ردپای نابینایان در آثار ادبی ، معرفی نمایشنامه شاه لیر
حسین آگاهی
در یک اثر ادبی، گاهی نویسنده چشمهای شخصیتی را میگیرد تا چیزی را به او نشان دهد که پیش از آن، با چشمهای سالمش قادر به دیدنش نبوده است؛ گاهی نابینا شدن یک شخصیت، بیش از آنکه درباره چشم باشد، درباره شناختن است؛ درباره اینکه ممکن است انسان سالها ببیند و با این حال چیزی را که درست در برابر چشمانش قرار دارد، ندیده باشد.

یکی از درخشانترین نمونههای این موضوع را میتوان در «شاه لیر» ویلیام شکسپیر دید؛ جایی که گلاستر، یکی از شخصیتهای مهم نمایشنامه، در میانه داستان به شکلی هولناک نابینا میشود.
«شاه لیر» داستان پادشاه سالخوردهای است که تصمیم میگیرد قلمرو خود را میان سه دخترش تقسیم کند؛ او پیش از این کار از آنان میخواهد میزان عشق و وفاداریشان به او را بیان کنند. گونریل و ریگان، دو دختر بزرگتر، با سخنان اغراقآمیز پدر را میستایند و کوردلیا، دختر کوچکتر، از گفتن آنچه لیر انتظار دارد سر باز میزند. لیر هم او را طرد میکند.
در کنار داستان لیر، داستان دیگری نیز در نمایشنامه پیش میرود؛ داستان گلاستر و دو پسرش، ادگار و ادموند؛ گلاستر نیز مانند لیر، در تشخیص حقیقت دچار خطا میشود. ادموند، پسر نامشروع او، با نیرنگ کاری میکند که پدرش به پسر دیگرش، ادگار، بدگمان شود. گلاستر به جای آنکه خیانت را در چهره کسی ببیند که واقعاً به او خیانت کرده، به کسی اعتماد میکند که بیش از همه دروغ گفته است. گلاستر چشم دارد، اما حقیقت را نمیبیند و سرانجام، در یکی از خشنترین صحنههای نمایشنامه، این نابینایی ذهنی به نابینایی جسمانی تبدیل میشود.
گلاستر که به لیر کمک کرده است، از سوی ادموند مورد خیانت قرار میگیرد و به دست کورنوال و ریگان گرفتار میشود؛ گونریل پیشتر دستور داده است: «چشمهایش را بیرون بیاورید». سپس کورنوال شکنجه او را آغاز میکند. نخست یک چشم گلاستر را از حدقه بیرون میآورد. یکی از خدمتکاران که تحمل این جنایت را ندارد، در برابر ارباب خود میایستد و تلاش میکند مانع او شود؛ ریگان آن خدمتکار را میکشد و کورنوال چشم دوم گلاستر را نیز از بین میبرد.
گلاستر پس از نابینا شدن میگوید: «همهجا تاریک و بیپناه است!»
و شاید این جمله را بتوان یکی از کلیدهای فهم این شخصیت دانست؛ او تازه اکنون، پس از آنکه دیگر چیزی نمیبیند، شروع به دیدن و فهمیدن میکند.
گلاستر پیش از نابینا شدن، پسر خوبش ادگار را از خود رانده و به ادموند اعتماد کرده بود؛ اما پس از آنکه چشمانش را از دست میدهد، حقیقت خیانت ادموند را درمییابد؛ او تازه متوجه میشود کسی که تصور میکرد پناه اوست، همان کسی بوده که او را به نابودی کشانده است.
گلاستر وقتی چشم داشت، نمیدید و وقتی چشمهایش را از دست داد، دیدنِ واقعیت را آغاز کرد.
البته این به آن معنا نیست که شکسپیر نابینایی را مجازات یا وسیلهای برای رسیدن به کمال معرفی میکند؛ اتفاقاً خشونت صحنه نابینا کردن گلاستر چنان شدید است که نمیتوان آن را به یک استعاره ساده و زیبا تقلیل داد؛ او واقعاً قربانی خشونت میشود و زندگیاش پس از آن با رنجی عمیق همراه است؛ اما شکسپیر از همین فاجعه استفاده میکند تا پرسشی درباره معنای «دیدن» مطرح سازد: آیا دیدن فقط به معنای داشتن چشم است؟
اگر چنین باشد، گلاستر پیش از نابینایی بینا بوده است و پس از آن نابینا شده؛ اما اگر دیدن را توانایی شناختن حقیقت بدانیم، ماجرا پیچیدهتر میشود.
گلاستر پیش از آنکه چشمهایش را از دست بدهد، حقیقت نزدیکترین آدمهای زندگیاش را نمیدید. ادموند را نمیشناخت، ادگار را بد میفهمید و فریب ظاهری ماجراها را میخورد. پس از نابینا شدن، ناگهان جهان بیرونی برای او تاریک میشود، اما جهان درونی و اخلاقیاش روشنتر میگردد.
شاید یکی از مهمترین نکتههای «شاه لیر» همین باشد که انسان میتواند همزمان در جهانی پر از نور زندگی کند و در حقیقت نابینا باشد.
از سوی دیگر، خودِ لیر نیز در ابتدای نمایش، حقیقت دخترانش را نمیبیند. او آنکه بیش از همه دوستش دارد، کوردلیا، را به خاطر اینکه حاضر نیست عشقش را در قالب سخنان اغراقآمیز ثابت کند، از خود دور میسازد و به دو دختر دیگر اعتماد میکند. بعد، وقتی قدرتش را از دست میدهد و در طوفان سرگردان میشود، آرامآرام درمییابد که چه اشتباهی کرده است.
در داستان گلاستر، چشمها از او گرفته میشوند؛ در داستان لیر، قدرت و جایگاهش. اما هر دو، به شکلی دردناک، مجبور میشوند چیزهایی را ببینند که پیش از آن نمیدیدند.
از این منظر، نابینایی گلاستر صرفاً یک حادثه در پیرنگ نمایشنامه نیست؛ شکسپیر از آن برای ساختن یکی از مهمترین دوگانههای اثر استفاده میکند: دیدن و شناختن.
و شاید جالبترین نکته برای من این باشد که شکسپیر، نابینایی را فقط به عنوان فقدان مطرح نمیکند؛ بلکه شخصیت نابینا را همچنان در مرکز تجربه انسانی نگه میدارد. گلاستر پس از نابینا شدن از داستان حذف نمیشود؛ همچنان میاندیشد، تصمیم میگیرد، میترسد، امید میبندد، اشتباه میکند و رنج میکشد. حتی در صحنههایی که ادگار او را همراهی میکند، نابینایی او صرفاً وسیلهای برای ایجاد ترحم نیست؛ بخشی از موقعیت تازهای است که شخصیت باید در آن زندگی کند.
در پرده چهارم، گلاستر با مردی روبهرو میشود که خود را «تام بیچاره» معرفی میکند؛ اما آن مرد در واقع ادگار، همان پسری است که گلاستر پیشتر او را از خود رانده بود. گلاستر نمیتواند چهره او را ببیند و ادگار نیز هویت واقعی خود را آشکار نمیسازد.
این صحنه از این جهت دردناک است که پدر و پسر سرانجام دوباره کنار یکدیگر قرار گرفتهاند، اما درست در لحظهای که گلاستر باید چهره پسرش را ببیند، دیگر توان دیدن ندارد. با اینحال، در همین ندیدن، نوع دیگری از شناخت شکل میگیرد؛ گلاستر دیگر فریبِ چهرهها را نمیخورد؛ بلکه به صدا، رفتار و حضور انسانی اعتماد میکند.
و اینجا «شاه لیر» از یک نمایشنامه قدیمی درباره پادشاهی در بریتانیای افسانهای فراتر میرود.
شکسپیر از ما میپرسد:
چقدر از آدمهای اطرافمان را بهدرستی میشناسیم؟
آیا ممکن است سالها به چهره کسی نگاه کنیم و حقیقت او را نبینیم؟
و آیا ممکن است چیزی را که واقعاً مهم است، نه با چشم، بلکه با تجربه، رنج، شناخت و گذشت زمان دریابیم؟
با این حال، شاید لازم باشد در خواندن گلاستر مراقب یک دام نیز باشیم؛ نابینایی او نباید به این نتیجه منتهی شود که «نابینا شدن باعث شد حقیقت را بفهمد» یا اینکه نابینایی نوعی موهبت برای رسیدن به بصیرت است؛ چنین برداشتی، اگرچه ممکن است در خوانش نمادین اثر جذاب به نظر آید، میتواند تجربه واقعی نابینایی را به یک استعاره اخلاقی تقلیل دهد.
گلاستر نخست قربانی یک خشونت هولناک است؛ نابینایی او یک فقدان واقعی است. اما شکسپیر از این فقدان واقعی، برای طرح پرسشی درباره «دیدن» استفاده میکند.
او نه شخصیتی است که نابیناییاش تمام هویت او را تشکیل دهد و نه صرفاً نمادی بیجان برای بیان یک مفهوم فلسفی. او انسانی است که نابینا میشود و بعد باید در جهانی که دیگر نمیتواند ببیند، زندگیاش را ادامه دهد؛ انسانی که پیش از نابینایی خطا کرده، پس از آن نیز خطا میکند، میترسد، امیدوار میشود و در نهایت با سرنوشت خود روبهرو میشود. شاید به همین دلیل است که بیش از چهارصد سال بعد، هنوز میتوان از گلاستر پرسید:
آیا برای دیدن حقیقت، همیشه به چشم نیاز داریم؟
در طول سالها، مترجمان زیادی از قبیل محمود اعتمادزاده (م.ا.بهآذین)، رضا اسکندری آذر، علاءالدین پازارگادی، جواد پیمان، ابوالحسن تهامی، سپیده مرویان، مهدی سجودی مقدم، مهتا عافیت طلب، میلاد میناکار، علی سلامی و دیگران، این نمایشنامه جذاب را به فارسی برگرداندهاند. به شخصه، ترجمه علاءالدین پازارگادی را که در انتشارات سروش به چاپ رسیده را بیشتر از سایر ترجمهها دوست داشتم.