زندگی ، از خواب مرواریدبافی تا نخ کردن سوزن‌های شیاردار

فاطمه جوادیان

0

انجمن نابینایان در رشت، هر از چند گاهی چراغ یک کارگاه توانمندسازی را روشن می‌کند؛ بهانه‌ای می‌سازد، موضوعی برمی‌گزیند، مدرسی پیدا می‌کند و اعضای نابینا را از کنج آرام و گاه خاموش خانه‌هایشان، بیرون می‌کشد تا در مکانی گرم و زنده گرد هم بیایند. امروز پنج نفر از هفت نفری که ثبت‌نام کرده بودند، خود را به کلاس رسانده بودند. قرار بود آنچه از دوختن دکمه، پس‌دوز کردن و نخ کردن سوزن شیاردار می‌دانم، به شرکت‌کنندگان بیاموزم؛ مهارت‌های کوچکی که گاهی جای خالی‌شان در کارهای روزمره به شدت احساس می‌شود و پیش از این نیز، یکی دو نفر سراغش را از من گرفته بودند. حالا فرصت خوبی فراهم شده بود؛ کتابخانه مرکزی رشت مکانی مناسب و مجهز در اختیار انجمن گذاشته بود و انجمن نیز، با فرستادن سه تن از یاوران توانمند، پشتوانه‌ای محکم برای ما ساخته بود. حضوری که به حق چقدر مؤثر و نجات‌بخش بود.

این دومین تجربه‌مان بود؛ پیش از این نیز کارگاهی با محوریت «آشنایی با زبان بدن» برگزار کرده بودیم. مدرسی بینا آورده بودیم تا به کنش‌های بدنی بچه‌ها بازخورد کلامی بدهد، اما این بار فضا رنگ و بوی دیگری داشت؛ فضایی از جنس لمس، تجربه و درک متقابل.

 

در میان جمع، دختری نشسته بود که آشنایی قدیمی با من داشت؛ روزگاری که پایه اول دبستان بود، کلاس‌هایم را تجربه کرده بود و فکر می‌کنم در سال‌های بعد هم شاگردم بود؛ زنگ‌های هنری که در آن، مرواریدبافی و دکمه‌دوزی را مشق می‌کردیم؛ اتفاقاً امروز با شور و شوقی کودکانه می‌گفت که دیشب خوابِ مرواریدبافی دیده و تمام حرف‌هایی را که سر کلاس با هم می‌زدیم، دوباره در رؤیاهایش مرور کرده است.

دختری دیگر، دیرنابینا بود و عاشقانه‌ خیاطی را دوست داشت. او باید تمام این مسیر تازه را با حس لامسه پیش می‌برد؛ دوختن دکمه پایه‌دار، نخ کردن سوزن شیاردار و گره زدن انتهای نخ، دستاوردهای شیرین او از کلاس امروز بودند؛ شرکت‌کننده دیگر، دختری آرام بود که گام‌هایش در یادگیری کمی آهسته‌تر از دیگران برداشته می‌شد. اما یکی از یاوران انجمن که خودش خیاطی می‌دانست، با حوصله در کنارش نشست و وقت بیشتری برای او و دیگران گذاشت.

در آن سوی میز، مادری نشسته بود که کمی دیرتر رسیده بود؛ گویا در مسیر رفت‌وآمد دچار مشکلی شده بود. او و همسرش هر دو نابینا هستند و دخترکِ بینایشان که امسال پا به کلاس اول گذاشته، همراه مادر به کتابخانه آمده بود. حضور این کودک، فضایی صمیمی‌تر به جمع بخشیده بود؛ یکی از یاوران مهربان انجمن، دست کودک را گرفت و او را به اتاق بازی برد تا در کنار سایر کودکان، به کتاب قصه‌ای که مربی می‌خواند گوش بسپارد و مادر با خیال آسوده‌تری در کلاس بنشیند.

دختر دیگری هم در کلاس بود که وقتی از او خواستم خودش را معرفی کند، گفت کمی می‌بیند اما در کنار مسئله بینایی، کم‌شنواست و از سمعک استفاده می‌کند. حواسم را بیشتر جمع کردم تا مبادا کلامی از دست برود. او کمتر از دیگران حرف می‌زد، اما وجودش پر از حس و احساس بود. از وقتی فهمید من هم نابینا هستم، هرگاه آرام به سمتش می‌رفتم، دستش را پیش می‌آورد و با لطفی بی‌نظیر، دست مرا به سمت خودش هدایت می‌کرد؛ چقدر آرام و ظریف! وقتی نخ را دور دو انگشت دست راستم سفت کرده بودم تا در شیار سوزن گیر کند، از او خواستم با دست راستش دست مرا لمس کند و با دست چپش سوزن را به نخ نزدیک کند. عمق تمرکزش را با تمام وجود حس می‌کردم؛ به راستی که دست‌هایمان یکی شده بود. هر بار که سوزن به خطا می‌رفت و نخ در دام شیار نمی‌افتاد، دوجانبه تلاش می‌کردیم تا اینکه از او خواستم خودش نخ را دور انگشتانش سفت کند و با سوزن، نخ را شکار کند.

ما برای همه چیز آماده بودیم؛ من بسته سوزن و نخ خودم را برده بودم؛ چندین سوزن شیاردار، قیچی، بشکاف، متری که با منگنه برجسته شده بود و چند قرقره نخ؛ در آن سو، خود شرکت‌کنندگان کلاس، پارچه، دکمه، سوزن و قرقره فراهم کرده بودند. در این میان، من هم بسته‌ای مینی کیک خریده بودم که میان حاضران پخش کنم؛ به یاد مادرم که خودش شیرینی‌پزی و شیرینی خوردن را خیلی دوست داشت و حالا عطر یادش در فضای کلاس می‌پیچید.

یاوران انجمن نیز سنگ تمام گذاشتند؛ با کیک و آبمیوه از بچه‌ها پذیرایی کردند و مدام حواسشان بود که نابینایان در فضای بزرگ بیرونی کتابخانه راه را گم نکنند و زود هدایتشان کنند. آن‌ها حتی حواسشان به مسیر بازگشت تک‌تک شرکت‌کنندگان بود و می‌دانستند هرکس با چه وسیله‌ای قرار است راهی خانه شود.

نکته کاربردی دیگری که بچه‌ها در این کلاس آموختند، کار با «بشکاف» بود؛ اینکه چگونه به کمک این ابزار، نخ‌های اضافی لباس‌ها یا مارک‌هایی را که به پشت یقه دوخته شده و پوست گردن را آزار می‌دهد، لمس کنند و جدا سازند، یا دکمه‌هایی را که در جای نادرستی دوخته شده‌اند اصلاح کنند.

در پایان کارگاه، برگزارکنندگان بسته‌های خیاطی زیبایی را به شرکت‌کنندگان هدیه دادند؛ بسته‌هایی که حاوی چهار قرقره نخ رنگی، قیچی، سنجاق قفلی، سوزن شیاردار، سوزن‌نخ‌کن، بشکاف و متر برجسته بود.

هنگام رفتن، وقتی کلاس خلوت شد، یکی از یاوران همچنان در کنار من ماند تا ماشینی برای بازگشت به خانه بگیرم. به پشت سر که نگاه می‌کنم، می‌بینم این کلاس‌ها فقط آموزش دوختن دکمه نیست؛ تمرینی است برای دوختن امید به تار و پود زندگی، ساختن استقلال و لمس کردن دنیایی روشن‌تر با سرانگشتان احساس.

روزهایتان پر از شوق زندگی

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --