راستش را بخواهید ما این سری قصد نداشتیم به کسی گیر بدهیم. اما انگار گاهی گیر دادن خودش به سراغ ما میآید و به اصرار از ما میخواهد که به کسی بدهیمش.
ماجرا از جایی شروع شد که در خانه نشسته بودیم و از نسیم دلانگیز کولر خود لذت میبردیم که فرزند دلبندمان از ما تقاضای خوراکی نمود. از آنجا که در آن لحظه هیچ چیز را به خانه خنک خود ترجیح نمیدادیم، تصمیم گرفتیم که با استفاده از تکنولوژی، از این چالش عبور کرده و یک معامله بُرد بُرد را رقم بزنیم. این شد که گوشی خود را به دست گرفته و بر آن شدیم تا ضمن حفظ موقعیت رضایتبخش خود، خوراکی تقاضا شده را هم با گوشی خریداری کنیم تا اعضای خانواده هم به مراد دل برسند. اما چشمتان – البته آنهایی که میبینند یا کمی میبینند – روز بد نبیند؛ به محض آنکه نرمافزار خرید اینترنتی مربوطه را باز کردیم، با یک بهروزرسانی عجیب مواجه شدیم؛ آن نرمافزار برای ما و دیگر کسانی که همچون ما نمیدیدند دیگر قابل استفاده نبود. در حدی که حتی نمیشد پشتیبانی آن را از داخلش پیدا کنیم و مراتب خشم و ناراحتی خود را به دوستان ابراز نماییم. این شد که دست به دامان گوگل شده و شماره پشتیبانی مربوطه را یافته و تماس گرفتیم. وقتی برای کارشناس توضیح دادیم که چه شده، ابتدا در هنگی عظیم فرو رفت که مگر نابینایان هم با گوشی کار میکنند که با کمی تغییرات در تنظیمات کارشناس مربوطه، موضوع هنگ برطرف شد و گزارش ما را ثبت نمود. ما نیز به ناچار در حالی که با حسرت آخرین ذرات خنک باد کولر را روی صورت خود حس میکردیم، برای خرید از خانه خارج شده و باز هم فهمیدیم که جز ناخن انگشتمان کسی پشتمان را نخواهد خاراند. البته باید همیشه کوتاه نگاهش داریم که پشتمان خراشیده نشود.

چند روز بعد که بارها با پشتیبانی مربوطه تماس گرفتیم و نتیجه جز دست به سر کردن نبود، تصمیم گرفتیم که با اتحاد مثالزدنی همنوعانمان، درسی بزرگ به فروشگاه مربوطه دهیم که تا پایان عمر فروشگاهیاش، فراموشش نکند. این شد که به نرم افزار بازار رفته و مراتب خشم و ناراحتی خود را در بخش نظرات نرمافزار مربوطه ابراز نمودیم. چندی بعد برایمان پیام آمد که از آنجا که نظرمان خیلی دوستانه بوده و ممکن است مدیران فروشگاه مربوطه خوش به حالشان شود، نظرمان منتشر نشده و از ما خواستند که کمی خشنتر برخورد کنیم. این شد که نظری به مراتب مناسبتر ثبت کردیم و این بار از ما تشکر لازم صورت گرفت و نظرمان منتشر شد. این شد که فوراً وارد فضای مجازی گشته و از طریق یکی از کانالهای بسیار شلوغ نابینایان، پیامی صادر نمودیم که چه نشستهاید که فلان فروشگاه دیگر برایمان قابل استفاده نیست. پس بیایید به صفحه بازارش حمله کرده و درسی بهشان دهیم که فراموششان نشود. تأکید هم کردیم که با هم بودنمان، به حل این مشکل بسیار کمک خواهد کرد و کلی از مزایای اتحادمان در برابر مشکلات سخنانی پراکندیم که اگر بار دیگر بخواهیم آنها را بپراکنیم، معلوم نیست بتوانیم یا نه. در نهایت قرار شد که سیل عظیمی از نظرات در صفحه بازار نرمافزار مربوطه ثبت گردد تا سرنوشت فروشگاه مربوطه عبرتی شود برای سایرین. در پایان سخنانمان هم از مدیران سایر کانالهای نابینایان خواستیم که پیام ما را به گوش تیز اعضایشان برسانند که همگی از این ماجرا باخبر شده و اقدامات لازم را انجام دهند.
چند روز بعد و در حالی که از رهبری جنبشی عظیم علیه بیعدالتی آشکار در قبال خودمان و همنوعانمان بسیار جوگیر شده بودیم، به صفحه نرمافزار مربوطه در بازار سر زدیم تا میزان استقبال از فراخوانمان را ببینیم؛ چند دقیقهای که نظرات را خواندیم، از میزان مشارکت همنوعان خود در این کار بزرگ بر خود بالیدیم. با کمال خرسندی ملاحظه کردیم که هفت هشت نفری از بین صدها همنوعمان که پیام ما را دیده بودند، در این کار مهم مشارکت کردند. از شدت خوشحالی اشک در چشمانمان جمع شد که خیلی زود آن را پاک کردیم که یک وقت خدای نکرده ریا نشود. گوشی را برداشتیم که پیامی بابت تشکر از همنوعانمان صادر نماییم که تا این حد در مقابل بیعدالتیها فعال هستند. به محض آن که وارد فضای مجازی شدیم، با یک پیام از یک ربات – که بازو هم نامیده میشود – مواجه شدیم که از ما میخواست مسابقات جام جهانی را پیشبینی کنیم. البته نوشته بود که اگر بتوانیم درست پیشبینی کنیم و امتیازاتمان بالا رود، جوایزی هم به ما داده خواهد شد. این شد که وارد صفحه پیام گشته و پیشبینیهای لازم را ثبت نمودیم. البته از آنجا که تعداد بازیها زیاد بود، دقایقی طولانی را صرف این کار کردیم و دیگر در کل پیام تشکرمان را فراموش کردیم. بعد از پایان اولین بازی، تصمیم گرفتیم تا برویم ببینیم چه جایگاهی در بین پیشبینی کنندگان داریم. وقتی صفحه مربوطه را باز کردیم در کمال اقتدار دیدیم که در جمع بیش از صد همنوع با زحمت در نیمه دوم جدول حضور داریم. این صد نفر هم در حالی در این مسابقه شرکت کردند که حتی نمیدانستند جایزهای که خواهند گرفت چیست و ارزشش چقدر است.
بعدش رفتیم ببینیم چند کانال دیگر پیام فراخوان ما را در خودشان منتشر کردهاند که نهایتاً با خوشحالی متوجه شدیم که یک کانال دیگر هم پیام ما را منتشر کرده و مدیران دهها کانال دیگر هم، صلاح ندانستند بیش از این ماجرا را لوس کنند.
همچنان سرگرم کار با گوشی خود بودیم که دوباره فرزندمان از ما تقاضای خوراکی نمود. ما که به شدت بابت مشارکت هشت نفری همنوعانمان علیه فروشگاه مربوطه خوشحال بودیم، مطمئن بودیم که مدیران آن فروشگاه متنبه گشته و اقدامات لازم را انجام دادهاند. این شد که با خیال راحت وارد نرمافزار مربوطه جهت خرید گشتیم که ناگهان به قول دوستان پرده بالا رفت و دیدم هست و نیست. هیچ اتفاقی نیفتاده بود. این شد که تصمیم گرفتیم این مطلب را بنویسیم و از این طریق مراتب تشکر خودمان از همنوعانمان را ابراز داریم که با اتحاد مثالزدنی خودمان توانستیم یکی از بیعدالتیهای مهم جامعه را که علیهمان بود ریشهکن کنیم. از مدیران کانالهایی که پیاممان را نادیده گرفتند هم تشکر میکنیم که زودتر از ما به بیاهمیت بودن این فراخوان پی بردند. اصلاً اگر از ما باهوشتر نبودند که مدیر نمیشدند! در صدر همه این تشکرات هم از تمامی مقامات بالادستی و میاندستی و پاییندستی خود در نسل مانا هم تشکر میکنیم که با تمام قدرت در این خیزش عظیم شرکت کردند و از دور، بر عملکرد ما در این اقدام بزرگ نظارت داشتند و سعی کردند با عدم مشارکتشان، کمک کنند که دیگران فضا برایشان باز بماند تا بتوانند در این کار بزرگ سهیم باشند. به هر حال فقط مشارکت ملاک نیست. عدهای هم باید بر چگونگی اجرای فراخوان نظارت داشته باشند که دوستان به خوبی از پس این کار برآمدند. در پایان هم بابت تشکر از همراهیتان در این پویش بسیار عظیم، این شعر را تقدیمتان میکنیم:
تلخه اما با هم نبودیم،
ما آدمای شهرِ حسودیم.
خسته از کابوسِ رفتن،
دور از اون روزای روشن،
بی تفاوت زیرِ این سقفِ کبودیم.
امضا: یخ نکنی نمکدون