رد پای نابینایان در آثار ادبی ، راهنمای مردن با گیاهان دارویی

حسین آگاهی

0

«راهنمای مردن با گیاهان دارویی» نخستین رمان از عطیه عطارزاده است؛ رمانی متفاوت، تجربه‌گرا و تأمل‌برانگیز که پس از انتشار در سال ۱۳۹۶ توسط نشر چشمه، خیلی زود به یکی از آثار بحث‌برانگیز ادبیات داستانی معاصر ایران بدل شد و بارها نیز تجدید چاپ گردید.

کتاب در بیست‌وسه پرده تنظیم شده است؛ انتخابی که احتمالاً ریشه در روحیه‌ شاعرانه‌ نویسنده دارد. هر پرده عنوانی خاص دارد؛ اما باید گفت، این عناوین لزوماً ارتباط مستقیم و روشنی با محتوای همان فصل ندارند و بیش از آنکه کارکرد روایی داشته باشند، کارکردی زیبایی‌شناسانه دارند؛ حس می‌سازند، فضا القا می‌کنند و ذهن را آماده می‌کنند؛ اما الزاماً گرهی از روایت نمی‌گشایند.

به عنوان نمونه، به بخشی از فهرست کتاب توجه کنید:

پرده‌ 4: در باب زندگی؛ من بورخِسَم[1]

پرده‌ 5: در باب او؛ بوی حنا تلخ است و رگه‌هایی از سدر دارد

پرده‌ 6: در باب مهم‌ترین شیء؛ خط از بی‌نهایت نقطه ساخته شده است

پرده‌ 7: در باب گیاهان؛ مسئله قدرت نهفته در دست‌هاست

پرده‌ 8: در باب اسرار؛ جهنم در انقطاع خیال توست از این‌که می‌توانی پرنده شوی

پرده‌ 9: در باب بیرون خانه؛ سبز رنگ محبوبم است

راوی، دختری جوان است که در کودکی بر اثر برخورد شاخه‌های گیاهی سمی با چشمانش، بینایی‌اش را از دست داده است. او اکنون همراه مادرش در خانه‌ای قدیمی زندگی می‌کند و به خشک‌کردن و ترکیب گیاهان دارویی مشغول است. دنیای او محدود به همان خانه و رابطه‌ پیچیده و عمیق با مادر است. جهان را نه با چشم، که با بوها، صداها، بافت‌ها و ارتعاش‌ها می‌شناسد؛ اما یک خروج ساده از این چهار دیواری، «رفتن به یک مراسم خانوادگی»، شکافی در این جهان بسته ایجاد می‌کند؛ شکافی که آرام‌آرام ذهن، هویت و حتی روایت را دگرگون می‌سازد.

عنوان «راهنمای مردن با گیاهان دارویی» در نگاه اول پارادوکسیکال و کنجکاوی‌برانگیز است. نیمه‌ نخست کتاب در فضای ترکیب و شناخت گیاهان دارویی می‌گذرد؛ اما «مردن» فقط به معنای مرگ جسمانی نیست، بلکه می‌تواند استعاره‌ای از فرو رفتن، دگرگون شدن، پوست انداختن یا حتی تولدی دیگر باشد. این عنوان نه یک شوک تبلیغاتی، بلکه فشرده‌ای از جهان معنایی رمان است.

عطارزاده که پیش از این شاعر بوده و در سینما و مستندسازی نیز فعالیت داشته، زبانی شاعرانه و تصویرساز دارد. روایت، آرام آغاز می‌شود؛ شاید در پنجاه صفحه‌ نخست اتفاق بیرونیِ مهمی رخ ندهد، اما همین مکث، بستری برای عمیق شدن در ذهن راوی است.

او به پرسش‌های خاموشِ خواننده پاسخ می‌دهد: یک نابینا چگونه اشیا را می‌شناسد؟ چگونه فضا را تصویر می‌کند؟ چگونه تنهایی را تجربه می‌کند؟ و سپس، درست وقتی که به جهان او خو گرفته‌اید، تنش وارد می‌شود.

در قسمتی از کتاب، حسی که ناگهانی و از ناکجا آباد پیدا می‌شود و تمام وجود ما را در برمی‌گیرد، توصیف شده است: «تنهایی چیز پُری است و هم‌زمان خالی؛ سرخ نیست چون شور نیست؛ گاهی ارغوانی است یا آبی با طیف‌های گوناگون؛ از آبی دامن قدیمی مادر در خوی گرفته تا آبی آسمان؛ آدم را فرامی‌گیرد و ناگهان پُرش می‌کند. می‌ریزد پشت پلک‌ها، زیر گلو، روی شانه‌ها؛ پاها شروع می‌کنند به سنگین شدن و موجب می‌شود آدم به عمق برود. آن‌قدر سنگین می‌شود که نمی‌تواند از فرو رفتن سر باز بزند. در همین تنهایی است که من شروع کردم به دیدن، دیدن چیزهایی که آدم‌های معمولی به چشمشان نمی‌آید. آن‌ها به قدری به دیدن چیزها با دو چشم عادت کرده‌اند که توانایی حقیقی دیدن را از دست داده‌اند».

نویسنده کوشیده قهرمانی خلق کند که ترحم‌برانگیز نباشد؛ نابینایی در این رمان قرار نیست نشانه ضعف باشد. اما همین تلاش گاه به سوی اِفراط متمایل شده است.

راوی، نابینایی «معمولی» نیست. او واجد نوعی ادراک حسی و ذهنی است که به مرز توانمندی‌های فراواقعی نزدیک می‌شود. برای خوانندگانی که با زیست‌جهان نابینایان آشنایی ملموس دارند، این امر ممکن است ملال‌آور یا حتی دور از واقعیت جلوه کند؛ گویی شخصیت، از انسان بودن فاصله می‌گیرد و به نماد یا اسطوره بدل می‌شود.

با این حال، اگر رمان را در چارچوب گرایش‌های سورئال و تمثیلی آن بخوانیم، احتمال دارد که این ویژگی به عنوان بخشی از منطق درونی اثر تلقی شود.

در لایه‌های میانی و پایانی رمان، حضور ابن سینا ـ یا همان شیخ‌الرئیس ـ از سطح یک ارجاع تاریخی فراتر می‌رود و به یکی از عناصر مؤثر در فرم و معنای داستان بدل می‌شود. در نیمه‌ نخست کتاب، طبِ مبتنی بر گیاهان دارویی ـ که یادآور دستگاه فکری شیخ است ـ بر فضای روایت سایه انداخته و در نیمه‌ دوم، خودِ او حضوری عینی‌تر و چشمگیرتر پیدا می‌کند.

راوی در موقعیتی حساس و تعیین‌کننده با شیخ مواجه می‌شود و او بی‌درنگ از دختر می‌خواهد جمله‌ای را در دفترش بنویسد. راوی نیز می‌نویسد:

«فإذن النفس بعد الموت تبقی دائماً غیر مائلة متعلقه بهذا الجوهر الشریف و هو مسمی بالعقل الکلی و عند أرباب الشرایع بالعلم الإلهی».

ترجمه‌ مضمون این عبارت چنین است:

«پس نفس (روح انسانی) پس از مرگ همواره باقی می‌ماند، بی‌آنکه نابود شود؛ و به آن جوهر شریف وابسته است که عقلِ کلی نامیده می‌شود و نزد پیروان شرایع الهی، علم الهی خوانده می‌شود».

این جمله بخشی از استدلال فلسفی ابن سینا درباره‌ بقای نفس ناطقه پس از مرگ و فساد بدن است. حضور این ایده در متن، تنها یک تزیین فکری نیست؛ بلکه کلیدی مهم برای خوانش پایان رمان محسوب می‌شود. اگر خواننده این مبنا را جدی بگیرد، پایان داستان، رنگی متافیزیکی و مبتنی بر تداوم روح پیدا می‌کند؛ و اگر آن را به قلمرو خیال و ذهن راوی بسپارد، تفسیری دیگر پیش رویش گشوده می‌شود. همین دوگانگی، یکی از نقاط قوّت و در عین حال محل بحث کتاب است.

گفتنی است، نسخه‌ صوتی این اثر با صدای نگار جواهریان توسط رادیو گوشه منتشر شده که تجربه شنیداری متفاوت و تأثیرگذاری را رقم می‌زند.

[1] Jorge Luis Borgesشاعر و نویسنده آرژانتینی،

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

حاصل عبارت را در کادر بنویسید. *-- بارگیری کد امنیتی --