ویکتور هوگو و نابینایان

محمد نوری

0

ویکتور هوگو متفکر، نویسنده و فعال اجتماعی فرانسوی در 1802 در فرانسه متولد شد. پدرش ژنرال ارتش ناپلئون بود. از نوجوانی به نوشتن شعر و داستان می‌پرداخت و استعداد ادبی شگفت‌انگیزی داشت. آثاری مثل بینوایان، مردی که می‌خندد و گوژپشت نوتردام را خلق کرد که از شاهکارهای ادبی جهان محسوب می‌شوند. او بعد از 83 سال زندگی، در سال 1885 درگذشت. درباره او کتاب و مقالات زیادی نوشته‌اند؛ و در اینجا نمی‌خواهم به زندگی‌نامه او بپردازم؛ بلکه، می‌خواهم فعالیت‌های او را در زمینه نابینایان و تأثیرش در بهبود شرایط زیستی این جامعه توضیح دهم. متأسفانه نابینایان ایران درباره شخصیت‌های قرن 18، 19 و 20 اروپا و آمریکا که بنیان‌گذار زندگی مطلوب نابینایان بودند، کمتر اطلاع دارند. متفکران و پژوهشگران ایرانی هم، درباره اندیشمندان فعال غرب در عرصه نابینایان به ندرت مطلب نوشته‌اند. به همین دلیل، فقط زندگی خوب و ایده‌آل نابینایان سوئد، نروژ، فرانسه و دیگر جاهای غرب را می‌بینیم ولی تحولات فکری و فرهنگی که ثمره‌اش زندگی امروزی است مغفول مانده است. بزرگانی چون هوگو، پیر هانری، موریس مترلینگ و ده‌ها متفکر دیگر با تلاش فراوان، ذهن و فرهنگ جامعه و نیز افراد نابینا را دگرگون ساختند؛ پس از آن بود که زمینه تأسیس نهادهای آموزشی و اجتماعی و تصویب قوانین جدید فراهم گردید. سپس با گذشت حدود دو قرن، وضع کنونی را شاهد هستیم؛ اما اگر در قرن نوزدهم هوگو داستان بلند «مردی که می‌خندد» یا «گوژپشت نوتردام» را نمی‌نوشت یا مترلینگ نمایشنامه نابینایان را عرضه نمی‌کرد و ذهنیت و باورهای اجتماعی دگرگون نمی‌شد، هرگز زندگی خوب امروزی نابینایان شکل نمی‌گرفت و پدید نمی‌آمد.

با کمال تأسف باید گفت که مدیران دولتی و مسئولین مؤسسات فکر می‌کنند اگر یک یا چند سازمان آموزشی یا حمایتی تأسیس کنند و قانونی به تصویب برسانند، خود به خود وضع مطلوبی برای جامعه هدف پدید می‌آید؛ این خیال خامی است که بارها در سال‌های قبل در جلسات گفته‌ام. در خرداد 1394 در مجمع هم‌اندیشی قزوین که همه سرمست از تدوین و تصویب قانون معلولان بودند و بشارت بهشت شدن می‌دادند، فریاد زدم حتی اگر بهترین قوانین تصویب شود، چیزی عوض نخواهد شد. چون زمینه‌های اجتماعی و فرهنگی فراهم نیست، درست مثل آوردن نهالی از سرسبزترین کشورها و کاشتن در زمین شوره‌زار کویر؛ این نهال هر چند ذاتاً توانا است ولی رشد نخواهد کرد.

 

میراث هوگو

برای اینکه بدانیم هوگو درباره نابینایان چه گفته، چه مواضعی داشته و تأثیرش چه بوده، باید علاوه بر مطالعه هزاران صفحه از آثارش، نامه‌ها و مواضع علمی او در جامعه هم بررسی کنیم. با اینکه چنین پژوهشی لازم است، ولی این مقاله ظرفیت چنین مطلبی را ندارد. ازاین‌رو فقط به یکی از آثارش یعنی کتاب مردی که می‌خندد می‌پردازم. این کتاب داستان بلندی است که اولین بار به زبان فرانسوی با عنوان L’Homme qui rit در سال 1869 منتشر شد؛ یعنی 157 سال قبل، در زمانی که ایران در چنگال حاکمان قاجار عقب‌گرد داشت و نابینایان ایران کوچک‌ترین شرایط زیست مناسب نداشتند، در اروپا شخصیتی مثل هوگو داستان بلندی درباره یک نابینا منتشر کرد که در ظرف دو یا سه سال در همه کشورهای اروپایی منتشر شد و با استقبال همراه بود.

کتاب مردی که می‌خندد در 1334 توسط جواد محیی در ایران ترجمه شد. این ترجمه بارها منتشر گردید و نیز دو ترجمه دیگر هم انجام شده و بارها تجدید چاپ شده است. بسیاری از روشنفکران و اهالی فرهنگ این کتاب را مطالعه کرده‌اند ولی حتی یک مطلب کوتاه درباره مطالب این کتاب درباره نابینایی و نابینایان منتشر نشده؛ برعکس در اروپا، تحلیل‌های بسیار از نگاه مسائل نابینایان درباره این اثر منتشر شده است. دیگر متفکران غرب مثل مترلینگ هم در ایران از منظر مطالعات معلولیت و نابینایی بررسی نشده‌اند. تنها اثری که در این زمینه هست، کتاب از دید نابینایان است که در آن اسکندر آبادی به تحلیل چند اثر اروپایی پرداخته است. فکر کنم اگر آبادی به آلمان مهاجرت نکرده و ساکن آلمان نبود، چنین اثری را نمی‌نوشت. مهم آشنایی و پرداختن به آثار و مواضع غربی‌ها نیست، مهم آشنایی با تجارب آنان است و مسیری که رفته‌اند.

 

محتوای داستان

مردی که می‌خندند شامل دوازده بخش و هر بخش شامل چند قسمت و مجموعاً یک‌صد قسمت است. یک گروه قاچاقچی، کودکان را دزدیده و برای اشراف می‌بردند. گاه با تغییر در صورت آن‌ها، قیافه خنده‌رو یا ترسناک می‌ساختند تا در نمایش‌ها و تفریحات اشراف کارآمدی داشته باشند.

گوین پلین یکی از قربانیان است؛ کودکی است که در اصل فرزند شخصیت مشهوری بوده ولی به دام قاچاقچی‌ها افتاده و با تغییر چهره‌اش، شکل همیشه خندانی از او ساخته‌اند. پس از رها شدن از دست دزدان در یک شب بسیار سرد به کودک نابینایی به نام دئا برخورد می‌کند. پس از نجاتش از سرما، با هم دوست شده و زندگی مشترکی دارند. هوگو علاوه بر ترسیم وضع اجتماعی و سیاسی انگلستان در قرن 17، تمامی داستان را به گفت‌وگوهای دئا و پلین، فعالیت‌های آن دو و حوادث مرتبط به آن‌ها اختصاص داده است.

هوگو در نهایت می‌خواهد بگوید یک فرد دارای معلولیت مثل پلین و یک نابینا مثل دئا در جامعه طبقاتی و اشرافی زده چه وضعی دارند، اقشار مختلف با آن‌ها چه برخوردهایی خواهند داشت، نگاه مردم به آن‌ها چگونه است و چنین افرادی برای عوض کردن شرایط و دست‌یابی به شرایط ایده‌آل چه کار باید انجام دهند؟

 

پیام‌های این داستان

اکنون به بررسی داستان مردی که می‌خندد از زاویه مسائل نابینایان می‌پردازم:

اولین نکته‌ای که هوگو بسیار بر آن پافشاری دارد، دانایی و ادراک اجتماعی دئا (دختر نابینا) است. این سخن در شرایطی گفته می‌شد که باورهایی مبتنی بر انسان نبودن نابینایان، سرنوشت مقدر بیچارگان، نداشتن فهم انسانی و آموزش ناپذیری‌ رواج داشت؛ اما او دئا را به گونه‌ای توصیف می‌کند که برخلاف این باورها، دختری با فهم و دارای احساسات انسانی است؛ به تحلیل مسائل و رخدادها می‌پردازد، پلین را راهنمایی می‌کند و حوادث آینده را یادآور می‌شود.

دومین پیام، پاکی و بی‌گناهی دئا و پلین است. هوگو به صورت‌های مختلف و با ادبیات متفاوت این پیام را القا می‌کند و برخلاف تبلیغات علیه معلولان – اینکه آن‌ها فرزند گناه‌اند و بر اثر معصیت پدر و مادر به بیچارگی مبتلا شده‌اند –  بر پاکی آنان تأکید می‌ورزد.

پیام سوم، رد مذمومیت نابینایی به عنوان یک نقص محتوم و مقدر است. هوگو نابینایی را طوری معرفی می‌کند که فرد می‌تواند رشد فکری و اخلاقی داشته و در زمینه‌ای پیشرفت کند. نابینایی نقص باعث تحقیر و توبیخ نیست.

پیام چهارم، به جامعه آگاهی و هشدار می‌دهد که وظیفه عمومی و انسانی مردم، حمایت از معلولان در برابر بی‌عدالتی، ظلم، فقر و ستم اشراف است.

پیام پنجم، ضرورت تأسیس نهادهای حمایتی برای کودکان دارای معلولیت و بی‌سرپرست را مطرح کرده و سرنوشت دئا و پلین و مصائب و آسیب‌های آن‌ها را دلیلی می‌داند بر ضرورت نهادهای حمایتی؛

پیام ششم، وظیفه همگانی است تا از سوءاستفاده از معلولان جلوگیری کنند و مانع باندهای فاسد شوند که معلولان را به بیگاری و کارهایی وادار می‌کنند تا برایشان سودآور باشد؛ به ویژه باندهایی که آنان را به مشاغلی مثل گدایی وادار می‌کنند.

پیام هفتم، مذمومیت و طرد گدایی به هر شکل آن و اثبات قبیح بودن آن است؛ هوگو فراوان نابینایان و معلولان را سفارش کرده که از این‌گونه مشاغل پرهیز کنند؛ البته به زبان داستان.

هشتم بیان می‌کند نابینا و معلول ذاتاً پَست نیست و زمینه‌های رشد و رسیدن به منزلت اجتماعی و حتی از طبقه اشراف شدن را دارد.

پیام نهم، به جهل و تعصب‌ها و باورهای خرافی که مانع پیشرفت معلولان است اشاره می‌کند که در همه طبقات اجتماعی وجود دارد؛ حتی در طبقه اشراف و طبقه نخبگان. این مشکلات را فقط با اصلاح فرهنگی می‌توان زدود.

پیام دهم بیانگر این مسئله است که نابینایان و معلولان آسیب‌پذیرتر هستند و تأکید می‌کند باید زمینه‌های آسیب‌ به آنها را خشکاند؛ تبعیض یکی از این زمینه‌هاست.

این‌ها مهم‌ترین نکاتی است که در این داستان وجود دارد و هوگو تلاش می‌کند اذهان را پاک‌سازی کند تا راه برای دست‌یابی معلولان و نابینایان به زندگی مطلوب فراهم گردد. این رمان و دیگر آثار هوگو در تحول جامعه نابینایان از یک جامعه عقب‌مانده و فرودست به جامعه تحصیل کرده و صاحب منزلت اجتماعی مؤثر بوده است.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --