این تکنولوژی و اختلالهایش خیلی هم چیز خوبی نیست. حداقل برای ما جماعت نابینا خیلی میتواند مضر باشد؛ ماجرا از جایی آغاز شد که ما برای یک امر خطیر اداری، اگر دلتان نخواهد به یکی از دفاتر خدمات الکترونیک مراجعه کردیم. کسی که کار ما را انجام میداد به ما گفت که باید اطلاعات ما وارد سیستم بشود و جواب درخواست ما نیز سیستمی داده خواهد شد و دیگر خبری از کاغذ نیست و این فرایند چند روزی طول میکشد. اینجا بود که ما از شرایطمان خواستیم کمی سوءاستفاده کنیم و گفتیم که رئیس را خودمان ببینیم تا شاید ترحمی حاصل شده و کارمان راه بیفتد که مسئول مربوطه نیز با ما همکاری نمود. بعد از ورود اطلاعاتمان به سیستم، نزد رئیس رفتیم و خواستیم که گوشه چشمی به ما کرده و کارمان راه بیفتد. رئیس هم اتفاقاً آدم خوبی بود و فوراً شرایط ما را درک کرد و ترحم مورد نیاز را نسبت به ما فعال نمود. اما درست آخر کار که قرار بود یک امضای سیستمی بر درخواست ما از جانب ایشان فرود آید، مشخص شد که امضای ایشان به دلیل این که تازه به این مقام ریاست منصوب شدند در سیستم ثبت نشده است. اینجا بود که ما تصمیم گرفتیم قدرت ویژه خود را جای دیگر خرج کرده و خواستیم که یک نفر مایِ نابینا را به واحد فنی راهنمایی کند.
مسئول خدمات آن دفتر – که خدا خیلی خیرش دهد – ما را به سمت واحد فنی راهنمایی کرد و ما نیز برای اینکه با تمام قدرت وارد شویم، عصای خود را باز نگه داشتیم تا بیشتر ابهتمان در چشمشان آید. اتفاقاً اینجا هم کارمان جواب داد و مسئول فنی مربوطه فوراً برای ثبت امضای جناب رئیس در سیستم اقدام کرد که ناگهان همه چیز تغییر کرد. سیستم از بیخ و بن قطع شد. قرار شد که مسئول فنی با شرکت پشتیبان سرویسدهنده به آنجا تماس بگیرد و موضوع را پیگیری کند. تماس با پشتیبانی فقط به این منجر شد که گفتند باید درخواست ثبت کنند تا رسیدگی شود. ما که اراده کرده بودیم هرطور شده به هدفمان برسیم گوشی را از مسئول فنی گرفته و به طور کامل شرایط را با سوز و گدازی که مورد نیاز بود با ذکر معلولیتمان مطرح کردیم. کارشناس پشتیبانی ما را به جای دیگری وصل کرد که گویا مدیر فنی آنجا بود. ما بار دیگر شرایط با با ذکر جزئیات کامل تشریح نمودیم و مدیر فنی شرکت پشتیبانی کمی ما را پشت خط نگه داشت و بعد از دقایقی ما را به داخلی کارشناس اول وصل نمود. ایشان نیز بعد از چند لحظه گفت که مشکل سرویسدهی گویا برطرف شده و میتوانند کار ما را انجام دهند. مسئول فنی آن دفتر در کمال تعجب وارد سیستم شد و در چند ثانیه امضای جناب رئیس تعریف گردید. ما دوباره با دوست زحمتکشمان در بخش خدمات نزد رئیس رفته و ایشان هم خیلی سریع امضای ما را در سیستم ثبت نمود و ما نزد کارمند اول بازگشته و ایشان نیز بعد از آن که برگه مربوطه را برای ما چاپ نمود، آن را در پاکت گذاشته و تحویلمان داد. ما نیز از این دستاورد بزرگ بسیار خشنود شده و قصد ترک محل را داشتیم که متوجه شدیم پشت سرمان چندین نفر در حال دعا به حال ما هستند. آنجا بود که متوجه شدیم گویا همه آن افراد مشکلشان شبیه ما بود ولی کسی برایشان تره هم خرد نمیکرد و ما با راه انداختن کار خود توانستیم خدمتی هم به مردممان بکنیم که از این بابت بسیار مسرور گشتیم و سرخوش از این موفقیت بزرگ از آن مکان خارج شدیم.
