یک داستان در یک نگاه ، «تا غروب»
وقتی کِرکِره مغازه را بالا کشیدم، صدای آسیاب قهوه از کافه سر نبش زودتر از هر صدای دیگری در کوچه پیچید. چند لحظه بعد، بوی قهوه با عطر نان سنگک تازه در هم آمیخت؛ بویی که هر روز، پیش از آمدن اولین مشتری، به استقبالم میآمد.
چراغها را روشن…