زندگی ، از دکوراسیون خانه‌ها تا طراحی صحنه‌ نادیدنی‌ها؛ روایتی از تولد دوباره‌ «داریوش فلاحی» در میانه زندگی

فاطمه جوادیان

0

سیزدهم فروردین ۱۳۹۸، وقتی طبیعت جامه نو بر تن می‌کرد، جهان داریوش فلاحی رنگی دیگر به خود گرفت. او که ۴۸ سال با گچ، چوب و رنگ به فضای خانه‌ها روح می‌بخشید و به عنوان مربی رزمی، تعادل را در جسم معنا می‌کرد، ناگهان با چالشی روبرو شد که تمام معادلاتش را تغییر داد. اما این روایت، قصه یک فرورفتن نیست؛ حکایت برخاستن مردی است که معتقد است اگر چشمانش به سفری طولانی رفته‌اند، او هنوز دست‌هایی برای ساختن و پاهایی برای رقصیدن دارد. او امروز نه در حسرت تصاویر، که در جستجوی تکنیک‌های نوین روی صحنه تئاتر است.

سیزده‌به‌در ابدی و شوک بیداری

سیزدهم فروردین ۱۳۹۸، برای من روز گره خوردن تقدیر به جهانی نادیدنی بود. در ۴۸ سالگی، درست زمانی که به ثبات و پختگی زندگی رسیده بودم، صبح از خواب بیدار شدم و دیدم پلک‌هایم فرمان نمی‌برند؛ ۴۵ روز تمام، جهان پشت پرده‌ای از ابهام پنهان ماند. پزشکان در جستجوی علت، سرگردان بودند؛ از الکل می‌پرسیدند و از دخانیات. اما من که عمری با دقت یک طراح، تناسبات جهان را لمس کرده بودم، می‌دانستم ماجرا فراتر از این حرف‌هاست.

آخرین تشخیص، مثل یک حکم قطعی صادر شد: «سکته عصب چشم»؛ درمانی وجود نداشت. آن روزها به شوخی به پزشکان می‌گفتم: «چشم‌هایم بدون اجازه به سفر رفته‌اند و من نادانسته برگه مرخصی‌شان را سفید امضا کرده بودم». اما حقیقت این بود که دنیای من که بر پایه «دیدن» و دکوراسیون و ورزش حرفه‌ای بنا شده بود، ناگهان نیاز به بازتعریف پیدا کرد. من باید یاد می‌گرفتم بدون ابزار چشم، همان داریوش فعال و خلاق باقی بمانم.

استقلال به قیمت برخورد با ستون‌ها

بزرگ‌ترین چالش من، نه نادیدن، که مقابله با «نگاه دیگران» بود. خانواده‌ام که روزی ستون کارهای فنی‌شان بودم، حالا مرا در حصار غیرمنطقی «نکن» و «نمی‌توانی» حبس می‌کردند. درک درستی از وضعیت جدیدم وجود نداشت. پدرم که اصرار داشت مرا به تمرینات تئاتر ببرد، هر رفت‌و‌آمد را به چالش تبدیل می‌کرد. یک روز تمام قد ایستادم و گفتم: «دیگر نیا! می‌خواهم خودم بروم». گفت: «توی دیوار می‌خوری، ماشین بهت می‌زند». گفتم: «بگذار بخورم، اما استقلالم را به بهای امنیت نفروشم».

از همان روز، خودم را به خیابان سپردم. من مثل آن ماشین‌های کوکی قدیمی شده بودم؛ می‌خوردم به دیوار، برمی‌گشتم، مسیرم را پیدا می‌کردم و دوباره راه می‌افتادم. یک بار در متروی «اِرَم سبز»، مردی بازویم را گرفت تا کمکم کند. به او اعتماد کردم، اما او در میانه راه، بی‌آنکه بگوید، رهایم کرد. با سرعت و به خیال همراهی او، با صورت به یک ستون برخورد کردم. عینک روی صورتم خرد شد و من، گیج و منگ، روی زمین دنبال تکه‌های عینکم می‌گشتم. عابری پرسید: «آن مرد کجا رفت؟» فهمیدم تنها مانده‌ام. اما آن ستون برای من یک آموزگار بود؛ به من یاد داد که حتی در جهان نادیدنی‌ها، نباید فرمان زندگی‌ام را به دست غریبه‌ها بدهم.

از «باران» تا «آرشِک»؛ شکوفایی در صحنه

مسیر هنری من پله‌پله شکل گرفت. ابتدا با گروه تئاتر باران آشنا شدم. آنجا اولین برخورد جدی من با فعالیت‌های گروهی هم‌نوعانم بود. دیدن افرادی که با وجود محدودیت، کنار هم جمع می‌شدند، یخ‌های تنهایی مرا آب کرد. «باران» به من آموخت که در این مسیر تنها نیستم. اما روح کمال‌گرای من به دنبال چیزی فراتر از یک دورهمی دوستانه بود؛ من به دنبال تئاتر به مثابه یک «تکنیک» و «هنر حرفه‌ای» بودم.

این جستجو مرا به گروه تئاتر آرشِک رساند. در آرشِک بود که شکوفا شدم. ما در این گروه، مرزهای توانمندی را جابه‌جا کردیم. ما یاد گرفتیم که بدون هیچ نشانه‌گذاری فیزیکی (مثل طناب یا برجستگی‌های روی زمین) روی صحنه حرکت کنیم. در آرشِک، ما با قدرت شنوایی، تمرکز بالا و تشخیص دقیق موقعیت بازیگر مقابل، در زاویه‌های درست قرار می‌گیریم. وقتی نمایش تمام می‌شود، تماشاگران باور نمی‌کنند که بازیگران این صحنه، نابینای مطلق بوده‌اند. اینجاست که هنر، نادیدنی‌ها را به شکلی خیره‌کننده به تصویر می‌کشد.

ابداع بریل شخصی؛ طغیان علیه ایستایی

وقتی به مؤسسه «عصای سفید» رفتم، خواندن و نوشتن با خط بریل را آموختم، اما ذهن طراح و فنی من با ساختارهای موجود قانع نمی‌شد. حس می‌کردم این نقاط را می‌توان طوری چید که هم نوشتن و هم خواندنش برای ما راحت‌تر شود. وقتی پیشنهادم را مطرح کردم، با پاسخی سرد روبرو شدم: «برو اول یاد بگیر، بعد اگر به نتیجه رسیدی ببر بهزیستی!»

اما من داریوش بودم؛ کسی که دکوراسیون زندگی‌اش را خودش طراحی می‌کرد. امروز من بریل را به روش شخصی خودم می‌نویسم و می‌خوانم. روشی که هنوز در مرحله آزمون است، اما به من سرعت می‌بخشد. من معتقدم نظام آموزشی ما در این حوزه نیاز به بازنگری جدی دارد؛ وقتی یک هنرجو درکی از فرم فیزیکی اشیای ساده ندارد، یعنی ما در آموزش درست به او کوتاهی کرده‌ایم. من تلاش می‌کنم با تقویت مهارت‌های لمسی و ذهنی، این خلأ را پر کنم.

رقص با زندگی در سپیده‌دم

شاید بپرسید داریوش فلاحی امروز چطور زندگی می‌کند؟ من هر روز ۵ صبح، وقتی شهر هنوز در سکوت است، از خانه بیرون می‌زنم. از چیتگر تا یوسف‌آباد یا بهارستان را با مترو طی می‌کنم. ورزش می‌کنم، زبان می‌خوانم، مکرومه‌بافی و تریکوبافی می‌کنم. اما مهم‌ترین کار من چیز دیگری است: من هر صبح را با رقص و شادی شروع می‌کنم.

اعتقاد دارم تا زمانی که نفس می‌کشیم، باید بهترین نسخه خودمان باشیم. من از هِلِن کِلِر آموختم که محدودیت، تنها یک واژه است. وقتی کتاب «سه روز برای دیدن» او را شنیدم، به حال روزهای بینایی خودم افسوس نخوردم، بلکه انگیزه گرفتم که از سایر حواسم بهتر استفاده کنم. من در برابر کسی که علاوه بر نابینایی، چالش‌های حرکتی هم دارد، خود را در بهشت می‌بینم.

سخن آخر: پیامی به هم‌سفران این مسیر

به هم‌نوعانم و کسانی که تازه با این شرایط روبرو شده‌اند می‌گویم: «بهترین دوست و بدترین دشمن شما در درون خودتان است». تا خودت برای خودت قدم برنداری، کسی دلسوزت نخواهد بود. اگر چشمان من روزی از سفر برگردند، من باز هم در کنار جامعه نابینایان خواهم ماند، چون حالا می‌دانم این جهان چقدر عمیق و پر از توانمندی‌های کشف‌نشده است.

جامعه و نهادها ممکن است توانایی‌های ما را نبینند، اما ما باید خودمان را با قدرت مهارت‌هایمان به آن‌ها ثابت کنیم. مسیر موفقیت را کسی نمی‌دود؛ همه در این مسیر سینه‎‌خیز می‌روند، با زحمت و پشتکار. اما در نهایت، نوری که از اراده می‌تابد، راه را روشن می‌کند.

«حالا که این سطور را در آستانه بهار و روزهای آغازین سال نو می‌خوانید، شاید شما هم سیزده‌بدر متفاوتی در پیش داشته باشید. برای داریوش فلاحی، سیزده‌بدر سال ۹۸ روز گره خوردن به دنیایی جدید بود؛ روزی که طبیعت سبز می‌شد و چشمان او به خوابی طولانی می‌رفتند. اما او از دل همان سیزده‌بدر، شکوفه‌ای تازه زد. او به ما یادآوری می‌کند که بهار، نه در بیرون، که در اراده‌ ما برای رقصیدن با زندگی، حتی در اوج چالش‌هاست. امسال وقتی سبزه‌ای گره می‌زنید، به یاد داشته باشید که هیچ گرهی در زندگی کور نیست، اگر نوری در درون تابیدن بگیرد».

روزهایتان پر از شوق زندگی

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --