ردپای نابینایان در آثار ادبی، بهشت گمشده، حماسهای که در تاریکی زاده شد
حسین آگاهی
«بهشت گمشده» (Paradise Lost) شاهکار حماسی جان میلتون، شاعر بزرگ انگلیسی قرن هفدهم، اثری است که از دلِ نابینایی زاده شد و جهانی از نور، تصویر و اندیشه آفرید. این کتاب که نخستینبار در سال ۱۶۶۷ منتشر شد، روایت شاعرانه و پرشکوهی است از هبوط انسان؛ از وسوسه، سقوط، رنج و آگاهی.

جان میلتون (۱۶۰۸–۱۶۷۴) از برجستهترین چهرههای ادبیات انگلیسی است؛ شاعری اندیشمند که در روزگاری پرآشوب، زیست و سیاست، دین، آزادی بیان و سرنوشت انسان، در تار و پود آثارش تنیده شده است. او تحصیلات خود را در کمبریج گذراند، به چندین زبان زنده و کلاسیک تسلط داشت و سالها از آزادی مذهب، آموزش و اندیشه دفاع کرد. اما سرنوشت، مهمترین اثرش را با آزمونی بزرگ همراه ساخت؛ میلتون در سال ۱۶۵۲، در میانه عمر و پیش از پایان کار «بهشت گمشده»، بینایی خود را بهکلی از دست داد.
«بهشت گمشده» در نسخه نهایی خود شامل دوازده دفتر است و به شیوه حماسههای کلاسیک ــ با الهام از «انهاید» ویرژیل ــ سامان یافته. این اثر، بازآفرینی مسیحی داستان آفرینش و سقوط انسان است؛ وسوسه آدم و حوا توسط ابلیس، رانده شدن از باغ عدن و آغاز زیستن در جهانی آمیخته با رنج، اختیار و امید. اما آنچه این کتاب را فراتر از یک روایت دینی صرف قرار میدهد، نگاه فلسفی و انسانی میلتون است. او صراحتاً هدف خود را «توجیه راه و روش خداوند در برابر انسان» اعلام میکند و در همین مسیر، مسئله بنیادین اراده آزاد را پیش میکشد.
شر در جهانِ «بهشت گمشده» حضوری انکارناپذیر دارد. شیطان شخصیتی پیچیده، پرقدرت و شاعرانه است، اما هرگز به قهرمان بدل نمیشود. میلتون نه در پی تطهیر شر است و نه درصدد اسطورهسازی از ابلیس؛ بلکه میکوشد نشان دهد شر ذاتاً خودویرانگر است و خیر، با وجود همه پیچیدگیها، سرانجام بر آن چیره میشود. از نگاه او، جهانی که در آن شر وجود دارد، لزوماً با خرد و خیریت خدا ناسازگار نیست؛ چراکه انسان، تنها از رهگذر تجربه، انتخاب و مواجهه با تاریکی است که به آگاهی میرسد.
میلتون، پس از نابینایی، شعر را در ذهن خود میپروراند و آن را برای دخترانش دیکته میکرد. «بهشت گمشده» از همین رو، نمونهای کمنظیر از آفرینش ادبی در غیاب بینایی است؛ جهانی عظیم، تصویری و حماسی که نه از چشم، بلکه از ذهن و تخیل برخاسته است.
بیش از ۳۵۰ سال از انتشار این اثر میگذرد، اما «بهشت گمشده» همچنان زنده است؛ ترجمههای متعدد، پژوهشهای تازه و تأثیر عمیق آن بر ادبیات، فلسفه و هنر غرب، گواهی روشن بر ماندگاریاش است. این کتاب در ایران نیز با ترجمههایی چون شجاعالدین شفا و فریده مهدوی دامغانی در دسترس علاقهمندان قرار گرفته است.
«بهشت گمشده» صرفاً داستان سقوط نیست؛ روایتی است از انسانِ اندیشنده، از انتخاب، خطا و امکان رستگاری. اثری که نشان میدهد حتی در تاریکترین لحظات زندگی، ذهن انسان میتواند جهانی بسازد روشنتر از هر تصویر. برای مخاطب، این کتاب یادآور حقیقتی عمیق است: دیدن، همیشه از چشم آغاز نمیشود.
نابینایی جان میلتون نه حاشیهای بر زندگی او، بلکه به نوعی بخشی جداییناپذیر از «بهشت گمشده» است. این حماسه عظیم در دورانی شکل گرفت که شاعر دیگر هیچ تصویری از جهان بیرونی نمیدید و ناچار بود تمام کیهان پهناور اثرش را در ذهن خویش بنا کند. بهشت، دوزخ، فرشتگان، شیطان و نخستین انسانها، همگی زاده تخیلی هستند که از چشم بینیاز شده و به نیروی حافظه، دانش و بینش درونی تکیه دارد. میلتون خود بهخوبی از این وضعیت آگاه بود و نابینایی را نه صرفاً فقدان، بلکه گونهای دگرگونشدنِ شیوه ادراک میدانست. از همین رو، «بهشت گمشده» را میتوان شهادتی ادبی بر این حقیقت دانست که آفرینش، الزاماً به دیدن وابسته نیست؛ گاه آنچه در تاریکی شکل میگیرد، روشنتر، ژرفتر و ماندگارتر از آن چیزی است که با چشم دیده میشود.
در پایان قسمتی از متن کتاب را با ترجمه شجاعالدین شفا از نشر نخستین میخوانیم:
«نخست تو سخن گوی! زیرا نه آسمان، نه گستره ژرف دوزخ، هیچ چیز را، از برابر دیدگانت، پوشیده نمیدارند! بگو چه چیزی موجب شد، که نیاکان گرامی ما را، همچنان که بس مورد لطف و رحمت الهی، قرار داشتند، و بر سراسر عالم فرمانروا بودند، از آن وطن، که سراسر خوشبختی بود، بیرون راندی، وز آفریننده خود جدا ماندند؟ آیا تنها بدان سبب، که به اراده او، در رعایت ممنوعیت آن میوه، سر ننهادند، و از فرمان ایشان سرپیچی کردند؟…؛ چه کسی آنان را به این شورش شرمآور، وسوسه کرد؟ مار دوزخی…! همو بود که شرارت، که با حسادت و انتقامجوییاش، جان میگرفت، مادر نوع بشر را فریفت، غروری که وی را، به همراه خیل ابلیسیان نافرمان عصیانگرش، از فراز آسمان به پایین افکنده بود.
شیطان با بانگی چنان بلند که در سراسر ژرفنای دوزخ طنین افکنده گفت: «ای شاهزادگان، ای حاکمان، ای سلحشوران، ای گلهای سر سبد آن آسمانی که پیش از این از آن شما بوده و اکنون از دستتان رفته است، آیا حیرتی چنین، ارواحی جاودانی را فرا تواند گرفت؟ یا شاید پس از خستگیهای مصاف، این مکان را برای آسایش از تلاش دلاورانه خویش برگزیده و خفتن در آن را چون در درههای آسمان شیرین پنداشتهاید؟ و یا آنکه در چنین نابسامانی سوگند خوردهاید که از در پرستش حریف پیروزی برآیید که اکنون به کروبیان، سرافین افکنده سلاح، شکسته پرچم و کوفتهتن خویش مینگرد؟ اما زود باشد که وزیران چالاکش از دروازههای آسمان به وضع ممتاز خود پی برند و لاجرم فرود آید تا بر سر ما که چنین «نالان و نزار افتادهایم پای نهند، و به تدوین صاعقه به بندمان افکند و در ژرفنای این ورطه به زنجیرمان کشند بیدار شوید و بر پای خیزید وگرنه جاودانه از پا افتاده خواهید ماند».