اما انصافاً این روزها آدم اگر کار اداری داشته باشد خیلی خسته میشود. در گذشته اگر ما همین کار اداری را داشتیم، با عصایمان نزد مسئول مربوطه میرفتیم و ایشان خودشان کاغذهای ما را میبردند نزد مدیران بالادستی و آنها را توجیه میکردند و امضاهایمان را گرفته و در همین حین هم مسئول خدمات زحمتکش آنجا یک چای برای ما میآورد. ما نیز بعد از نوشیدن چایمان درحالیکه هم استراحتی کردیم و هم کارمان راه افتاده، آنجا را ترک میکردیم. البته آخر ماجرا کمی متفاوت میشد که دیگران اعتراض میکردند که چرا کار ما راه افتاد ولی کار آنها نه. در صورتی که در شرایط فعلی ما به عنوان یک جاده صافکن جلو رفته و جماعتی را از بلاتکلیفی خارج کردیم و به جای دشنامهای احتمالی در سناریوی اول، کلی دعا و عاقبت به خیری برای خودمان به دست آوردیم.
در اینجا ما چند نکته آموزنده را به شما میآموزیم:
- قبل از انجام هر کار اداری، به عنوان یک نابینا اراده کافی برای انجام آن کار را به هر قیمتی داشته باشید.
- زمانی که کارتان گره میخورد از حرف زدن و چانه زدن نترسید و خجالت نکشید.
- از مخالف بودن جنسیت طرف مقابل نهایت استفاده را ببرید. چرا که تجربه ثابت کرده اشخاص جنس مخالف بیشتر دلشان برای نابینای پیش رویشان میسوزد.
- غلظت مظلومنمایی را تا حد توان بالا ببرید. به حدی که کارمند مقابلتان از انجام ندادن کار شما احساس شرم و گناه کند.
- در صورت نیاز خودتان نزد مقامات بالاتر رفته و همان سناریو را برایشان ادامه دهید.
- یک دوست موقت آنجا برای خود دست و پا کنید. مسئولین خدماتی در این مواقع بهترین گزینه هستند.
در اینجا ما هر آنچه که همنوعان فرهنگسازمان دارند در موردمان میگویند را نقض میکنیم. اصلاً ما هیچوقت گردنگیر خوبی نبودیم. خب چه میشود اگر بتوانیم کارمان را زود پیش ببریم. به لطف یزدان و بچهها پولی در بساط برایمان نمانده که بتوانیم شیرینی و از این حرفها بدهیم. خب مجبوریم از خودمان خرج کنیم دیگر! انصافاً یکی از شما فرهنگسازان عزیز و زحمتکش اگر در ادارهای کارش گیر کند، ترجیح میدهد یک هفته یا بلکه بیشتر منتظر بماند و به فرهنگسازی خود ادامه دهد، یا راه ما را در پیش گیرد و در یک ساعت به هدف برسد. عصر سرعت است و باید زود به مقصد رسید. توصیه میکنیم امر خطیر فرهنگسازی را روی کاغذها و گوشیهای خود اعمال نموده و در میدان عمل آن کنید که ما کردیم. هرچند که احتمالاً همینگونه هم هست.
در پایان ما اعلام میداریم که هیچ مسئولیتی در قبال توصیههایمان نداریم و هر کس به راه ما رَوَد خودش خواسته که رفته و به هر عاقبتی دچار شود به ما مربوط نیست. اصلاً بروید دنبال رهنمودهای همان دوستان فرهنگسازمان ببینیم به کجا میرسید! به قول معروف ما آنچه شرط بلاغ بود به شما گفتیم. خواه پند گیرید و خواه ملال.