یک داستان در یک نگاه ، آسانسور

جواد سقا

0

دکمه‌ طبقه‌ هفتم روشن بود و آسانسور هنوز در طبقه‌ دوم متوقف بود. درها در حال بسته شدن بودند که او رسید.

اول عطرش را شناختم؛ بوی تند و خنکی که سال‌ها پیش، هر صبح زود، در راهروی شرکت می‌پیچید و چند ثانیه بعد خودش از انتهای راهرو پیدا می‌شد؛ با پیراهن‌های اتوکشیده و کفش‌هایی که همیشه برق می‌زدند.

در را با دست نگه داشت و گفت: «لطفاً».

سرم را تکان دادم.

داخل آمد و کنار من ایستاد. آن‌قدر نزدیک که صدای نفس‌هایش را می‌شنیدم.

آسانسور شروع به بالا رفتن کرد.

چهار سال گذشته بود. شاید پنج سال.

مردها زود پیر می‌شوند. این را از موهای سفید کنار شقیقه‌هایش فهمیدم. قبلاً نبودند.

نگاهم به دستش افتاد. پاکت قهوه‌ای‌رنگی زیر بغلش بود؛ از همان پاکت‌هایی که بیمارستان‌ها برای جواب آزمایش می‌دهند.

گفت: «گرمای عجیبیه، نه؟»

«بله».

مرا نشناخته بود.

طبیعی بود. مدیرها معمولاً کسانی را که استخدام نمی‌کنند، به خاطر نمی‌سپارند.

طبقه‌ چهارم.

یک‌بار دیگر او را دیده بودم. روزی که مادرم را از بیمارستان مرخص کرده بودند و من، بعد از شش ماه بیکاری، به امید آن شغل رفته بودم. مصاحبه کمتر از ده دقیقه طول کشید.

پرونده را بست و گفت: «ما دنبال کسی هستیم که در بلندمدت برامون دردسر ایجاد نکنه».

منظورش چشم‌هایم بود.

آن روز، برای اولین بار فهمیدم آدم‌ها چطور می‌توانند یک جمله را طوری بگویند که سال‌ها در گوش آدم بماند.

طبقه‌ پنجم.

گفت: «ببخشید، شما اینجا کار می‌کنید؟»

گفتم: «نه».

لبخند کوتاهی زد.

لبخندش را هم یادم بود؛ لبخندی که بیشتر به بستن یک پرونده شبیه بود تا خوشامد گفتن به آدم‌ها.

آسانسور ناگهان تکان شدیدی خورد و ایستاد.

چراغ‌ها خاموش شدند.

بعد از چند ثانیه، چراغ اضطراری روشن شد؛ نور زرد و کم‌جانی که صورت‌ها را خسته‌تر نشان می‌داد.

او زیر لب گفت: «لعنتی».

دکمه‌ها را چند بار فشار داد. فایده‌ای نداشت.

گفت: «به نظر میاد گیر کردیم».

گفتم: «ظاهراً».

برای اولین بار، صدایش را مضطرب شنیدم.

از بیرون، صدای مبهم آدم‌هایی می‌آمد که در راهرو حرف می‌زدند. بعد صدای نگهبان: «نگران نباشید. چند دقیقه طول می‌کشه.»

مرد آهی کشید و به دیوار تکیه داد.

گفت: «از آسانسور متنفرم».

چیزی نگفتم.

نگاهش به پاکت قهوه‌ای افتاد. انگار یادش آمده باشد هنوز آن را در دست دارد. آن را محکم‌تر گرفت.

«امروز بدترین روز زندگیمه».

این را آرام گفت؛ نه به من، بیشتر به خودش.

بعد، انگار که سکوت آسانسور تحمل‌ناپذیر شده باشد، ادامه داد: «گاهی فکر می‌کنم آدم تا وقتی سالمه، خیال می‌کنه همیشه وقت داره».

سرم را به دیوار تکیه دادم.

چهار سال پیش، من هم چیزی شبیه همین را فکر می‌کردم.

او گفت: «شما تا حالا از کسی متنفر بودید؟»

سؤال عجیبی بود.

گفتم: «بله».

لبخند کم‌رنگی زد.

«من هم».

می‌خواستم بپرسم از چه کسی، اما نپرسیدم.

در فضای کوچک آسانسور، صدای نفس کشیدنش بلندتر شده بود. دستش می‌لرزید. برای لحظه‌ای به ذهنم رسید اگر همین حالا روی زمین بیفتد، شاید کسی تا چند دقیقه نفهمد.

از بیرون، کسی گفت: «داریم در رو باز می‌کنیم».

او انگار نشنیده باشد، به من نگاه کرد و گفت: «بدترین قسمت زندگی اینه که آدم دیر می‌فهمه با بعضی‌ها نباید اون‌جوری رفتار می‌کرده».

برای اولین بار به صورتش نگاه کردم.

نمی‌دانستم این حرف را برای من می‌زند یا برای خودش یا برای ده‌ها آدم دیگری که احتمالاً در این سال‌ها از زندگی‌شان عبور کرده بود.

گفتم: «همه دیر می‌فهمن».

سرش را تکان داد.

«نه. بعضی‌ها خیلی دیر».

صدای فلز آمد. در آسانسور چند سانتی‌متر باز شد و نوار باریکی از نور به داخل افتاد.

نگهبان فریاد زد: «فقط یک نفر اول بیاد بیرون».

مرد به پاکت در دستش نگاه کرد، بعد به من.

«شما بفرمایید.»

می‌توانستم همان‌جا نامم را بگویم.

می‌توانستم بگویم من همان آدمی هستم که یک روز به او گفته بود: «در بلندمدت برامون دردسر ایجاد نکنه».

می‌توانستم بپرسم داخل آن پاکت چه نوشته‌اند و آیا او هم حالا به دردسر بلندمدت خودش فکر می‌کند یا نه.

اما چیزی نگفتم.

کنار رفت تا راه را باز کند.

وقتی از آسانسور بیرون آمدم، صدایم زد.

«آقا!»

برگشتم.

گفت: «امیدوارم هر کسی که ازش متنفرید، ارزش این همه نفرت رو داشته باشه».

برای چند ثانیه به او نگاه کردم.

بعد گفتم: «دیگه مطمئن نیستم».

و رفتم، بی‌آنکه بدانم کدام‌یک از ما، آن روز، بیشتر در آن آسانسور گرفتار شده بود.

 

 

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --