ترجمه ، من هنوز ارزشمندم؛ روایت یافتن معنا و رسالت پس از نابینایی

سارا شاهپورجانی

0

مقدمه

پذیرش نابینایی و کنار آمدن با افت بینایی، یکی از سخت‌ترین چالش‌هایی است که یک فرد می‌تواند در طول زندگی‌اش تجربه کند. در این مسیر، بسیاری از افراد نه تنها بینایی خود، بلکه احساس ارزشمندی، هویت و رسالت اجتماعی‌شان را نیز از دست‌رفته می‌پندارند. ترس از اینکه دیگر نتوانیم مانند گذشته، با دیگران ارتباط عمیق برقرار کنیم یا زبان بدن آن‌ها را بخوانیم، گاهی باعث می‌شود روی بسیاری از آرزوها و اهدافمان خط بکشیم.

اما آیا واقعاً برای برقراری ارتباط مؤثر، نیازی به دیدن با چشمِ سر داریم؟ در این شماره از نشریه نسل مانا، به سراغ اپیزود کوتاهی از پادکست «دیدگاه‌ها و شنیدنی‌ها» (Insights and Sound Bites) از مجموعه هدلی رفته‌ایم. در این قسمت، زنی به نام لیندا جنکینز، داستان بسیار شیرین و الهام‌بخش خود را از روزهای پس از نابینایی کامل و تلاشش برای بازگشت به عرصه فعالیت‌های داوطلبانه، روایت می‌کند. داستان او یادآوری زیبایی است از اینکه ارزش وجودی ما به میزان بینایی‌مان گره نخورده است.

لیندا جنکینز: زمانی که برای اولین بار تشخیص بیماری‌ام را دریافت کردم و بینایی‌ام به طرز چشمگیری رو به کاهش گذاشت، پیش خودم فکر کردم که برای انجام فعالیت‌های داوطلبانه به‌عنوان یک «مراقب معنوی و مشاور بالینی» در بیمارستان محلی‌مان، به دیدن چیزهای زیادی نیاز دارم و مطمئن بودم که دیگر از پس این کار بر نخواهم آمد.

من لیندا جنکینز هستم و در شهر سامر ویل در ایالت کارولینای جنوبی زندگی می‌کنم. در دهه چهل‌سالگی‌ام، متوجه شدم که بیماری «آر‌پی» (Retinitis Pigmentosa) یا همان تحلیل رفتن شبکیه را از سمت خانواده پدری‌ام به ارث برده‌ام. این بیماری برای من دیرخیز بود و حتی فکرش را هم نمی‌کردم که به آن مبتلا باشم؛ اما پانزده سال بعد، کاملاً نابینا شدم.

من در گذشته، حتی در دورانی که شاغل بودم، به‌عنوان مشاور تلفنی در مواقع بحران کار می‌کردم. پیش‌زمینه تحصیلی و کاری من در حوزه سلامت روان است و همیشه عاشق تعامل با آدم‌ها، برقراری ارتباط با آن‌ها و شنیدن داستان‌های زندگی‌شان بوده‌ام.

چند سال پیش، همان‌طور که آرام‌آرام بینایی‌ام را از دست می‌دادم، به چند نفر از دوستانم گفتم که یکی از برنامه‌های «فهرست آرزوهایم» برای دوران بازنشستگی، این است که به‌عنوان مشاور و مراقب معنوی در بیمارستان محلی شهرمان فعالیت داوطلبانه داشته باشم. اما وقتی تشخیص نهایی نابینایی‌ام را گرفتم و افت شدید بینایی آغاز شد، با خودم گفتم: «اوه، باید این یکی را از فهرست آرزوهایم خط بزنم!» چون متوجه شدم که برای ارتباط گرفتن با افراد و کار در حوزه مراقبت‌های روحی و معنوی، به چیزهای زیادی نیاز داری که باید بتوانی آن‌ها را «ببینی»؛ مثل خواندن زبان بدن و درک احساسات افراد از روی چهره‌شان. و خب، من می‌دانستم که دیگر قرار نیست قادر به انجام این کارها باشم.

با این وجود، دوستانم دست‌بردار نبودند. آن‌ها با اصرار می‌گفتند: «چرا حداقل دوره آموزشی‌اش را نمی‌گذرانی تا ببینی اصلاً صلاحیتش را پیدا می‌کنی یا نه؟ چون ما مطمئنیم که تو از پس این کار برمی‌آیی». در واقع، آن‌ها بیشتر از خودم، به من ایمان داشتند.

بنابراین، من در دوره‌های آموزشی شرکت کردم و با موفقیت آن را گذراندم. سپس، برای ملاقات با اولین بیمارم به بیمارستان رفتم. وارد اتاق شدم، خودم را معرفی کردم —البته عصای سفیدم هم همراهم بود— و ما گفت‌وگوی بسیار دلنشینی با هم داشتیم. فقط گپ زدیم، ارتباط گرفتیم، من با او صحبت کردم و به داستانش گوش دادم.

در پایان ملاقاتمان به او گفتم: «من از آشنایی با شما خیلی لذت بردم و اگر مایل باشید، دوست دارم برایتان دعای خیری بخوانم. البته هیچ اجباری نیست، اما اگر دوست داشته باشید، با کمال میل این کار را می‌کنم».

او در جواب گفت: «اوه، خیلی هم عالی، دوست دارم برایم دعا بخوانی».

من پرسیدم: «اجازه می‌دهی دستت را بگیرم؟»

او گفت: «البته».

من کمی دستم را به سمتش دراز کردم و او گفت: «فقط باید خودت دست من را پیدا کنی، چون من کاملاً نابینا هستم!»

همان لحظه بود که من زیر خنده زدم! او با تعجب پرسید: «چه شده؟ خنده‌ات برای چیست؟»

گفتم: «آخه من هم کاملاً نابینا هستم!»

بنابراین، چند ثانیه‌ای دست‌هایمان را در هوا چرخاندیم تا بالاخره دست‌های یکدیگر را پیدا کردیم و به هم گره زدیم.

پس از آن اتفاق، ما شروع به صحبت درباره نابینایی کردیم و اینکه این موضوع چه معنایی در زندگی‌مان دارد. ارتباط ما به یک ارتباط عمیق و اصیل تبدیل شد و دقیقاً در همان لحظه بود که فهمیدم من واقعاً می‌توانم این کار را انجام دهم، حتی با وجود اینکه نابینا هستم. این اتفاق به او هم ثابت کرد که ما می‌توانیم ارتباط فوق‌العاده‌ای با هم داشته باشیم. در نهایت من چند منبع کاربردی به او معرفی کردم و این برای هر دوی ما یک موقعیت برد – برد بود.

ارتباط با این بیمار، به من ثابت کرد که «من هنوز ارزشمندم» و از سوی دیگر، به او این اعتماد به نفس را داد که بداند می‌تواند با شخص دیگری که او هم نابیناست، ارتباطی عمیق برقرار کند. او حتی به من گفت: «اگر تو می‌توانی از پس چنین کار مهمی بربیایی، پس شاید من هم بتوانم کاری انجام دهم».

من با فعالیت داوطلبانه‌ام به‌عنوان مشاور در بیمارستان، پاداش درونی بزرگی گرفتم، چون این کار به زندگی‌ام معنا و هدف بخشید. فهمیدم که با وجود اینکه نمی‌توانم ببینم، هنوز هم می‌توانم منبع آرامش و کمکی برای دیگران باشم و چیزهایی برای بخشیدن دارم. فهمیدم که آدم‌ها چطور می‌توانند داستان‌هایشان را با من شریک شوند و من با آن‌ها.

تواناییِ ارتباط گرفتن با دیگران و داشتن هدف در زندگی، بسیار ارزشمند و مهم است؛ شما هیچ‌وقت نمی‌دانید که چه کسی ممکن است تشنه شنیدن داستان زندگی شما باشد.

یادداشت مترجم

داستان لیندا جنکینز، بازتابی از یک حقیقت بزرگ است: ارزش و رسالت انسانی ما هیچ‌گاه به واسطه محدودیت‌های جسمی و حسی‌مان از بین نمی‌رود. در جامعه امروزِ ایران نیز، بسیاری از افراد نابینا و کم‌بینا پس از مواجهه با افت بینایی، درگیر همین تردیدها و انزوا می‌شوند و گمان می‌کنند فرصت ایفای نقش‌های مؤثر اجتماعی را از دست داده‌اند.

اما مشارکت داوطلبانه، چه در قالب مشاوره‌های همدلانه، چه در محیط‌های درمانی، انجمن‌ها و چه‌ در جمع‌های دوستانه، نه تنها می‌تواند امیدبخش زندگی دیگران باشد، بلکه یکی از قدرتمندترین ابزارها برای بازسازی اعتماد به نفس در خودِ فرد است. گاهی داستان زندگی ما، همان معجزه‌ای است که فرد دیگری برای ادامه مسیرش به شنیدن آن نیاز دارد. حضور ما در اجتماع با تمام چالش‌هایش، همان چیزی است که کلیشه «ناتوانی» را می‌شکند و ثابت می‌کند که ما در هر شرایطی، همچنان ارزشمند و اثرگذاریم.

 

نویسنده: Hadley Presents Podcast Team

گردآوری از وب‌سایت: pocketcasts.com

مترجم: سارا شاهپورجانی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --