یک داستان در یک نگاه ، «تا غروب»

جواد سقا

0

وقتی کِرکِره مغازه را بالا کشیدم، صدای آسیاب قهوه از کافه سر نبش زودتر از هر صدای دیگری در کوچه پیچید. چند لحظه بعد، بوی قهوه با عطر نان سنگک تازه در هم آمیخت؛ بویی که هر روز، پیش از آمدن اولین مشتری، به استقبالم می‌آمد.

چراغ‌ها را روشن کردم. موتور یخچال‌ها با صدایی آرام شروع به کار کرد. دستگاه کارت‌خوان را روی پیشخوان گذاشتم و مثل همیشه، یک دور میان قفسه‌ها زدم. کنار کیسه برنج فله ایستادم، قیمت روز را روی مقوای سفید نوشتم و آن را به لبه کیسه چسباندم.

پدرم همیشه می‌گفت: «کاسب، قبل از اینکه دَخلَش را بشمارد، باید حواسش به مغازه‌اش باشد».

هنوز جمله‌اش در ذهنم بود که زنگ بالای در به صدا درآمد؛ مردی حدود سی و پنج ساله وارد شد. پیراهن آبی ساده‌ای پوشیده بود و کوله‌ای خاکستری روی شانه داشت. سلام کرد و مستقیم طرف قفسه روغن رفت. چند بطری را یکی‌یکی برداشت، نزدیک صورتش آورد و دوباره سر جایشان گذاشت. گفتم: «اگر کمکی از دستم برمیاد، بفرمایید». لبخند زد؛ «ممنون. نوشته‌ها رو خوب نمی‌بینم».

از پشت صندوق بیرون آمدم. قیمت و حجم بطری‌ها را برایش خواندم. کوچک‌ترین بطری را برداشت. گفتم: «اون یکی از نظر قیمت، به صرفه تره». آرام گفت: «می‌دونم… ولی فعلاً همین برای من مناسبه». کارت بانکی‌اش را روی دستگاه کشید. بعد دستش را جلو آورد و گفت: «آرمان هستم. کتابدار کتابخونه آخر خیابون». گفتم: «مهدی». دست دادیم.

همان لحظه، از پشت شیشه، نسرین را دیدم که با کیف پر از دفتر و کتاب از پیاده‌رو می‌گذشت. نگاهمان که تلاقی کرد، از دور سلام کرد. خواست داخل بیاید، اما ساعتش را نگاه کرد و با لبخندی کوتاه، راهش را به سمت مدرسه ادامه داد. آرمان هم خداحافظی کرد و رفت. نمی‌دانستم همین دیدار کوتاه، تا غروب آن روز بارها در ذهنم برمی‌گردد.

صبح آرام‌آرام شلوغ شد.

کارمند اداره، پیرمرد روزنامه‌فروش، دو دانش‌آموز که پولشان را روی پیشخوان شمردند تا ببینند خریدشان به یک آبمیوه و دو کیک می‌رسد یا نه؛ همه مثل روزهای دیگر می‌آمدند و می‌رفتند. اما این روزها چیزی در رفتار مردم عوض شده بود؛ کمتر کسی بی‌فکر خرید می‌کرد؛ بیشترشان چند ثانیه روبه‌روی قفسه‌ها می‌ایستادند، حساب می‌کردند، بعد چیزی را برمی‌داشتند یا سر جایش می‌گذاشتند.

نزدیک ساعت ده، نسرین برگشت؛ خریدهایش را روی پیشخوان گذاشت و گفت: «صبح اون آقایی که باهاش صحبت می‌کردی، کتابدار بود؟» گفتم: «آره». کمی مکث کرد. «فکر کنم کم‌بینا باشه». سر تکان دادم. «خودش گفت نوشته‌ها رو خوب نمی‌بینه». نسرین کارتش را روی دستگاه گذاشت و گفت: «خوبه که براش قیمت‌ها رو خوندی، اما از همه بهتر این بود که جوری رفتار کردی انگار این کار کاملاً عادیه». لبخند زدم. «مگه غیر از اینه؟» گفت: «نه. فقط همه یادشون نمی‌مونه». هنوز از مغازه بیرون نرفته بود که تلفنم زنگ خورد. ساسان بود. بعد از سلام گفت: «بار فردا مشخص شده. احتمالاً برنج کمتر از همیشه می‌رسه. اگر خواستی، می‌تونم چند کیسه اضافه برات کنار بذارم. تا عصر خبر بده». نگاهم روی کیسه‌های برنج ماند. جوابی ندادم. فقط گفتم: «بذار فکر کنم» و تماس را قطع کردم. درِ مغازه دوباره باز شد؛ آرمان بود. این بار فقط یک بطری آب معدنی برداشت. هنگام پرداخت، نگاهش روی کاغذی افتاد که قیمت برنج روی آن نوشته بود. گفت: «خطت خواناست». خندیدم. «برای خودم که نه، برای مشتری‌ها». لبخند زد. «خوبه. من نوشته‌های درشت رو می‌خونم، ولی ریزها معمولاً از دستم در می‌رن». بطری آب را روی پیشخوان گذاشت و ادامه داد: «راستش، بیشتر از اینکه از کم‌بینایی خسته بشم، از این خسته می‌شم که بعضی‌ها قبل از اینکه چیزی بپرسن، فکر می‌کنن نمی‌تونم از پس کارهام بربیام». گفتم: «امروز که از پس خریدت بر اومدی». خندید. «آره، فقط یه نفر قیمت‌ها رو برام خوند. همین». همین موقع، زنی میان‌سال وارد شد. یک بطری روغن و دو بسته ماکارونی برداشت. وقتی مبلغ را روی نمایشگر کارت‌خوان دید، چند لحظه مکث کرد. بعد یکی از بسته‌های ماکارونی را آرام سر جایش گذاشت، کارت بانکی‌اش را کشید، تشکر کرد و رفت. آرمان تا بسته شدن در، او را نگاه کرد. بعد آرام گفت: «این روزها آدم‌ها کمتر از قبل درباره سختی‌ها حرف می‌زنن». پرسیدم: «چرا این‌طور فکر می‌کنی؟» گفت: «چون سختی، خودش را جای دیگری نشان می‌دهد؛ توی مکث قبل از خرید، توی سبک‌تر شدن کیسه‌ها، یا توی اینکه آدم‌ها بیشتر از قبل حساب می‌کنند». حرفش ساده بود، اما انگار تمام صبح را در همان چند جمله خلاصه کرد. چند دقیقه بعد، تلفنم دوباره زنگ خورد. ساسان بود. «مهدی، باید بار رو نهایی کنم. اون چند کیسه اضافه رو برات ثبت کنم؟» از پشت شیشه، یوسف را دیدم که در مغازه روبه‌رویی مشغول راه انداختن مشتری‌هایش بود. بعد نگاهم به آرمان افتاد که کوله‌اش را روی شانه انداخته و آماده رفتن بود. گفتم: «نه ساسان. همون سهم خودم کافیه». چند لحظه سکوت کرد.

– «مطمئنی؟»

– «آره. اگر اضافه‌ای هست، بین بقیه تقسیمش کن. امروز شاید یکی دیگه بیشتر بهش احتیاج داشته باشه»

تماس که قطع شد، احساس نکردم کار بزرگی کرده‌ام؛ فقط دلم آرام‌تر بود. آرمان پرسید:

«تصمیم سختی بود؟» گفتم: «نه… فقط یاد حرف پدرم افتادم. می‌گفت اگر قرار باشه یه محله دوام بیاره، کاسب‌ها هم باید حواسشون به همدیگه باشه، نه فقط به دَخل خودشون». چند لحظه سکوت کرد؛ بعد دستش را جلو آورد. این بار، نه برای معرفی؛ برای خداحافظی. گفت: «فکر می‌کنم باز هم همدیگه رو ببینیم». گفتم: «کتابخونه که همین چند قدمیه».

از مغازه بیرون رفت؛ تا رسیدن به کتابخانه، آرام راه می‌رفت؛ گاهی سرش را کمی به سمت تابلوهای مغازه‌ها می‌چرخاند تا نوشته‌های درشت را بخواند. اگر چیزی را واضح نمی‌دید، مکث می‌کرد، اما از کسی نمی‌خواست دستش را بگیرد. فقط هر جا لازم بود، یک سؤال کوتاه می‌پرسید و راهش را ادامه می‌داد. از پشت شیشه نگاهش کردم.

آن سوی خیابان، نسرین از مدرسه برمی‌گشت. آرمان را دید، سلام کرد و بی‌آنکه توجه کسی را به کم‌بینایی او جلب کند، فقط گفت: «آقای کتابدار، کتابی که قولش رو داده بودین، رسید؟» آرمان خندید. «فردا بیا، برات کنار می‌ذارم». بعد هر کدام راه خودشان را رفتند.

کِرکِره را که پایین می‌کشیدم، بوی قهوه عصرگاهی هنوز در کوچه مانده بود و نانوایی، آخرین نان‌هایش را از تنور بیرون می‌آورد. به خیابان نگاه کردم؛ مردم مثل همیشه در رفت‌وآمد بودند؛ با خریدهای کوچک‌تر، حساب‌وکتاب‌های بیشتر و امیدهایی که بلند درباره‌شان حرف نمی‌زدند.

کلید را در جیبم گذاشتم و راه خانه را در پیش گرفتم. با خودم فکر کردم زندگی، شاید همین باشد؛ اینکه هر روز، با همه نگرانی‌هایش، دوباره کِرکِره‌ای بالا برود، سلامی رد و بدل شود و کسی، بی‌آنکه منت بگذارد، نوشته‌ای را برای دیگری بخواند.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --