب من سنگ مزار خود
***
دلم گرفته دلم را کجا روانه کنم
چگونه شکوه خدایا از این زمانه کنم
کدام سو بگریزم کجا روم تو بگو
میان اهل کدامین قبیله خانه کنم
گرفته حال دلم از جراحت وطنم
چرا ز پا بنشینم چرا بهانه کنم
بگو چگونه بخندم میان مردم شهر
چگونه جان و دلم را پر از ترانه کنم
کنار سفره ی خالی نشسته هم وطنم
سحر بگریم از این غم فغان شبانه کنم
زبانه میکشد آتش مهاجر از قلمت
سرودم از غم مردم که جاودانه کنم