آخرین روز ماه رمضان همیشه برای من بوی خاصی دارد؛ بوی چای تازهدمی که هنوز افطار نشده، بوی نان داغی که باید صبر کنی تا اذان گفته شود، و بوی نوعی سکوت که فقط در روزهای پایانی یک انتظار طولانی شکل میگیرد. اما آن سال، همه چیز فرق میکرد؛ نه فقط به خاطر اینکه یک ماه روزهداری رو به پایان بود، بلکه چون فردایش قرار بود هم آغاز سال نو باشد و هم عید فطر؛ پایان و آغاز، در یک نقطه به هم میرسیدند؛ مثل دو رودخانه که بعد از مسیرهای جداگانه، ناگهان به هم بپیوندند. از صبح زود بیدار شده بودم. نور خاکستری ملایمی از پشت پرده توری وارد اتاق میشد. هوای اواخر زمستان هنوز کمی سرد بود، اما بوی بهار را میشد حس کرد؛ بویی شبیه خاک خیس و جوانههای نامرئی. پنجره را باز کردم. کوچه باریک زیر خانهمان هنوز خلوت بود. درختِ چنارِ قدیمیِ کنارِ پیادهرو، شاخههای نیمهبرهنهاش را تکان میداد. چند پرنده روی سیم برق نشسته بودند و گاهی جابهجا میشدند.
خانه ما یک واحد معمولی در طبقه سوم یک ساختمان قدیمی در تهران بود؛ ساختمانی با نمای سیمانی که سالها پیش سفید بوده و حالا کمی خاکستری شده بود. راهپلهها بوی همیشگی، مخلوطی از غذاهای همسایهها و مواد شوینده میداد. داخل خانه اما مادرم همیشه سعی میکرد گرما و زندگی جریان داشته باشد؛ فرش لاکی قدیمی، مبلهای قهوهای که چند بار تعمیر شده بودند، و قفسهای پر از کتابهایی که پدرم هیچوقت دلش نیامده بود دور بیندازد. آن روز قرار بود هشت نفر باشیم. جمع کوچک اما صمیمی؛ من، مادرم لیلا، پدرم رضا، خواهرم سارا، نامزدش امیر، دایی محمود، همسایه قدیمیمان آقای فرهمند، و مریم، دخترخالهام، که بیشتر از یک فامیل، رفیق و همراز من بود. مادرم از آشپزخانه صدایم زد: «علی! میتوانی سبزه را از بالکن بیاوری؟ آفتاب خورده، قشنگ شده». وقتی سبزه را آوردم، دست کشیدم روی ساقههایش. نرم و خنک بودند. گفتم: «امسال بلندتر از همیشه شده». مادرم لبخند زد، اما در لبخندش غمی پنهان بود. گفت: «بعضی چیزها با وجود همه سختیها رشد میکنند. شاید چون راه دیگری ندارند». سفره هفتسین را روی میز چوبی مستطیل شکل پهن کردم. پارچه سفید با حاشیه آبی. آینه را وسط گذاشتم، بعد سبزه، سنبل، سیب، سکه، سماق، سیر و سرکه. شمعهای باریک کِرِمرنگ را دو طرف آینه گذاشتم. نور صبح که روی شیشه آینه افتاد، اتاق کمی روشنتر شد. پدرم کنار پنجره ایستاده بود و خیابان را نگاه میکرد. دستهایش را پشت کمر قلاب کرده بود؛ عادتی بود که وقتی فکر میکرد داشت. گفت: «شهر عوض شده. آدمها راه میروند، خرید میکنند، اما انگار همه یک چیز را با خودشان حمل میکنند… چیزی که دیده نمیشود».
گفتم: «شاید خستگی». گفت: «نه… خستگی تنها نیست. بیشتر شبیه نگرانی است». قبل از اینکه جواب بدهم، زنگ در خورد. اول سارا و امیر آمدند. سارا مرا محکم بغل کرد. صورتش لاغرتر شده بود، اما چشمهایش هنوز همان برق قدیمی را داشت. گفت: «خانه بوی عید میدهد… دلم برایش تنگ شده بود». امیر لبخند زد و گفت: «خاله لیلا همیشه بهترین میز را میچیند. آدم حس میکند همه چیز سر جای خودش است». اما من متوجه شدم دستهایش کمی میلرزد؛ لرزشی خفیف که شاید فقط من دیدم. کمی بعد دایی محمود رسید. مردی که همیشه شوخطبع بود، اما مدتی بود سکوتش بیشتر شده بود. وقتی مرا بغل کرد، کمی بیشتر از معمول نگه داشت. آرام گفت: «خوبی پسر؟» گفتم: «آره… شما؟» گفت: «ما هم هستیم… همین خودش خیلی است». آقای فرهمند هم آمد. موهایش کاملاً سفید شده بود، و صورتش نسبت به قبل فرو رفتهتر. از زمستان گذشته تنها زندگی میکرد. وقتی وارد شد، به اطراف نگاه کرد و گفت: «خانه شما هنوز همان حس قدیم را دارد… آدم دلش میخواهد بنشیند و عجله نکند». آخرین نفر مریم بود. وقتی در را باز کردم، چند ثانیه فقط نگاهش کردم. روسری آبی ملایمی سر کرده بود، و چشمهای همیشه گرمش، حالا عمق بیشتری داشتند. انگار در این ماهها چیزهایی دیده بود که قبلاً ندیده بود. لبخند زد و گفت: «اجازه هست بیایم داخل؟ یا باید همینجا مصاحبه بدهم؟» خندیدم و گفتم: «بیا تو، خبرنگار خانم». وقتی وارد شد، بوی عطر ملایمش با بوی سنبل قاطی شد. حس کردم خانه کامل شد. غروب که نزدیک شد، نور نارنجی خورشید از لای پردهها وارد میشد و روی دیوارها لکههای گرم میانداخت. چراغها را روشن نکرده بودیم. آن نیمهتاریکی نرم، حس آرامی داشت. مریم کنار سفره نشست و با انگشت به سکهها ضربه زد. صدای ظریفی پیچید. گفت: «میدانی… امسال همه چیز انگار شکنندهتر است. حتی شادی». گفتم: «شاید چون مدتی است هیچکس خیال راحت ندارد». او گفت: «من بعضی شبها به آینده فکر میکنم و میبینم تصویرش واضح نیست. قبلاً همیشه میتوانستم تصور کنم چند ماه بعد کجا هستم. الان… نه». قبل از اینکه جواب بدهم، آقای فرهمند گفت: «آدم وقتی سنش بالا میرود، فکر میکند دیگر غافلگیر نمیشود. اما زندگی نشان میدهد هنوز هم میتواند. من هنوز صبحها ناخودآگاه دو تا فنجان چای میریزم. بعد یادم میافتد…» سکوت کرد. سارا آرام گفت: «من هم هنوز بعضی پیامها را پاک نکردهام. میترسم اگر پاکشان کنم، انگار واقعاً تمام شده». مادرم گفت: «هیچچیز واقعاً تمام نمیشود. فقط شکلش عوض میشود». دایی محمود آه کشید و گفت: «مشکل این است که آدم علاوه بر داغ، باید با ترس هم کنار بیاید. هر روز یک حرف تازه، یک خبر تازه. حتی اگر هیچ اتفاقی هم نیفتد، همین انتظارش آدم را خسته میکند». پدرم گفت: «ترس مثل سایه است. اگر نور باشد، هست. اما اگر کنار هم باشیم، کوچکتر میشود». مریم به من نگاه کرد و گفت: «تو هنوز امیدوار هستی؟ واقعاً؟» چند ثانیه فکر کردم و گفتم: «نمیدانم اسمش امید است یا عادت. شاید انسان مجبور است باور کند فردا بهتر میشود، وگرنه نمیتواند امروزش را زندگی کند». او لبخند زد؛ «شاید همین کافی است». اذان آمد. آخرین افطار ماه رمضان؛ خرما برداشتیم. چای خوردیم. حس کردم زمان کمی نرمتر شده. چند ساعت بعد، لحظه تحویل سال نزدیک شد و همزمان اعلام عید فطر. مادرم دعا میخواند. پدرم دستش را گرفته بود. سارا سرش روی شانه امیر بود. آقای فرهمند به شمعها خیره بود. دایی محمود آرام ذکر میگفت. مریم کنار من نشسته بود. آنقدر نزدیک که گرمای دستش را حس میکردم. وقتی لحظه تحویل سال رسید، صدای تبریکها در هم آمیخت: «عید مبارک… سال نو مبارک…» احساس عجیبی بود. انگار زمان برای یک لحظه ایستاده باشد. مریم آرام گفت: «ببین… با همه چیزهایی که از دست دادهایم، هنوز این لحظه هست». من به شمعها نگاه کردم. شعلهها کوچک بودند، اما تاریکی را عقب نگه داشته بودند. نیمهشب، وقتی بیشتر مهمانها رفته بودند، من و مریم در بالکن ایستادیم. هوای خنک به صورتمان میخورد. شهر هنوز بیدار بود؛ صدای دور ماشینها، خندههای پراکنده، و گاهی صدای ترقهای دور. مریم گفت: «علی… فکر میکنی سال جدید چه میشود؟» گفتم: «واقعیتش… نمیدانم». او گفت: «من هم نمیدانم. اما یک چیزی را میدانم… هر چه باشد، ما باز هم کنار هم خواهیم بود. نه؟» به او نگاه کردم. جواب دادن ساده بود؛ اما در دلم موجی از سؤالها بود. گفتم: «امیدوارم». او لبخند زد. «امیدوارم… جواب بدی نیست». در همان لحظه، صدای اذان عید از مسجد دوردست بلند شد. نسیم خنکی وزید و پرده بالکن کمی تکان خورد. من به آسمان نگاه کردم. نه کاملاً تاریک بود، نه روشن. مثل لحظهای بین پایان و شروع. برای اولین بار حس کردم شاید زندگی همیشه همین باشد؛ ایستادن در مرز نامعلومها، با آدمهایی که دوستشان داری، و پرسشی که هنوز پاسخش نیامده. داستان آن شب برای من همانجا تمام نشد. شاید تازه شروع شده بود.